سفارش تبلیغ
ابزار بهینه سازی سایت
ابزار بهینه سازی سایت
این آگهی ارتباطی با نویسنده وبلاگ ندارد!
   

[ و گفته‏اند حارث بن حوت نزد او آمد و گفت چنین پندارى که من اصحاب جمل را گمراه مى‏دانم ؟ فرمود : ] حارث تو کوتاه‏بینانه نگریستى نه عمیق و زیرکانه ، و سرگردان ماندى . تو حق را نشناخته‏اى تا بدانى اهل حق چه کسانند و نه باطل را تا بدانى پیروان آن چه مردمانند . [ حارث گفت من با سعید بن مالک و عبد اللّه پسر عمر کناره مى‏گیرم فرمود : ] سعید و عبد اللّه بن عمر نه حق را یارى کردند و نه باطل را خوار ساختند . [نهج البلاغه]

تازه‌نوشته‌هاآخرین فعالیت‌هامجموعه‌نوشته‌هافرزندانم

[بیشتر]

[بیشتر]

[بیشتر]

[بیشتر]

در صفحه نخست می‌خوانید:  لوگوی من - مسأله شناخت 7 - نظریه تِنِت - بی نظیر - تأثیر ِ ساختارها - دوبلوران - کارت بازی خودرو - 
بیچارگی ِ تبلیغ + پنج شنبه 92 تیر 13 - 3:32 عصر

چند وقت پیش صحبت می‌کردند
دو کارشناس
در یکی از شبکه‌های سیما
موضوع گفتگو: تبلیغ در رسانه
آدم‌بزرگ‌ها را مصون می‌دانست
از این‌که فریب نمادها را بخورند
اما آن‌چه «بیچارگی» می‌نامید
دلیل موفقیت تبلیغ
«بچه‌ها بیچاره می‌کنند بزرگ‌ترها را به خاطر تبلیغ»
و دیگری گفت:
«اصلاً کار تبلیغ همینه که مصرف‌کننده‌های اصلی بیچاره کنند پرداخت‌کنندگان را»

کودکان من نیز بارها تأثیر گرفته‌اند
«بابا از این پفک‌های موتوری بخر»
«بابا از اون بستنی‌ها که شکل موشَکه»
«بابا...»

و من هر بار پیچاندم قضیه را
گذاشتم تا فراموش کنند
اما اکنون دیگر بزرگ‌تر شده
حافظه‌شان قوی‌تر است
فراموش نمی‌کنند
چند وقتی است سراغ می‌گیرند حرف‌های گذشته را
«بابا مگه نگفتی خامه می‌خری»
«بابا مگه قرار نبود بریم پارک»
«بابا...»

اصلاً چرا رسانه باید تبلیغ پخش کند
که کارشناسان خودش هم بگویند مبتنی بر بیچارگی‌ست؟!
یادم هست
سال 1385 جلسه‌ای شرکت داشتم در ساختمان شیشه‌ای
جام جم
یکی از مسئولین امور اداری و مالی سازمان هم بود:
«دولت و مجلس تنها نصف بودجه مورد نیاز ما را مصوّب کرده‌اند
گفته‌اند نیمه دیگر را از آگهی درآورید!»
خیلی مایه گذاشته‌اند بندگان خدا
که در برابر تبلیغ اجناس خارجی مقاومت کرده‌اند
و گرنه صداوسیما بدون تبلیغ که چرخش نمی‌چرخد!

به دوری باطل می‌رسیم:
صداوسیما ناگزیر است تبلیغ کند تا هزینه برنامه‌هایش را تأمین نماید
شرکت‌ها و کارخانجات مجبورند تبلیغ کنند تا در میدان رقابت شکست نخورند
تا حقوق کارمندانشان
و سود بانکی را تأمین نمایند
بچه‌ها مجبورند تبلیغ را ببینند چون در بین برنامه‌های رسانه منتشر می‌شود
نمی‌شود تا تبلیغ آمد، کانال را عوض کرد
من مدتی این روش را امتحان کردم
جواب نداد
بچه‌هایی که تبلیغ را دیدند هوس می‌کنند
شهوت پیدا می‌کنند
به آن‌چه در تبلیغ دیده‌اند
آدم بالغ هم به هوس می‌افتد گاهی
از رنگ و لعابی که همه چیز در رسانه دارد
از کیفیت تصویری
که تولیدکنندگان تیزرها در طراحی‌شان به کار برده‌اند
اما...
بزرگ‌ترها چه؟!
ما به چه مجبوریم؟!
به گمانم ما هم مجبوریم مقاومت نماییم
در جبری سه محوره که همه‌مان را درگیر کرده است؛
تولید، تبلیغ، مصرف
ما در بُعد مصرف نمی‌توانیم مقتصد نباشیم
وقتی درآمد محدود است
خواسته‌ها نامحدود
نمی‌توان بدون اولویت‌گذاری خرج کرد

ناگزیر تدبیر کردم مطلب را، تدبیراً مؤثراً
به بچه‌ها گفتم:
«تبلیغ نوعی فریب است
دوست دارید فریب بخورید؟!
اگر ما هر چه تبلیغ می‌شود را بخریم
یعنی فریب تصاویر رنگی و جذاب تلویزیون را خورده‌ایم
پس...
ما دیگر از روی تبلیغ هیچ چیزی نمی‌خریم!»

این را قانون گذاشتم
و امروز لذت بردم
وقتی یکی از بچه‌ها تبلیغ بستنی دید
کوچک‌تر بود و قانون را فراموش کرده:
«بابا از اینا بخر»
کودک بزرگ‌تر نهیب زد و گفت:
«مگه یادت رفته ما از تبلیغ هیچ چیز نمی‌خریم!»

باز هم برای‌شان بستنی می‌خرم
خامه و شیر و سایر محصولات لبنی و غذایی
اما...
اما انتخاب را می‌گذارم بر عهده تشخیص خودم
بر عهده موجودی فروشگاه نزدیک خانه‌مان
بر عهده انتخابی که مبتنی بر ترکیبی از کیفیت و قیمت کالا باشد
ذهن خود را باز می‌گذارم در گزینش
دیگر «بیچاره» نیستم
آن‌طور که آن کارشناس می‌گفت
بچه‌های من دیگر مرا «بیجاره» نمی‌کنند
که مجبور شوم در چرخه فریبکارانه و جاهلانه سرمایه‌داری مدرن بیافتم
که مجبور شوم جزیی از چرخ‌دنده‌های نظام استکباری اقتصادی امروز دنیا باشم
بچه‌های من خیلی آگاهند!
خدای را سپاس!


برچسب‌های مرتبط با این نوشته: فرزند 441 -
نوشته شده توسط: سید مهدی موشَّح نظرات شما ^

در صفحه نخست می‌خوانید:  لوگوی من - مسأله شناخت 7 - نظریه تِنِت - بی نظیر - تأثیر ِ ساختارها - دوبلوران - کارت بازی خودرو - 
نوکر ِ فرزندان + شنبه 92 تیر 1 - 7:26 عصر

صبحی رفته بودم بازار،
به قرار معمول
فرزندان نیز همراهم بودند
مقداری خرید ضروری داشتم و اغماض‌ناپذیر

پیرمردی گاری‌دار
از آن بزرگ‌همّتانی
که بار دیگران حمل می‌کنند
پر زور و توانمند
وسط‌های بازار بودم
خطابم کرد
وقتی که مرا با سه فرزند دلبندم دید
به آن‌ها اشاره کرد:
«شما نوکر این‌هایی؟!»

پاسخم بلادرنگ بود
بدون ذرّه‌‌ای تردید
اصلاً نیاز به فکر نداشت که:
«توفیق خداوندی‌ست
که نوکرشان باشم
تا رشد یابند
الحمدلله»

رویکرد آدم‌ها متفاوت است؛
امروزه البته
سبک نوکری ِ فرزندان مقبول‌تر
و بیشتر اما
به امید نوکری ِ بازگشت‌پذیر

خیلی‌ها را دیده‌ام
این‌طور می‌گویند: «باشد که سر پیری و کوری عصای دست‌مان باشند»
اما شرک تلقّی می‌کنم
چنین اندیشه‌ای را
چنین گمانی ندارم
و از آن سنخ خود را نمی‌بینم
در نیّت ندارم نوکری‌شان بازپس گیرم

نوکر دین هستم
نه دنیا
بنده خدا
و مطیع اوامر الهی
و دستورات ربوبی
او خواسته است پرورش دهم
خواسته است ربّ آنان باشم
پس هستم
و خواهم بود
تا به سن رشد رسند
توقّع برگشت هم ندارم

غرض این که بگویم
ما پدر و مادرها:
خدمت نکنیم که خدمت شویم
خدمت کنیم که خدا راضی شود!


برچسب‌های مرتبط با این نوشته: عکس 290 - فرزند 441 - سیده مریم 230 - سید احمد 217 - سید مرتضی 202 -
نوشته شده توسط: سید مهدی موشَّح نظرات شما ^

در صفحه نخست می‌خوانید:  لوگوی من - مسأله شناخت 7 - نظریه تِنِت - بی نظیر - تأثیر ِ ساختارها - دوبلوران - کارت بازی خودرو - 
نقاشی نقاشی پویا + جمعه 92 خرداد 10 - 1:1 عصر

همیشه دوست داشتم نقاشی‌هایم را نشان دهد
برنامه کودک تلویزیون
همان که ساعت 5 عصرها آغاز می‌شد
آن روزهایی که برنامه کودک مجری داشت!

برادر بزرگم یک‌بار گفت
بعد اصرار من که نقاشی‌ام را پست کند:
«نقاشی را داخل تلویزیون می‌اندازیم تا نشان داده شود!»
و من باور کردم
باور کردم که اگر نقاشی پشت دستگاه تلویزیون قرار بگیرد
از درون آن پخش خواهد شد!

امروز اما بچه‌هایم اطلاعات‌شان بیشتر از من است
بیشتر از آن روزهایم
به پسرم همین را گفتم
برای سنجیدنش
وقتی از پخش نقاشی در شبکه پویا پرسید
برنامه «نقاشی نقاشی» که به تازگی آغاز شده
سیداحمد پاسخ بهتری داد:
«من فکر کردم باید بریم پشت بوم داخل آنتن بندازیم!»

زمان گذشته است
اطلاعات دم‌دستی‌تر شده
عقل بچه امروز
از من ِ دیروز بیشتر می‌رسد
من راه تلویزیون تا آنتن را بلد نبودم آن وقت‌ها :)

علاقه ندارم به کودکانم اطلاعات غلط بدهم
فوری کاغذ و قلم خواستم
تلویزیون و آنتن کشیدم
صداوسیما و  دکل آن را نیز
دوربین فیلم‌برداری داخل استودیو را حتی
و توضیح دادم انتقال صدا و تصویر از طریق امواج چیست
چیزی که شاید امروز نفهند
ولی حداقل
به درستی شنیده باشند

تمدن بشری همین‌گونه رشد یافته است
از وقتی انتقال تجربه و دانش
از نسلی به نسل دیگر ممکن شد
یاد این جمله معروف منتسب به داوینچی می‌افتم:
«بیچاره شاگردی که از استاد بهتر نشود»

اگر فرزندانم از من بهتر نباشند
ضرر کرده‌اند
ضرر کرده‌ام
موفق نبوده‌ام!


برچسب‌های مرتبط با این نوشته: عکس 290 - فرزند 441 - سید احمد 217 -
نوشته شده توسط: سید مهدی موشَّح نظرات شما ^

در صفحه نخست می‌خوانید:  لوگوی من - مسأله شناخت 7 - نظریه تِنِت - بی نظیر - تأثیر ِ ساختارها - دوبلوران - کارت بازی خودرو - 
خبرچینی ِ کودکان + یکشنبه 92 اردیبهشت 22 - 10:5 عصر

انگار ذاتی است
شاید هم اکتساب از اطرافیان
بعید هم نیست برای خودشیرینی و خودنمایی باشد در ابتدا
خیلی از کودکان را دیده‌ام
که همه چیز دیگران را خبر می‌دهند
به که؟
هر کس که خریدار اطلاعات باشد
هر کس که تشویق کند
هر کس که خود را مشتاق نشان دهد

سال‌ها پیش خانه‌مان آمده بود
کودکی هفت هشت ساله با پدرش
موقع رفتن به پدر گفت: «بابا، ما که هنوز توی کمدهاشون رو ندیدیم!»
البته این «فضولی» است
ولی ارتباط نزدیکی با همان خبرچینی دارد
وقتی کودکی خبرچین شد
اگر خبر کم بیاورد
فضول هم می‌شود!

سال‌ها دغدغه‌ام همین بود
که چگونه نگذارم کودکانم خبرچین شوند
هیزم‌کش نباشند
گناهان دیگران را نشویند
شاید همین خبرچینی است که در بزرگسالی
ملکه غیبت را در فرد پدید می‌آورد
یاد حرف آن روانکاو می‌افتم که می‌گفت:
«شخصیت فرد تا ده سالگی شکل می‌گیرد، فوقش دوازده، بعد از آن تغییر مشکل، بل غیرممکن است!»

تدابیر شدیدی برای این موضوع دارم
وقتی دخترم
(نمی‌دانم چرا دخترها بیشتر در این مقوله داخل می‌شوند، مقوله خبرچینی)
خبر از برادرهایش می‌آورد
فوراً حرفش را قطع می‌کنم
مثلاً:
«بابا نبودی سیداحمد داشت...»
- صبر کن دخترم! من ندیدم سیداحمد چکار کرده،
اگر حتی اشتباهی کرده هم نمی‌خواهم بدانم
«بابا آخه...»
- نه، نگو، اگر من ندیدم و نفهمیدم بهم نگو
مگه این‌که تو رو اذیت کرده و شکایتی ازش داری!

گاهی شکایت است
مثلاً می‌گوید: «اسباب‌بازی مرا گرفت و بهم پس نداد»
فوری در این شرایط
پسر را صدا می‌کنم و تهدید می‌نمایم که پس دهد
و البته عذرخواهی هم بکند
اما اگر شکایت نباشد
می‌گویم:
«دخترم، اگر به تو ضرری نزده است، حق نداری به من خبر دهی»

تأثیر کرده این کار
مدت‌هاست که خبرچینی کم شده
از هم برایم خبر نمی‌آورند
گفته‌ام: «نمی‌خواهم آن‌چه در نبودم اتفاق افتاده را بدانم!»

پاره‌ای معترض که:
«بچه را عقده‌ای می‌کنی، بگذار حرفش را بزند، حرفش را قطع نکن!»
این اعتراض را نمی‌پذیرم
چون حرف‌های دیگرشان را با احترام گوش می‌کنم
بهشان توجه می‌کنم
نگاه می‌کنم‌شان و حرفشان را با کمال میل می‌نیوشم!
اما نسبت به خبرچینی
همچنان بسیار حساسم
و اصرار دارم که کودکانم حساس بودنم را درک کنند.

امیدوارم وقتی بزرگ شدند از خبرچینان و غیبت‌کنندگان نباشند
که آتش آن بد سوزنده است!


برچسب‌های مرتبط با این نوشته: عکس 290 - فرزند 441 - سیده مریم 230 -
نوشته شده توسط: سید مهدی موشَّح نظرات شما ^

در صفحه نخست می‌خوانید:  لوگوی من - مسأله شناخت 7 - نظریه تِنِت - بی نظیر - تأثیر ِ ساختارها - دوبلوران - کارت بازی خودرو - 
ماشین سیمانی + شنبه 92 اردیبهشت 7 - 9:59 صبح

از سیمان ساخته شده
گمان نمی‌کردم در ابتدا
بچه‌ها را که بردم در رودخانه بازی کنند

عجیب بود که چقدر سنگین و محکم
حتماً کلّی میل‌گرد ابتدا به هم بافته‌اند
و بعد سیمان‌کاری
قالب که نمی‌شود برایش ساخته باشند
کلهم اجمعین باید کار دست باشد
با چه هزینه‌ای؟!
نمی‌دانم!

اصلاً نمی‌دانم آیا این همه هزینه برای زیباسازی شهر
اصلاً نمی‌دانم آیا مسئولیت زیباکردن شهر
اصلاً آیا ما باید برای دکوراتیوه کردن شهر
اصلاً هزینه کردن برای...

شاید لازم است
شاید نیاز عصر مدرن
شاید اگر نباشد زندگی و حیات شهری از دست می‌رود
شاید...
نمی‌دانم آیا پول مملکت را می‌شود خرج «زیبایی» کرد؟!

فقط خواستم بگویم: «نمی‌دانم»
به نحو «عدم مطلق» یعنی «سلب الحکم»
یک وقت گمان «حکم به سلب محمول از موضوع» نشود از این نگاره!

این‌جاهاست که چقدر احساس می‌کنم به «فقه حکومتی» محتاجیم!

پ.ن.
دو سال بعد باز هم سوار همان ماشین شدند
ماشین سیمانی هنوز همان‌جای قبلی‌ست

تیرماه 1394


برچسب‌های مرتبط با این نوشته: عکس 290 - فرزند 441 -
نوشته شده توسط: سید مهدی موشَّح نظرات شما ^

در صفحه نخست می‌خوانید:  لوگوی من - مسأله شناخت 7 - نظریه تِنِت - بی نظیر - تأثیر ِ ساختارها - دوبلوران - کارت بازی خودرو - 
لباس؛ نماد شخصیت + چهارشنبه 92 اردیبهشت 4 - 11:26 صبح

این‌گونه می‌پوشیدند معمولاً
و سن‌شان دیگر رو به رشد
قصد داشتم اکنون که اختیاردارشانم
و تصمیم با من است
به شخصیت‌شان بیشتر اهمیت دهم

شب عید به خرید نرفتم
گذاشتم تا بازار عید تمام شود و هوس خرید بالکلّ از سر مردمان کشورم بیافتد
که انگار بد همه را به بازار می‌کشاند
این خواستن هرساله
گرانی و انداختن هم، بازاری دارد شب عید!

بعد از روز طبیعت
روزی که مردمم سیزده را از خودشان در می‌کنند
و هنوز نفهمیده‌ام این چگونه در کردنی‌ست!
اما به هر حال
تمام بازار را گشتم
برای شلواری و پیراهنی و کفشی
مر فرزندانی که قامت افراشته
و منیّت و هویّتی دریافته
خود را از دیگران باز می‌شناسند
سن تمییزشان است
و سن تمییز مراقبت بیشتر می‌خواهد

لباس نه این‌که به آدم شخصیت بدهد
که شخصیت انسان را نشان می‌دهد
انسان‌ها به روش‌های گوناگون حرف می‌زنند
کلام تنها راه سخن گفتن نیست
قبل از باز کردن دهان
لباس آدم سخن می‌گوید
و بعد حرکات و رفتار انسان
و البته بعد هم
چهره و حالات آن
و لبخندی که بر آن نشسته باشد
یا اخمی که در آن فرورفته

تمام بازار قم را گشتم
گفتند: موسی‌بن‌جعفر(ع)
آن‌جا نیز هر چه بود در فرمت «لی» یا همان «جین»
کمتر از 30 هزار تومان هم ندیدم
گاهی هم کتان
و از «پارچه‌ای» پرسیدم و دکان‌داران گفتند:
«گشتیم نبود نگرد نیست!»
پیراهن نیز همه آرم‌دار و نشان‌های بی‌هویت
کمترین 15 هزار تومان

به پیشنهاد دکان‌داری به بزّازی رفتم
پارچه شلواری خریدم چهار متر به قرار متری 6 هزار تومان ایرانی
و پارچه پیراهنی سه متر از قرار متری 9 هزار
حال به رسم دیرین
تماسی گرفتم با رفقای صمیمی و امین
به سراغ خیاطی که می‌شناختند
شلوار را 20 تومان می‌گرفت که بدوزد!
و مرا چه به چنین هزینه‌های گزاف؟!
این شد که چارمندان* را از انتها به ابتدا جستم
و خیاطی یافتم بغایت نیک‌رفتار و خوش‌گفتار**
از قرار هر شلوار 10 هزار تومان پذیرفت
و با انصاف
از چهارمتر پنج شلوار درآورد
و خیاط دیگر در کوچه‌ای***
بعد از بیت قدیم آیات عظام؛ گلپایگانی و حائری
چهار پیراهن به قرار هر کدام 11 هزار و 500 تومان
هر دو در یک هفته، آماده
و گرفتیم و پوشیدند و بغایت مناسب

با این ملاحظات:
هر پیراهن به 18 هزار تومان مهیّا شد
و هر شلوار به 15 هزار تومان

گفتم اکنون که برای فرزندان من شده است
بر وبلاگ بنویسم
شاید مر سایر همشهریان نیز چنین شود
که به کمترین هزینه
شخصیت فرزندان خود را از علائم ناروایی که بر لباس‌های آماده نقش بسته
و بر روح و ذهن کودکان تأثیر می‌نهد
برهانند به یکباره
و البته اگر انسان بخواهد می‌تواند
لباس مناسب بر رفتار و گفتار انسان تأثیر دارد!

* همان چهارمردان، لکن به لهجه قمّی!
** خیاطی احسن (تلفن: 7718179)
*** خیاطی قائم (تلفن: 7716509)

پ.ن. پاچه‌ها را گفتم یک وجب تو بگذارد
که به وقت مقتضی قابل گشودن باشد
و اندازه شلوار درازشدنی
و قریب یک‌چارک گذاشت
کمر را هم سه انگشت از هر طرف داخل نهاد
و خوب است چنین
که با رشد سریع کودکانه‌شان
بتوان لباس را متناسب ساخت!
کمر را هم بی‌پلیسه نگذاشتم
که راسته نباشد و بدی‌ها ننمایاند
و این مجموع، از تدابیری‌ست مادر یاد ‌داده
در دوران کهن خردسالی!

پ.ن. چند روز پیش (امروز: 23 مرداد 1393)
متوجه شدم شلوار سیداحمد کمرش تنگ است
بعد از یک‌سال پوشیدن
طبیعی‌ست برایش کوچک شده باشد
قدّش هم کمی کوتاه به نظر می‌رسید
چند سانت از کمر شلوار را شکافتم
و دوخت پاچه شلوار را
کمر را سه سانتی‌متر گشاد کردم
پاچه‌ها را هم همین حدود
و همچنان از شلوار استفاده می‌نماید!
خدای منّان را سپاس :)


برچسب‌های مرتبط با این نوشته: عکس 290 - فرزند 441 - سید احمد 217 - سید مرتضی 202 -
نوشته شده توسط: سید مهدی موشَّح نظرات شما ^

در صفحه نخست می‌خوانید:  لوگوی من - مسأله شناخت 7 - نظریه تِنِت - بی نظیر - تأثیر ِ ساختارها - دوبلوران - کارت بازی خودرو - 
چقدر کودکیم؟ + دوشنبه 91 اسفند 28 - 10:59 عصر

از مدت‌ها پیش
هر فیلم و کارتونی که بچه‌هایم نگاه می‌کردند
اگر در کنارشان بودم
لابه‌لایش حرف می‌زدم
سؤال می‌کردم و به گفتگو وادارشان می‌کردم
مثلاً تام و جری حتی
پرسش من: به نظر تو گربه کار زشتی کرد یا موش؟
جواب کودک اول: گربه کارش زشته که همش موشه رو اذیت می‌کنه
من: نظر تو چیه؟
کودک دوم: موشه اول دزدی کرد، کارش زشت بود
من: تو چیه نظرت؟
کودک سوم: موش کارش بد بود، ولی گربه هم کار بدی کرد

و هلمّ جرّا...
سر هر فیلم و کارتونی همین تلاش

خیلی زود جواب داد
مدتی است دیگر نیازی به پرسش ندارند
خودشان نقد می‌کنند
کارتون‌ها و فیلم‌ها را
و چقدر مسخره هم!
آری
امروز که صحبت‌های پسر چهارساله‌ام با برادر سه‌ساله‌اش را می‌شنیدم
در حالی که فیلم مرد عنکبوتی را از شبکه پنج می‌دیدند
خنده‌ام گرفت
نه از تحلیل‌ها و نظرات کودکانه و بی‌ارزش او
از بی‌ارزشی اندیشه‌های خودم

اگر این کودک با چهار سال عمر خود
تا این حد حرف‌هایش برای من مضحک است
اندیشه‌ها و افکار من
نوشته‌ها و باورهای من
اعتقادات و نقدها و ارزیابی‌های من
همه آن‌چه که برای خودم ارزشمند است...
خیلی جدّی تحلیل‌های خود را بیان می‌کرد سیداحمد
اگر حرف‌هایی که برای او یقینی است
این‌قدر برای من ضعیف و دور از واقعیت
اندیشه من چقدر ضعیف است!؟
خداوند چقدر...

این‌همه اندیشه ما
از منظر آنان که واقعیت را می‌شناسند
تمام تفلسف‌های بشری
چقدر کودکانه است
چقدر مضحک و احمقانه
برای آنان که حقیقت را دیده‌اند

هر یقینی در هر پله‌ای از معرفت
برای پله بالاتر، به نظرم، مضحک و احمقانه است!

جایی برای کبر و خودبزرگ‌بینی باقی ماند؟!


برچسب‌های مرتبط با این نوشته: فرزند 441 -
نوشته شده توسط: سید مهدی موشَّح نظرات شما ^

در صفحه نخست می‌خوانید:  لوگوی من - مسأله شناخت 7 - نظریه تِنِت - بی نظیر - تأثیر ِ ساختارها - دوبلوران - کارت بازی خودرو - 
دروغ ِ رسانه + پنج شنبه 91 اسفند 17 - 9:52 عصر

روز پُر برف قشنگ به پایان خود نزدیک می‌شد
برف‌بازی جذابی را تجربه کرده
کودکی که تا به حال تجربه برف نداشته
یک ساعت پیش، رو به من کرد و گفت:
«بابا می‌دونی چرا بعضی وقت‌ها گریه می‌کنم؟»
با تعجب پرسیدم: چرا؟!
«آخه تلویزیون گفته اگه من بزرگ بشم تو پیر می‌شی
و اگه پیر بشی
بعدش می‌میری، به این خاطره که گاهی گریه می‌کنم!»

گفتم: پسرم، مگه چه اشکال داره من بمیرم؟!
جوابی نداشت بدهد
نمی‌دانست مـُردن چه معنایی دارد
فقط از رسانه یاد گرفته بود ترس مرگ را، همین!

برایش گفتم
که پدر ِ پدرم مُـرده است
پدر من هم خواهد مُرد روزی
و البته من نیز
و برایش گفتم:
پسرم تو هم وقتی بچه‌هایت بزرگ شدند خواهی مُرد!
برایش از زیبایی‌های بهشت که گفتم
آرام شد
آرام ِ آرام
و به تماشای ادامه «پاندای کونگ‌فوکار» مشغول
از شبکه پویا
وسط کارتون بود که پرسید
وسط کارتون
ناگهان مرگ ِ من ذهنش را مشوّش ساخت.

چرا رسانه در فیلم‌ها و مجموعه‌هایش
مرگ را آن‌طور که نیست نشان می‌دهد؟!
چرا ما مرگ را آن‌طور که هست ترسیم نمی‌کنیم؟!
زیبایی‌های مرگ ترس‌ها را آرام می‌کند
اگر مقهور فرهنگ دنیاپرستی نشوند
مُردن ترس ندارد
دست ِ خالی مُردن ترس دارد!
یادم باشد این را نیز روزی به فرزندام یاد دهم

پسرم اکنون چشم‌هایش را بسته و به خوابی آرام فرو رفته
پسرم که روزی البته خواهد مُرد
مانند من و پدر من و پدر ِ پدر من! :)


برچسب‌های مرتبط با این نوشته: عکس 290 - فرزند 441 - سید احمد 217 -
نوشته شده توسط: سید مهدی موشَّح نظرات شما ^

در صفحه نخست می‌خوانید:  لوگوی من - مسأله شناخت 7 - نظریه تِنِت - بی نظیر - تأثیر ِ ساختارها - دوبلوران - کارت بازی خودرو - 
کودکان ِ فیلسوف + شنبه 91 اسفند 12 - 5:58 عصر

پسر کوچکم به نزدم می‌آید
یک اسباب بازی در دست دارد
می‌پرسد: «این چیه؟»
پاسخ می‌دهم: «هلیکوپتر»
دوباره پرسشش را تکرار می‌کند
این‌بار این‌گونه: «اسمش چیه؟»
و باز هم پاسخم را تکرار می‌کنم: «هلیکوپتر»
جمله عجیبی می‌گوید:
«یعنی هم اسمش هلیکوپتره هم خودش هلیکوپتره؟!»

انگار توقع دارد «اسم» اشیاء متفاوت از «خود» اشیاء باشد
عجیب است که او هم این نکته فلسفی را ذاتاً درک می‌کند
که:
«حقیقت اشیاء متفاوت از اسم آن‌هاست!»
اسم را ما انتخاب می‌کنیم
اما «خودشان» مخلوق خدا هستند!

اگر «فرهنگ» با آدم‌ها ور نرود
و طرز نگاهشان به واقعیت را تحت تأثیر قرار ندهد
اگر ارتکازات اجتماعی بر اندیشه ما حاکم نشود
اگر تفکرات سنتزی و ساختگی بر ذهنیت‌ها چیره نگردند
همه انسان‌ها فیلسوف به دنیا می‌آیند
و به سادگی حقایق را درک می‌کنند!


برچسب‌های مرتبط با این نوشته: فرزند 441 - سید مرتضی 202 -
نوشته شده توسط: سید مهدی موشَّح نظرات شما ^

در صفحه نخست می‌خوانید:  لوگوی من - مسأله شناخت 7 - نظریه تِنِت - بی نظیر - تأثیر ِ ساختارها - دوبلوران - کارت بازی خودرو - 
تعریف خوراکی + شنبه 91 بهمن 7 - 5:40 عصر

ساعت 10 است
پسر کوچکم می‌گوید: خوراکی می‌خواهم
صبحانه‌اش را ساعت 8 داده‌ام
پنیر با نان بربری داغ و تازه‌ای که از نانوایی سر کوچه خریده‌ام
اما چاشت است و طبیعی است دوباره چیزی بخواهد

از پای مطالعه بلند می‌شوم تا چیزی برای خوردن بیاورم
پفیلا، ذرت‌هایی که دو روز پیش بو داده‌ام و پف فیل شده‌اند
به همان روش مرسوم در پارک‌ها
با دو غربال در هم فرو رفته

در کاسه که ریختم
پسر ارشد هم دوید: من هم خوراکی...!
تا پفیلا را دید:
«این که خوراکی نیست»
می‌پرسم: پس خوراکی چیست؟!
جوابش یک جمله است، یک تعریف دقیق و کامل:
«خوراکی چیزیه که وقتی باز می‌کنی صدا بده!»
منظورش بسته‌بندی پلاستیکی است، چیزی که از بیرون خریداری شود، خانگی نباشد!

دنیای مدرن چگونه تعریف ما از اشیاء را تغییر می‌دهد
تعریف از خوراکی یک روز نخودچی و کشمش بود
گاهی انجیر خشک یا توت
بادام و گردو و حتی برنج و عدس بوداده
وقتی مادرم یک مشت در جیبم می‌ریخت که در مدرسه بخورم!
آیا ممکن است تعریف خدا، فرشته، شیطان، بهشت، جهنم و تمامی مفاهیم دینی نیز به همین سادگی در ذهن کودکان‌مان تغییر کند؟!


برچسب‌های مرتبط با این نوشته: عکس 290 - فرزند 441 - سید احمد 217 -
نوشته شده توسط: سید مهدی موشَّح نظرات شما ^

<      1   2   3      >

چهارشنبه 99 مهر 2

امروز:  بازدید

دیروز:  بازدید

کل:  بازدید

برچسب‌های نوشته‌ها
فرزند عکس مباحثه سیده مریم سید احمد سید مرتضی اقتصاد آقامنیر فرهنگ آشپزی فلسفه خانواده کار مدرسه سفر آموزش بازی سند هنر روحانیت فاصله طبقاتی خواص دشمن فیلم خیاطی جوجه انشا کتاب خودم نهج‌البلاغه تاریخ ورزش فارسی طلاق
آشنایی
فرزندانم 2 - شاید سخن حق
السلام علیک
یا أباعبدالله
سید مهدی موشَّح
آینده را بسیار روشن می‌بینم. شور انقلابی عجیبی در جوانان این دوران احساس می‌کنم. دیدگاه‌های انتقادی نسل سوم را سازگار با تعالی مورد انتظار اسلام تصوّر می‌نمایم. به حضور خود در این عصر افتخار کرده و از این بابت به تمام گذشتگان خود فخر می‌فروشم!
فهرست

[خـانه]

 RSS     Atom 

[پیام‌رسان]

[شناسـنامه]

[سایت شخصی]

[نشانی الکترونیکی]

 

شناسنامه
نام: سید مهدی موشَّح
نام مستعار: موسوی
جنسیت: مرد
استان محل سکونت: قم
زبان: فارسی
سن: 40
تاریخ تولد: 14 بهمن 1358
تاریخ عضویت: 20/5/1383
وضعیت تاهل: طلاق
شغل: خانه‌دار
تحصیلات: کارشناسی ارشد
وزن: 115
قد: 182
آرشیو
بیشترین نظرات
بیشترین دانلود
طراح قالب
خودم
آری! طراح این قالب خودم هستم... زمانی که گرافیک و Html و جاوااسکریپت‌های پارسی‌بلاگ را می‌نوشتم، این قالب را طراحی کردم و پیش‌فرض تمام وبلاگ‌های پارسی‌بلاگ قرار دادم.
البته استفاده از تصویر سرستون‌های تخته‌جمشید و نمایی از مسجد امام اصفهان و مجسمه فردوسی در لوگو به سفارش مدیر بود.

در سال 1383

تعداد بازدید