سفارش تبلیغ
صبا ویژن
این آگهی ارتباطی با نویسنده وبلاگ ندارد!
   

چون نیکوکارى بر زمانه و مردم آن غالب آید و کسى به دیگرى گمان بد برد ، که از او فضیحتى آشکار نشده ، ستم کرده است . و اگر بدکارى بر زمانه و مردم آن غالب شود و کسى به دیگرى گمان نیک برد خود را فریفته است . [نهج البلاغه]

تازه‌نوشته‌هاآخرین فعالیت‌هامجموعه‌نوشته‌هافرزندانم

[بیشتر]

[بیشتر]

[بیشتر]

[بیشتر]

در صفحه نخست می‌خوانید:  ریاضیات ِ سمبوسه - رقابت - ملاک ِ انتخاب - غرق ِ لذّت ِ ساختن - عاقبت - 
چرا تعدّد زوجات نه 1 + شنبه 95 آبان 1 - 12:58 عصر

در صورت امکان در مواردی که ‌برایتان میل کردم برای جمع بندی راهنمایی کنید .
‌1- خانوادگی : یکی از همسران بنده در حال طلاق می باشد. و زندگی ام با ‌بحران جدی مواجه شده است.
‌2- از جهت علمی نیاز به یک برنامه جدی و دقیقی دارم.
‌3- از جهت معاش نیاز به کمک برای حرکت دقیق و خردمندانه دارم

‌حقیر تحصیلاتی در زمینه مشاوره خانواده
‌و البته مشاوره تحصیلی هم
‌ندارم برادر
‌چه توانم کرد؟!
‌شاید چند مطلبی که در وبلاگ دارم
‌درباره طلاق
‌این توهم را ایجاد کرده که چیزی می‌دانم
‌ولی این‌طور نیست
‌آن‌ها محصول یک تجربه بوده
‌خاطراتی که آن‌طور نوشته آمد
‌به قول معروف: «کل اگر طبیب بودی، سر خود...»
 
مرکز مشاوره‌ای می‌شناسم در قم
‌در کوچه ممتاز
‌مرکز مشاوره بلاغ
‌استاد هستند واقعاً
‌خیلی خوب مشکل را می‌فهمند
‌و راه حل را هم می‌گویند
‌به شما پیشنهاد می‌کنم
‌یک مرکز مشاوره حتماً بروید
‌از این مراکزی که مخصوص طلاب و خانواده ایشان است
‌می‌توانید ابتدا تنها بروید
‌بعد اگر بتوانید با خانواده
‌هر کدام در یک نوبت جدا مثلاً
‌تشریف ببرید
‌قطعاً بی‌تأثیر نیست
‌یک مرکز مشاوره مخصوص طلاب هم هست
‌در ابتدای صفاییه
‌کوچه ورزشگاه تختی
‌پشت دفتر رهبری
 
‌إن‌شاءالله خداوند به شما یاری رساند
‌و دنیا و آخرت شما را بهترین نماید

در زمینه خانواده به مشاوره مراجعه کردیم . در یک تصمیم عجیب توصیه به جدایی از همسر دومم کردند.
در زمینه کار علمی و معاش کمک نمیدهید ؟


‌بضاعت بنده در آن‌چه خواستید اندک است
‌اما از جهت نقل قول
‌آن‌چه از اساتید شنیده‌ام و در پاره‌ای کتاب‌ها خوانده
‌هر چه در نظرم هست عرض می‌کنم
‌یحتمل خود بهتر می‌دانید
‌گاهی اما تکرار مطالب سودمندتر است

‌رفتار انسان ِ موفق تابع برنامه است
‌برنامه هم صدالبته تابع جهت
‌ما «مقصد» نداریم
‌انسان اساساً این‌گونه است
‌انسان مقصدپذیر نیست
‌مقصد یعنی جایی که پایان یابد
‌جایی که حرکت تمام شود
‌چنین چیزی وجود خارجی ندارد
‌خلق نشده است یعنی
‌انسان هر چقدر برود جا برای رشد هست
‌پایان ندارد این حرکت
‌آن‌چه محدود است عمر اوست
‌زمانی که فرصت حرکت دارد
‌معیّن کرده‌اند زمانی را بدویم
‌تمام شود، ایست می‌دهند
‌این‌که کجا تمام شویم به خودمان بسته است
‌به سرعت‌مان
‌به دقت‌مان در تعیین مسیر
‌به گذرمان از موانع و مشکلات

‌مقصد را که برداریم، فقط جهت می‌ماند
‌حرکت انسان «جهت» دارد، نه «مقصد»
‌این‌که بخواهیم «مرجع» شویم مثلاً
‌مجتهد شویم
‌حتی اگر بخواهیم بهترین مهندس دنیا باشیم
‌فیلسوفی بزرگ
‌دانشمندی وارسته
‌این‌ها مقصد نیستند
‌ایستگاه‌ند
‌مقاطع زندگی ما هستند
‌مراحل رشد و کمال
‌در حرکت‌مان به سمت جهت
‌در راستای جهت

[ادامه دارد]

چرا تعدّد زوجات نه 1
چرا تعدّد زوجات نه 2
چرا تعدّد زوجات نه 3
چرا تعدّد زوجات نه 4
چرا تعدّد زوجات نه 5
چرا تعدّد زوجات نه 6
چرا تعدّد زوجات نه 7
چرا تعدّد زوجات نه 8
چرا تعدّد زوجات نه 9
چرا تعدّد زوجات نه 10
چرا تعدّد زوجات نه 11
چرا تعدّد زوجات نه 12


برچسب‌های مرتبط با این نوشته: مباحثه 195 - خانواده 47 -
نوشته شده توسط: سید مهدی موشَّح نظرات شما ^

در صفحه نخست می‌خوانید:  ریاضیات ِ سمبوسه - رقابت - ملاک ِ انتخاب - غرق ِ لذّت ِ ساختن - عاقبت - 
هدف ِ ازدواج 6 + جمعه 95 مهر 23 - 6:0 صبح

نمیدانم...
از این دیدکه غیراز ازدواج هم میتوان رشدکرد خوب به آن فکرنکردم..
البته همان آرامش کم نیست.تمرکز فکری می آورد
غریزه جنسی هم درانسان وجود دارد وطبیعیست آنرا هم اعتدال میبخشد
تداوم نسل هم تعالی.


من یک مطلبی در همین خصوص نوشته‌ام، درباره یک دلیل متفاوت برای ضرورت ازدواج، فایلش را ارسال می‌کنم. خوشحال می‌شوم نظرتان را بدانم.
[فایل ضمیمه]
از زاویه اجتماعی بودن انسان.
مشکل ما این است که...
ابتدا انسان را فرد در نظر می‌گیریم و بعد جامعه پیدا می‌شود.
اما اگر جامعه اصل باشد و افراد تابع آن، مساله تفاوت خواهد کرد...
یعنی هدف دین را اصلاح جامعه بدانیم.
حضرت آقا هم فرموده بودند که خانواده سلول جامعه است.
اگر این را بفهمیم، اینکه سلول جامعه چه تعریفی دارد، فلسفه ازدواج روشن می‌شود به گمانم.

و پایان پرسش و پاسخ!


برچسب‌های مرتبط با این نوشته: مباحثه 195 - خانواده 47 -
نوشته شده توسط: سید مهدی موشَّح نظرات شما ^

در صفحه نخست می‌خوانید:  ریاضیات ِ سمبوسه - رقابت - ملاک ِ انتخاب - غرق ِ لذّت ِ ساختن - عاقبت - 
هدف ِ ازدواج 5 + یکشنبه 95 مهر 18 - 8:0 صبح

نه دیگر نشد...
اینکه شان ایشان والا بوده وخویشتن داری کردن درست ولی قرار نیست این بشود برتر از ازدواج کردن..
اگرعدم ازدواج بهتر از ازدواج بود به نظراین حقیرپیامبراسلام که از همه افضل است ازدواج نمیکردن
این نصف دین و رشد که ظاهرا بدون ازدواج هم ممکن‌اند! فقط سخت‌تر.
نمیتوانم بپذیرم دوری ازازدواج از انجام آن بهتر است!
اگرامکانش نباشدمسلما خویشتن داری عالیست ولی اگر امکانش باشدوبتوان راحت تر به کمال رسید آیا بایدمانع شد؟
تکثیرنسل هم دراسلام وآنهم شیعه کم اهمیت ندارد


بله. احسنت. این هم یکی از دلایلی‌ست که نشان می‌دهد خداوند با تمجید از عزب بودن یحیی نمی‌خواسته کار او را برتر معرفی نماید.
بعضی میگویند این باور آن زمانه بوده و یحیی از نظر جامعه خود وارسته بود، چون زن نگرفت و خداوند از منظر آنان فرموده است.

خب این نظرمعقولانه تربه نظرمیرسد
شایددربعضی اززمانها یا نبودن هم شان بتوانیم بیان کنیم ازدواج نکردن بهتراست ولی درحالت معمول جسارتاخیر


حالا شما دلیلی غیر از نسل و سکون برای ازدواج به نظرتان می‌رسد؟
غیر از البته رشد. زیرا فرمودید بدون ازدواج هم ممکن است.
یعنی...
اگر بخواهیم یک جوان را متقاعد کنیم ازدواج کند....
باید دلیلی بیاوریم که نتواند رد کند. چیزی که بفهمد بدون ازدواج ندارد.
چه چیزی بدون ازدواج حاصل نمی‌شود؟ که بگوییم پس ازدواج ضرورت دارد؟
قطعا بدون ازدواج نسل سالم و صالح نخواهد بود. چون فرزند خارج از ازدواج حرام‌زاده است و دشمن اهل بیت ع.
شاید بتوان گفت بدون ازدواج آرامش و سکون هم نیست. البته اگر بتوانیم ثابت کنیم.
دیگر چه؟ بدون ازدواج دیگر چه چیز نیست؟
نصف دین نیست؟
رشد و کمال نیست؟
مثال حضرت مریم عذرا پس چه؟
یحیی و عیسی...
شما چه پاسخی دارید؟


برچسب‌های مرتبط با این نوشته: مباحثه 195 - خانواده 47 -
نوشته شده توسط: سید مهدی موشَّح نظر دهید!

در صفحه نخست می‌خوانید:  ریاضیات ِ سمبوسه - رقابت - ملاک ِ انتخاب - غرق ِ لذّت ِ ساختن - عاقبت - 
هدف ِ ازدواج 4 + پنج شنبه 95 مهر 15 - 7:0 صبح

کجانبودهمسرمانع بهره بردن ازرشد دینیست؟
مثلادرچه مواردی؟
گاهی یک پندیک دقیقه ای همسرشایدبه اندازه ساعتها سخنرانی مفیدباشد
روحیات رامیشناسند
عشق هم چاشنی کارمیشود..
میداندنقاط قوت وضعف وبه موقع پندمیدهد


اگر رشد را هدف ازدواج بدانیم، به نحوی که بدون آن نیمی از دین محقق نشود، یعنی یک چیزهایی را باید پیدا کنیم که در صورت عدم ازدواج محال است دست‌یافتنی باشند.
به نظر شما چیزی از دین هست که بدون ازدواج به دست نیاید؟ بخشی از کمال انسان؟
شما کدام احتمال را دقیق‌تر می‌دانید در معنا کردن «کامل شدن نصف دین»؟
اینکه همسر همراه خوبی‌ست...
همسر صرفا یک همراه است که اگر نباشد فقط راه سخت‌تر می‌شود؟
یا اینکه: همسر ضروری‌ست و در صورت نبودن بخشی از راه بسته می‌شود؟

غیراز این بودحضرت مریم س برترین زنان نمیشد

پس شما نظر اول را معتقدید...
اتفاقا حضرت یحیی نه تنها مانند حضرت عیسی، ازدواج نکردند که حتی...
قرآن همین ازدواج نکردن یحیی را دلیلی بر کرامت و شأن والای وی دانسته و توصیف فرموده...
و این عجیب بوده برای مفسرین...
و کلی تلاش برای توجیه آن که چرا خداوند ازدواج نکردن یحیی را کرامت و بزرگی وی نقل کرده!
اما... اگر چنین بیاندیشیم، پس هدف از ازدواج چیست؟ منظورمان از هدف اینجا چیزیست که اگر ازدواج نباشد آن هم نیست.
چه چیزی غیر از تکثیر نسل و آرامش می‌توان یافت که بدون ازدواج وجود ندارند؟


برچسب‌های مرتبط با این نوشته: مباحثه 195 - خانواده 47 -
نوشته شده توسط: سید مهدی موشَّح نظر دهید!

در صفحه نخست می‌خوانید:  ریاضیات ِ سمبوسه - رقابت - ملاک ِ انتخاب - غرق ِ لذّت ِ ساختن - عاقبت - 
هدف ِ ازدواج 3 + دوشنبه 95 مهر 12 - 8:0 صبح

جای شگفتی بسیار است
ولی بخاطر دارم ازبزرگی میخواندم که زن وشوهرمیتوانن یکدیگر رارشد دهند
کمک کنند به هم درطاعت وعبادت پروردگار ورشدهمدیگر
این رادر تاریخ هم میتوان دید
درموردحضرت علی ع وحضرت زهرا س ...
ازنکاتی که حضرت بیان میکنن یک موردش همین نبود؟
همراه خوبی برای بندگی؟!


یک جستجوی ساده در گوگل بفرمایید: چرا ازدواج باعث کامل شدن نصف دین می‌شود؟
یک پاسخ این دیده می‌شود: یک نیاز مهم زیستی را برطرف میکند، پس انگیزه گناه کم می‌شود!
وقتی از همراه سخن می‌گوییم چند احتمال به ذهن می‌رسد:
من از کوه بالا می‌روم، اگر همراهی داشته باشم هنگام لغزش دستم را می‌گیرد. یا من دست او را.
احتمال دوم این است:
اصلا یک جاهایی در کوه هست که یک نفره نمی‌شود رفت. تا دو نفر دست هم را نگیرند، گذر نتوانند.
در احتمال اول نبود همسر مانع نیست، اما در دوم اصلا نداشتن همسر به معنای بهره نبردن از بخشی از رشد دینی‌ست!
به نظر می‌رسد بیشتر گفته‌ها متوجه نوع اول توضیح است.
«می‌توانند» دلالت بر نوعی امکان است، نه ضرورت. پس یعنی بدون ازدواج هم می‌شود، ولی با ازدواج بهتر می‌شود!
البته می‌دانیم عکس آن هم ممکن است. در ازدواج ‌های نادرست مانع رشد هم می‌شوند. اما... اگر معنای دوم را بگیریم....


برچسب‌های مرتبط با این نوشته: مباحثه 195 - خانواده 47 -
نوشته شده توسط: سید مهدی موشَّح نظر دهید!

در صفحه نخست می‌خوانید:  ریاضیات ِ سمبوسه - رقابت - ملاک ِ انتخاب - غرق ِ لذّت ِ ساختن - عاقبت - 
هدف ِ ازدواج 2 + جمعه 95 مهر 9 - 6:0 صبح

تا الان که کاملا معقول ومنطقی است
اما یک سوال
هدف فردفقط آرامش است؟
تکمیل؟ارتقا؟پیشرفت؟
یعنی فقط این امر در اسلام سفارش شده جهت تسکین و آرامش
اگرچه همین هم بسیارمهم است


سوال خوبی‌ست: فقط تسکین؟ و دیگر هیچ؟ مگر می‌شود؟
من هم در کتاب‌ها دنبال همین گشتم. و شگفت زده شدم وقتی غیر از همین سه دلیل نیافتم!
مثلا فلان بزرگ کتاب درباره خانواده نوشته، همین دلایل را ذکر کرده. گاهی هم فقط دو دلیل: کثرت نسل، آرامش.
آقای قرائتی هم وقتی آیاتی چون هن لباس لکم و... قرآن را تبیین می‌فرمایند وظایفی چون رازداری و محرم اسرار بودن و پوشاندن عیب یکدیگر را می‌فرمایند، ولی همه این‌ها باز در همان لتسکنوا الیها جای می‌گیرد.

اگرارتقایی در بین نباشد چگونه آنرا نیمی از تکمیل دین میدانیم؟
آرامش نیمی از دین است؟
اینرا نمیتوانم هضم کنم
اهداف اسلام رابالاترمیبینم


فرمایش شما را می‌پذیرم. اما این رشد و ارتقا را باید به یک نحوی بتوانیم تبیین کنیم و مکانیزم تحققش در ازدواج را بگوییم.
آیا مرد سبب رشد زن می‌شود؟ یا دو طرفه است و هر دو علت رشد یکدیگرند؟
اینها پرسش‌هایی‌ست که باید پاسخ دقیق برای‌شان بیابیم و گرنه تبدیل به شعار می‌شوند و کارآیی نخواهند داشت.
برای همین «تکمیل دین» هم معانی دیگری ذکر شده است که بدون نیاز به مفهوم رشد و ارتقا آن را تبیین می‌کند.


برچسب‌های مرتبط با این نوشته: مباحثه 195 - خانواده 47 -
نوشته شده توسط: سید مهدی موشَّح نظر دهید!

در صفحه نخست می‌خوانید:  ریاضیات ِ سمبوسه - رقابت - ملاک ِ انتخاب - غرق ِ لذّت ِ ساختن - عاقبت - 
هدف ِ ازدواج 1 + سه شنبه 95 مهر 6 - 7:0 صبح

تعدادی پیامک
پرسشی و پاسخی
تلاش کردم آن‌چه می‌دانم عرض کنم
نتیجه مطالعات
نمی‌دانم چقدر مقبول افتاده
و چقدر مفید واقع شده
شاید برای مرورگری بشود
پس در چند بخش همین‌جا گرد می‌آورم
مطلبی که از این‌جا شروع می‌شود:

سلام علیکم
وقت بخیر
هدف ازدواج چیست؟


سوال دشواری‌ست. چهار پاسخ برای آن یافته‌ام. عرض خواهم کرد یکی‌یکی.
خیلی دنبال پاسخ همین سوال گشتم. در تمامی کتبی که می‌دیدم معمولا یکی از این دو پاسخ دیده می‌شد:
تسکین و آرامش روحی
تکثیر نسل و بقای نوع

بعضی هم پا را فراتر نهاده، اطفای شهوت و غریزه جنسی را هم داخل کرده‌اند که البته روشن است پاسخ مناسبی نیست.
زیرا اولا:
اساسا قوه شهوت را خداوند خلق کرده تا ازدواج را الزام کند.
پس خودش بنفسه و بالذات هدف نبوده است. ثانیا:
اطفای شهوت به غیر ازدواج دایم هم میسر است و خداوند جواز صادر کرده، پس انحصار در دایم ندارد.
و روشن است که وقتی از فلسفه و هدف ازدواج سخن می‌رانیم، ازدواج دایم منظور ماست.
دلیل تسکین و آرامش روحی قطعاً دلیلی قرآنی‌ست که لتسکنوا الیها بر آن دلالت دارد.
دلیل کثرت نسل هم اگر دلیل صریح هم در قرآن نداشته باشد، در احادیث ما هست.
توصیه پیامبر ص بر نکاح همین کثرت نسل را هدف گرفته.
با این تفاوت که دلیل اول منفعتش به فرد باز می‏گردد، ولی دلیل دوم متوجه جامعه اسلامی‌ست. ازین‌جا تقسیمی پیدا می‌شود...
هدف از ازدواج فرد است یا جامعه یا هر دو؟ یعنی چه چیزی ازدواج را توجیه می‌کند: منفعت فرد، یا منفعت نظام؟
اگر هر دو باشد، پس ما دو دسته دلیل برای ازدواج داریم، دلایلی از سوی فرد و دلایلی از سوی جامعه.
فرد نفع خود را از ازدواج می‌برد و جامعه نفع خود را. یک بازی بردبرد. اما این دو دسته هدف و منفعت چه هستند؟
شما نظری ندارید؟ تا اینجا ایرادی به نظرتان نمی‌رسد؟

فهرست مطالب:
هدف ِ ازدواج 1
هدف ِ ازدواج 2
هدف ِ ازدواج 3
هدف ِ ازدواج 4
هدف ِ ازدواج 5
هدف ِ ازدواج 6


برچسب‌های مرتبط با این نوشته: مباحثه 195 - خانواده 47 -
نوشته شده توسط: سید مهدی موشَّح نظر دهید!

در صفحه نخست می‌خوانید:  ریاضیات ِ سمبوسه - رقابت - ملاک ِ انتخاب - غرق ِ لذّت ِ ساختن - عاقبت - 
چه کنیم 30 + شنبه 95 شهریور 27 - 9:0 عصر

قبل از هر چیز از این تاخیر و وقفه ای که پیش آمد عذر خواهی میکنم.
‌در این مدت
‌-که ارتباط قطع بود-
‌بنده هم
‌از استادی که عرض کرده بودم سئوال کردم
‌وهم در سایت ها پیرامون مسئله مغز در خمره کمی جست و جو کردم.
‌جست و جو ها در اینترنت بیش تر به تبیین مسئله متوجه بود. البته چند نقد در ‌مورد فیلم ماتریکس هم دیدم.
‌از استاد هم که پرسیدم:
‌ایشون گفت این سئوال در واقع اشکال وارد کردن به بدیهیات است و نمیتوان ‌برای آن استدلال کرد.
‌بلکه فقط میتوانید به او بگویید در مقابل آنچه تو احتمالی بیان میکنید،
‌احتمال دیگری نیز وجود دارد، که اگر راست باشد تو ضرر کرده ای و اگر آنچه تو ‌میگویی راست باشد، ما ضرری نکرده ایم.
‌نظرتون؟


یک پاسخی هست به زبان ریاضی
‌ذیلاً نمایش داده شده است:



‌توضیح فارسی آن هم چنین است:

‌در این راه حل
‌تنها از «خود» سخن به میان آمده
‌و با فرض تحقق شبهه مغز در خمره
‌به نتیجه‌ای متناقض رسیده است
‌این‌که «من» مساوی نیست با «من»
‌هر گاه در فلسفه به چنین نتایجی برسیم
‌یک برهان اقامه شده است
‌که در منطق به «برهان خلف» مشهور است
‌از تناقض موجود در نتیجه
‌پی به «نادرستی» آن می‌بریم
‌و «نادرستی» نتیجه علت می‌شود برای «نادرستی» مفروض

‌مفروض: من | مغز در خمره | هستم

‌بدیهیات مسأله:
‌1. «مغز در خمره» در یک جهانی‌ست که ما آن را «الف»‌ می‌نامیم.
‌2. «مغز در جمجمه» هم در جهان دیگری‌ست که آن را «ب»‌ می‌نامیم.
‌فارغ از این‌که جهان الف را حقیقی می‌دانیم و جهان ب را مجازی ‌یا بالعکس
‌در هر صورت با این گزاره مواجه هستیم:
‌3. جهان «الف» مساوی نیست با جهان «ب»
‌و در نتیجه:
‌4. هر چه که عضوی از «الف» باشد، قطعاً عضوی از «ب» نیست
‌5. و هر چه که عضوی از «ب» باشد، قطعاً عضوی از «الف» نیست

‌اکنون اگر این بدیهیات را به مفروض اضافه کنیم
‌با توجه به این‌که مفروض می‌گوید:
‌من در خمره هستم
‌یعنی:
‌6. من در «الف» است
‌پس:
‌7. من در «ب» نیست

‌تا این‌جا مشکلی نیست
‌ولی یک گزاره دیگر داریم که کار را دشوار می‌کند
‌«من» از کجا آمده است؟
‌ما «من» را از «مغز در جمجمه» انتزاع کرده‌ایم
‌پس:
‌8. «من» مفهومی است که از «مغز در جمجمه» اخذ شده
‌با توجه به این بدیهی:
‌9. هر مفهومی حداقل بر منشأ انتزاع خود صدق می‌کند
‌نتیجه می‌گیریم:
‌10. «من» بر «مغز در جمجمه» صدق می‌کند
‌یعنی:
‌11. من در «ب» است
‌از مقایسه 11 با 7 به یک تناقض می‌رسیم:
‌12. من من نیست!
‌زیرا نمی‌شود من هم در «الف» باشد و هم در «ب»

‌اما اگر اشکال شود به بدیهی 9
‌که فردی بگوید ممکن است مفهومی نادرست اخذ شده باشد
‌و لذا صدق نکند بر محل انتزاع خود
‌این‌طور گفته می‌شود که مفهومی که از خارج اخذ شده
‌چون وجود خارجی شخصی‌ست
‌یعنی انحصار در یک مصداق مشخص دارد
‌اگر چه مفهوم بماهو مفهوم قطعاً کلّی‌ست و اباء ندارد از صدق بر کثیرین
‌اما از آن جهت که منتسب به مصداق خارجی خاص است
‌عقل شرط کرده است در چنین مفهومی
‌که صرفاً بر مصداق خود حمل شود
‌و بر آن صدق نماید
‌و در این صدق اهمیتی ندارد که خصوصیات و کیفیات و اعراض موجود خارجی
‌درست درک شده باشد یا اشتباه

‌بنا بر این استدلال
‌اگر مغزی در خمره‌ای وجود داشته باشد
‌قطعاً «من» نیستم!
‌زیرا «من» خودم را از همین وجود فعلی خود درک کرده‌ام
‌که مغز در جمجمه است
‌و چنین درکی
‌نمی‌تواند منطبق بر مغز در خمره‌ای شود
‌که در یک جهان دیگر واقع است
‌«من»‌ نمی‌تواند هم‌زمان در دو جهانی باشد
‌که با هم در تعارض هستند؛
‌یکی واقعی و دیگری مجازی!

‌نظر شما چیست؟

ممنون از پاسختون، برام مفید بود.
‌دو سئوال:
‌1. مگه صاحب سئوال، مدعی بود که این همانی در "من" ها بر قرار است که شما ‌فرمودید: نیست.
به عنوان مثال فردی که بر اثر تصادفی حافظه خود را از دست میدهد، و هویت ‌جدید-جعلی- دوباره شروع به زندگی میکند.
‌ایشان همان من است اما با هویتی دیگر و با داده های مغزی دیگر.
‌به عبارت دیگر مغز در خمره با داده هایی که دارد، خود را مشغول زندگی میابد.
‌و اصلا متوجه این جابه جایی نمیشود.
‌در واقع او درکش از خودش تغییری نکرده است.
‌2. آیا در پاسخ به این سئوال که ظاهرا ابتدائا در حیطه فیزیک بوده ، میشود ‌جواب فلسفی و ... داد؟
‌یادم هست، فردی از قول صاحب منظومه نقل میکرد:
‌آمدند خدمت ایشان و پیرامون دوربین عکاسی که اختراع شده- یا میخواهد اختراع ‌شود- صحبت کنند.
‌ایشان هم در پاسخ فرمودند:[آقا جان] مگر میشود، شیء در عین اینکه در یک جا ‌هست صورت عینی آن در جای دیگر ضبط شودو... .


بحث این‌همانی در «من‌ها»‌ نیست
بحث ارائه یک برهان است
بر این‌که بتوان ثابت کرد
«من | مغز در خمره |‌ نیست»

برای اثبات این مطلب
از راه برهان خلف رفته‌ایم
ابتدا فرض گرفته‌ایم که «من | مغز در خمره | است»
سپس لوازمات عقلی آن را پی گرفتیم
و به بدیهیاتی ضمیمه نمودیم
تا رسیدیم به یک تناقض
این‌که «من | من | نیست»
وقتی لوازمات عقلی یک قضیه به تناقض بیانجامد
چون تناقض محال است
نتیجه می‌گیریم که اصل آن قضیه هم محال بوده است
پس به روش برهان خلف ثابت می‌شود
که محال است آن‌که خود را در این جهان فعلی می‌بیند
و در آن زیست می‌کند
و خود را در این جهان یافته و درک کرده است
یک مغزی در یک خمره‌ای باشد
و تمام این چیزهایی که واقعیت می‌پندارد مجازی باشد
زیرا آن مغز دیگر این فرد نخواهد بود!

هویتی دیگر هم معنایی ندارد
زیرا ما اصلاً با ماهیت کار نداریم
تا از هویت بحث کنیم
ما با شخص وجود ارتباط داریم
هر موجودی یک وجود شخصیه خارجیه دارد
این وجود نمی‌تواند چندگانه باشد
حتماً یکی است
هر وجود دیگری تصور شود
یک فرد دیگر خواهد بود و نه این فرد از وجود

مغز در خمره یک وجودی دارد
مغز در جمجمه وجودی دیگر دارد
من که خود را مغز در جمجمه می‌بینم
و «من» بودنم را از همین جسم و وجود مشخص انتزاع کرده‌ام
نمی‌توانم آن مغز در خمره باشم
حتی اگر یک مغز در خمره‌ای هم وجود داشته باشد که من داخل در تصورات وی قرار داشته باشم
من من هستم
و من همین هستم که خود را درک کرده‌ام
این مطلب از آن استدلال که عرض شد فهمیده می‌شود

داده‌های مغزی هم نمی‌تواند وجود فرد را تغییر دهد
هر چقدر داده‌های مغزی تغییر نماید
باز هم این وجود خودش است
و همان شخص
لذا ممکن است خصوصیاتی که از خود به خاطر دارد متفاوت باشد
مثلاً مرد بوده و حالا خود را زن تصور می‌نماید
ولی باز هم آن‌چه از «من» درک می‌کند
لزوماً همین «من» است که درک می‌نماید
و نمی‌تواند هم‌زمان در دو وعاء مختلف باشد
که وجه اشتراک ندارند
فضا و جهانی که مغز در خمره در آن است
هیچ وجه اشتراکی نمی‌تواند با جهانی داشته باشد که مغز در جمجمه خود را در آن متصوّر است
زیرا فرض بر این است که آن حقیقی و این مجازی‌ست
وقتی دو جهان در هیچ نقطه‌ای وجه اشتراک ندارند
من یا در این جهان هستم و یا در آن
در هر صورت
من یکی از این دو بیشتر نخواهم بود
و چون «من» را با عقل خود از همین جهان جمجمه‌ای انتزاع کرده‌ام
پس بر مابحذاء واقعی خود صدق می‌نماید
و دیگر نخواهد توانست بر مغز در خمره صدق کند

فلسفه علم هستی‌شناسی‌ست
هر مطلبی که درباره «بود یا نبود» باشد
وجود را اگر مدّ نظر داشته باشد
لزوماً به فلسفه مرتبط می‌گردد
اتفاقاً بخش عمده‌ای از بنیان‌های فیزیک
آن‌جا که از ماده و انرژی و هست و نیست آن‌ها صحبت می‌کند
به فلسفه مربوط است

این‌که یک فیلسوف آن‌چه را نادرست تصوّر کرده
تصدیق ننماید
دلیل نمی‌شود آن مطلب اشتباه باشد
اگر به نحو صحیح برای ایشان بیان می‌شد
که تصوّر درستی از دوربین داشته باشند
ایشان مگر فیلسوف نبوده است
مگر قبول نداشته که هر شیء وجود ذهنی می‌تواند داشته باشد
وجود کتبی را مگر برای الفاظ نپذیرفته
خب وجود تصویری هم برای تمام اشیاء روی کاغذ عکاسی که ممتنع نیست
کاملاً واضح و مبرهن است
هر فیلسوفی معتقد است که یک وجود ذهنی متناظر از شیء در نفس ما حاضر می‌شود
تا آن را درک می‌کنیم
حالا همین وجود به کیفیتی دیگر
همان‌طور که عارض بر نفس شده
عارض بر صفحه کاغذ می‌شود
البته در حقیقت عارض بر رنگ‌ها می‌گردد
زیرا رنگ‌های روی کاغذ جرم دارند
و جوهر هستند، نه عرض!

بنده در خدمت هستم
اگر کلام ناقص بود
بگذارید به حساب ضعف در بیان حقیر
آن‌چه از اساتید آموخته‌ام پس می‌دهم
امید که مقبول افتد

و اما در ایمیلی دیگر
پس از ایمیل قبلی نوشتم:

یک نکته به نظرم آمد
با توجه به این‌که شما به حسب استفاده از مباحث آسیدمنیر (ره)
و آشنایی بیشتر با اندیشه ایشان
از بنده پرسش نمودید
لازم است عرض نمایم
استاد حسینی روش معروفی در مباحثه با سوفسطایی دارند
یعنی فردی که شک در واقعیت نماید
ایشان بر خلاف آن‌چه بنده در ایمیل قبلی خدمت شما عرض کردم
به سراغ برهان نظری نمی‌روند
زیرا معتقدند برهان نافی اختیار نیست
و لذا نمی‌تواند مخاطب را
یعنی همان سوفسطایی
مجبور نماید به پذیرش

به سراغ برهان عقل عملی می‌روند
به این ترتیب که شرایطی را ایجاد می‌نمایند
که مخاطب بیشتر از دو گزینه پیش روی خود نداشته باشد
که هر کدام را بپذیرد
تسلیم ما شود به ناچار
یعنی یک جبر در عمل
که اگر هر دو طرف را طرد نمود
در یک تناقض گرفتار شده
رسوا گردد
و اطرافیان وی او را رها نمایند

روش استاد این است
به سوفسطایی می‌گوید:
آیا بین این نظریه‌ای که من می‌گویم با آن‌چه تو می‌گویی تغایر و تفاوتی هست
آیا حرف من و حرف تو متفاوت است؟
اگر مخاطب پذیرفت
که اصلاً سوفسطایی نیست
زیرا یک تفاوت بین دو چیز را پذیرفته است
و این پذیرش تغایر
تغایری که در ذهن وی است
از دو تصوری که درک کرده
بحث را به علّت تغایر می‌کشد
یعنی این‌که علّت این تغایر چیست
چون نمی‌تواند درون نفس همان فرد باشد
پس باید بیرون باشد
و هر چه که باشد
همین علّت تغایر دلیلی بر وجود واقعیت است
و استاد حسینی اگر مخاطبش قبول کند تغایر را
او را می‌کِشد تا تغییر و سپس هماهنگی
و در نهایت اصالت ربط و تعلّق و فاعلیت را به وی ثابت می‌کند
بر اساس همین یک پذیرش اولیه

اما اگر مخاطب نپذیرفت
گفت من قبول ندارم تغایری را درک می‌کنم
بین حرف خودم و حرف شما
استاد می‌گوید: پس حالا که هیچ تفاوتی را درک نمی‌کنی
بین حرف من و حرف خودت
چرا به حرف من عمل نمی‌کنی؟
یعنی نمی‌پذیری که تغایر وجود دارد
و دنبال آن؛ علت تغایر
و ... تا آخر
اگر طرف بگوید به حرف تو عمل نمی‌کنم
یعنی عملاً به تغایر معتقد است و دروغ گفته
و اگر هم عمل کند
باز هم به تغایر معتقد شده
اگر چه از سر این‌که بین حرف خود و حرف ما تفاوتی ندیده

پس سؤالی را در معرض مخاطب قرار می‌دهد
که انتخاب هر طرف آن منجر به تسلیم می‌شود
تسلیم یعنی پذیرش تغایر
همین‌که سوفسطایی تغایر را بپذیرد
مسیر اصلی را طی خواهد کرد:
تغایر، تغییر، هماهنگی، ربط، تعلّق، فاعلیت
و عملاً اصالت ولایت را خواهد پذیرفت

این شیوه استاد حسینی برای اثبات واقعیت به نحوی است که به آن معتقد می‌باشد
پس آن‌چه بنده از برهان نظری گفتم
از منطق صوری وام گرفته بودم
موفق باشید

و گفتگویمان در همین‌جا پایان یافت
ایمیل‌هایی که ردّ و بدل می‌شد
همان‌گونه که برای نویسنده این وبلاگ مفید بوده
امید است برای خوانندگان نیز باشد!

فهرست مطالب:
چه کنیم 1
چه کنیم 2
چه کنیم 3
چه کنیم 4
چه کنیم 5
چه کنیم 6
چه کنیم 7
چه کنیم 8
چه کنیم 9
چه کنیم 10
چه کنیم 11
چه کنیم 12
چه کنیم 13
چه کنیم 14
چه کنیم 15
چه کنیم 16
چه کنیم 17
چه کنیم 18
چه کنیم 19
چه کنیم 20
چه کنیم 21
چه کنیم 22
چه کنیم 23
چه کنیم 24
چه کنیم 25
چه کنیم 26
چه کنیم 27
چه کنیم 28
چه کنیم 29
چه کنیم 30


برچسب‌های مرتبط با این نوشته: مباحثه 195 -
نوشته شده توسط: سید مهدی موشَّح نظرات شما ^

در صفحه نخست می‌خوانید:  ریاضیات ِ سمبوسه - رقابت - ملاک ِ انتخاب - غرق ِ لذّت ِ ساختن - عاقبت - 
چه کنیم 29 + جمعه 95 شهریور 26 - 9:0 عصر

ممنون از اینکه برای ÷اسخ دادن وقت میذارید.
‌‌‌‌ببخشید این تعبیر رو بکار میبرم:
‌‌‌‌اگه آن آقا آویزان شما میشد
‌‌‌‌چه میکردید؟
‌‌‌‌چه طور از دستش خلاص میشدید؟
‌‌‌‌البته منظورم
‌‌‌‌دعوا و... نیست.
‌‌‌‌این برادر همیشه افراد رو یا در رودرباسی یا تو معذوریت بین آدم و خدا و...
‌‌‌‌قرار میده.
‌‌‌‌به نظرتون چه باید کرد؟
‌‌‌‌‌‌‌‌قطعا آدم ها -همه- نمیتونن تصمیم قاطع بگیرند و مثل امام بگن جواب خون ها رو ‌‌‌‌میدیم
‌‌‌‌از طرفی هم توان ÷اسه گفتن رو ندارند.
‌‌‌‌بنده هم گاهی دچار این شرایط شدم.

شد
همین‌‌‌‌که می‌‌‌‌فرمایید شد
واقعاً اتفاق افتاد
بخشش نیاز نیست
مطلبی صحیح است
بعضی آدم‌‌‌‌ها این‌‌‌‌طوری کارشان را پیش می‌‌‌‌برند

بنده نیز بارها گرفتار آن برادر شده‌‌‌‌ام
یادم هست
اولین کتابی که ایشان می‌‌‌‌خواست بیرون بیاورد
آن‌‌‌‌قدر اصرار کرد که قبول کردم صفحه‌‌‌‌بندی نمایم
واقعاً توی رودربایستی
هنوز هم صدایش توی گوشم است
آن‌‌‌‌قدر با لحن زیر و خاصی می‌‌‌‌گفت: «سید ِ خدا»

همیشه مرا با این نام صدا می‌‌‌‌کرد
و هنگامی‌‌‌‌که یک کاری را قرار می‌‌‌‌شد برایش انجام دهم
به حدّی اصرار و پی‌‌‌‌گیری داشت
که انسان با خود می‌‌‌‌گفت:
«همه کارهایم را بگذارم کنار و اول این‌‌‌‌کار را انجام دهم تا شرّش کم شود!»

وقتی فکر می‌‌‌‌کنم
اصلاً اولین ارتباطم با آن آقا همین‌‌‌‌طور آغاز شد
در همان اتوبوس
انگار همین الآن جلوی چشمم است
ایشان پیشنهاد کرد در جلساتی مشترک
بحث‌‌‌‌های علامه طباطبایی و شهید مطهری را بررسی کنیم
در کتاب اصول فلسفه و روش رئالیسم
ولی چند جلسه از بحث که گذشت
کم‌‌‌‌کم فضا تغییر کرد
کارهای جدیدی آمد
«حالا این بروشور را تایپ بفرمایید»
تا چشم به هم زدم
دیدم من هستم و یک رایانه
و پرینتری که با هزینه خودم خریده‌‌‌‌ام
و درس حوزه را ترک کرده‌‌‌‌ام
و شغل خوبی که در فلان نهادهای مرتبط با حوزه داشتم
و دارم حرف‌‌‌‌های آن آقا را تایپ می‌‌‌‌کنم!
و در یک رودربایستی بزرگ گرفتار شده‌‌‌‌ام:
«اگر نکنم، می‌‌‌‌گویند ضد انقلاب است، خسته شده است، بریده است، جا زده است!»

آدم‌‌‌‌ها این‌‌‌‌طوری‌‌‌‌ست که جامعه‌‌‌‌پذیر می‌‌‌‌شوند
وقتی که به «تشویق‌‌‌‌»های بیرونی
بیش از «حقیقت» بها می‌‌‌‌دهند

این را از کودکی فرا می‌‌‌‌گیریم
این‌‌‌‌که با تشویق عمل کنیم
و برای تشویق کار کنیم
به تشویق‌‌‌‌ها توجه کنیم
و برای آن‌‌‌‌ها ارزش فراوانی قائل شویم

به نظر من
آدم‌‌‌‌هایی که در خانه
در کودکی
خیلی خوب تربیت شده‌‌‌‌اند
یعنی خیلی به تشویق‌‌‌‌ها پاسخ مثبت داده
و بسیار مطیع و سازگار با محیط عمل کرده‌‌‌‌اند
این‌‌‌‌ها وقتی هم که بزرگ شوند
بیش از آن‌‌‌‌چه که حق است
به تشویق‌‌‌‌های اجتماعی پاسخ می‌‌‌‌دهند
و احتمالاً
همین‌‌‌‌ها هستند که زودتر جذب سازوکارهای فریب می‌‌‌‌گردند
گرفتار آدم‌‌‌‌هایی
که اصلاً‌‌‌‌ تخصص در «تشویق» دارند
در ارائه محرّک‌‌‌‌هایی
که فرد را به اطاعت وا می‌‌‌‌دارد
و آدمی که فراگرفته همیشه از توبیخ بگریزد
و به تشویق بها دهد
وقتی او را تمجید می‌‌‌‌کنند
و به او می‌‌‌‌گویند...
دقت بفرمایید
این را زیاد به من گفتند:
«تو بهترینی، هیچ‌‌‌‌کس مثل تو نیست، تو نعمت‌‌‌‌های خاصی از خدا گرفته‌‌‌‌ای، تو...»
و انسان باور می‌‌‌‌کند
این‌‌‌‌که علمی دارد که دیگران ندارند
فهمی دارد که دیگران از آن محرومند
با مجموعه و استاد و افرادی در ارتباط است
که دیگران نیستند
و در کل
در شرایط بسیار خاصی زندگی می‌‌‌‌کند
و نفس می‌‌‌‌کشد
که همه عالم از آن دورند
و انسان
شاید کیش شخصیت بیابد
و شاید هم
صرفاً با احساس تکلیف
گمان می‌‌‌‌کند اگر فلان عمل اجتماعی را انجام ندهد
دین خود را نسبت به اسلام ادا نکرده
و تنها برای خدا
دقیقاً همین‌‌‌‌جا و همین آدم‌‌‌‌ها
تنها برای خدا آدم هم می‌‌‌‌کشند
و سعید عسگر دستش به ترور سعید حجاریان آلوده می‌‌‌‌شود
و دود این ترور
به چشم انقلاب هم می‌‌‌‌رود!

دنیا سراسر پر از این رودربایستی‌‌‌‌هاست
که ابتدا با تعریف شروع می‌‌‌‌گردد
و سپس انسان را معتاد می‌‌‌‌نماید
و انسانی که معتاد به دریافت تشویق است
دیگر عین مواد مخدر
اگر به بدنش نرسد خمار می‌‌‌‌گردد
در این حالت است
که ما به دنبال تشویق حرکت می‌‌‌‌کنیم
و امثال آن آقا
ما را به مسیری می‌‌‌‌کشند
که نه دلمان به آن راضی‌‌‌‌ست
و نه عقلمان آن راه را تأیید می‌‌‌‌کند
همیشه هم در تردید
ولی عمل می‌‌‌‌کنیم
به آن‌‌‌‌چه می‌‌‌‌گویند
و نمی‌‌‌‌دانیم که از هوای نفس‌‌‌‌مان است که اطاعت می‌‌‌‌کنیم
از فشار نفس
که به آن تأیید بیرونی «محتاج» است
و گرنه انسان آرام
او که بر نفس غلبه کرده باشد
به هدایت پروردگار
از طریق عقل پناه می‌‌‌‌برد
و راه خود را
بر طریق حق می‌‌‌‌جوید
و در برابر هر اصرار و ابرامی
بسیار آسان و باادب و کاملاً استوار،‌‌‌‌ می‌‌‌‌گوید: «نه!»

دیگران وقتی چند بار شنیدند
آن‌‌‌‌هایی که درصدد فریبند
دست بر می‌‌‌‌دارند
و برای سواری مفتی...
البته همیشه آدم‌‌‌‌هایی هستند که به این افراد سواری مفتی بدهند!

برای خدا کار کردن
در جهت الهی بودن
به صرف «تلاش‌‌‌‌» نیست
«کیفیت» هم بخشی از کار است
نمی‌‌‌‌شود «هر کاری» را به صرف «نیت خوب» تأیید نمود
و به انجام رساند.

ایمان‌‌‌‌مان ضعیف است
ایمان که زیاد شود
هم «بله» گفتن به «حق» آسان می‌‌‌‌شود
و هم «نه» گفتن به «باطل»
این‌‌‌‌ها لازم و ملزوم همند
به قول شهید مطهری (ره)
جاذبه و دافعه، هر دو لازم است!

موفق باشید


برچسب‌های مرتبط با این نوشته: مباحثه 195 -
نوشته شده توسط: سید مهدی موشَّح نظرات شما ^

در صفحه نخست می‌خوانید:  ریاضیات ِ سمبوسه - رقابت - ملاک ِ انتخاب - غرق ِ لذّت ِ ساختن - عاقبت - 
چه کنیم 28 + پنج شنبه 95 شهریور 25 - 9:0 عصر

پیرامون به قول آقایان حکم شناسی
‌‌‌‌جمع بندی خوبی بود، برام مفید بود
‌‌‌‌‌‌‌‌اما موضوع شناسی ویا تطبیق فرمایشات شما:
‌‌‌‌مثلا من کدام منظر رو انتخاب کنم و چرا؟
‌‌‌‌و یا اگر مثلا رویکرد دوم را انتخاب کردم، فقط به یکی از سه عنصر
‌‌‌‌توجه کنم ویا اینکه ترکیبی از آنها؟
‌‌‌‌و حال تازه اول سخن است که من تا الان چه خوانده ام؟
‌‌‌‌و یا علاقه ام چیست؟
‌‌‌‌و از همه شاید سخت تر برای من تشخیص نیاز امروز؟
‌‌‌‌برایم انتخاب ها سخت شده است!
‌‌‌‌با اینکه هنوز سنی ندارم- حدود 25-
‌‌‌‌ولی گاهی این حس به من دست میدهد:
‌‌‌‌آدم هایی که بخاطر سن بالا سخت پسند و یا محافظه کار شده اند.

آدم گاهی قلبش زودتر پیر می‌‌‌‌شود
سن هنوز بالا نرفته
ولی از درون
یک حالت پختگی احساس می‌‌‌‌کند
که به همان محافظه‌‌‌‌کاری می‌‌‌‌انجامد
انتخاب‌‌‌‌ها سخت می‌‌‌‌شود
زیرا انسان ورای انتخاب‌‌‌‌های خود را بهتر می‌‌‌‌بیند
و سخت‌‌‌‌تر می‌‌‌‌تواند تصمیم بگیرد

آدم تا جوان‌‌‌‌تر است
تا دو قدم بیشتر جلوی خود را نمی‌‌‌‌بیند
تصمیمات او پخته نیست البته
نمی‌‌‌‌داند اگر این مهره را جابه‌‌‌‌جا کند
چند حرکت بعد چه اتفاقی می‌‌‌‌افتد
اما وقتی کاسپاروف باشد
یا قائم‌‌‌‌مقامی خودمان
وقتی تا سی حرکت بعد هم در جلوی چشمش بیاید
برای هر انتخاب به تردید می‌‌‌‌افتد
زیرا می‌‌‌‌بیند چه تالی‌‌‌‌فاسدهایی بر آن مترتب است

بسیاری از محافظه‌‌‌‌کاری‌‌‌‌ها ناشی از دید عمیق است
شاید این دید اشتباه باشد
شاید ناشی از جهل مرکب
ولی وقتی انسان احساس می‌‌‌‌کند چنین دیدی دارد
تصمیم‌‌‌‌گیری‌‌‌‌های او دچار یک اختلال شدید می‌‌‌‌گردد
اختلال تأخیر
و تردید
و دیرباوری
و دیرپذیری
و سخت‌‌‌‌پسندی
و حتی در انتخاب کتابی که مطالعه می‌‌‌‌کند
یا فیلمی که می‌‌‌‌بیند
یا مطلبی که می‌‌‌‌نویسد...

بنده خدایی برای فلان سایت مقاله می‌‌‌‌خواهد
دیگری برای نشریه فلان
آن‌‌‌‌قدر در تردید افتادم
این‌‌‌‌که الآن فلان بحث استاد حسینی(ره) را می‌‌‌‌توانم طرح کنم؟
بکنم چه می‌‌‌‌شود؟
نکنم چه می‌‌‌‌شود؟
آیا دوستان دفتر ناراحت خواهند شد؟
که چرا فلان بحث چالش‌‌‌‌برانگیز طرح شده؟
آن‌‌‌‌قدر از این فشارها به ذهنم می‌‌‌‌آید
که لپ‌‌‌‌تاپ را می‌‌‌‌بندم
چشمانم را هم
و تصوّر می‌‌‌‌کنم:
«نه خانی آمد و نه خانی رفت!»

این‌‌‌‌ها خوب نیست
این تردیدها ناشی از عدم تشخیص تکلیف است
انسان اگر تکلیف را تشخیص دهد
می‌‌‌‌تواند مقتدر بایستد
تا «هر چه می‌‌‌‌خواهد بشود!»
اما وقتی پیشوایی در مقابلت نیست
که به جای تو فکر کند
و به جای تو تصمیم بگیرد
تصمیم سخت می‌‌‌‌شود
و دوران غیبت چنین دورانی‌‌‌‌ست
قرار نیست امام زمان (عج) برای ما تصمیم بگیرد
قرار است خودمان تصمیم بگیریم
و این
دقیقاً همین
دقیقاً همین تصمیم گرفتن می‌‌‌‌شود تکلیف ما
تکلیف ما شاید درست همین باشد
این‌‌‌‌که از قرائن و شواهدی که برای ما گذاشته
و می‌‌‌‌گذارند
درک کنیم
تکلیف ما چیست
چه بسا همین را بفهمیم کار تمام باشد
و «فزتُ و رب الکعبه» شویم!

توکل بر خدا


برچسب‌های مرتبط با این نوشته: مباحثه 195 -
نوشته شده توسط: سید مهدی موشَّح نظر دهید!

<   <<   11   12   13   14   15   >>   >

شنبه 98 آذر 16

امروز:  بازدید

دیروز:  بازدید

کل:  بازدید

برچسب‌های نوشته‌ها
فرزند عکس سیده مریم مباحثه سید احمد سید مرتضی اقتصاد فرهنگ فلسفه آشپزی خانواده کار سفر مدرسه آموزش سند بازی روحانیت فاصله طبقاتی هنر خواص فیلم کتاب جوجه دشمن خودم خیاطی انشا نهج‌البلاغه تاریخ ورزش فارسی طلاق
آشنایی
مباحثه - شاید سخن حق
السلام علیک
یا أباعبدالله
سید مهدی موشَّح
آینده را بسیار روشن می‌بینم. شور انقلابی عجیبی در جوانان این دوران احساس می‌کنم. دیدگاه‌های انتقادی نسل سوم را سازگار با تعالی مورد انتظار اسلام تصوّر می‌نمایم. به حضور خود در این عصر افتخار کرده و از این بابت به تمام گذشتگان خود فخر می‌فروشم!
فهرست

[خـانه]

 RSS     Atom 

[پیام‌رسان]

[شناسـنامه]

[سایت شخصی]

[نشانی الکترونیکی]

 

شناسنامه
نام: سید مهدی موشَّح
نام مستعار: موسوی
جنسیت: مرد
استان محل سکونت: قم
زبان: فارسی
سن: 39
تاریخ تولد: 14 بهمن 1358
تاریخ عضویت: 20/5/1383
وضعیت تاهل: طلاق
شغل: خانه‌دار
تحصیلات: کارشناسی ارشد
وزن: 115
قد: 182
آرشیو
بیشترین نظرات
بیشترین دانلود
طراح قالب
خودم
آری! طراح این قالب خودم هستم... زمانی که گرافیک و Html و جاوااسکریپت‌های پارسی‌بلاگ را می‌نوشتم، این قالب را طراحی کردم و پیش‌فرض تمام وبلاگ‌های پارسی‌بلاگ قرار دادم.
البته استفاده از تصویر سرستون‌های تخته‌جمشید و نمایی از مسجد امام اصفهان و مجسمه فردوسی در لوگو به سفارش مدیر بود.

در سال 1383

تعداد بازدید