سفارش تبلیغ
واحد طراحی
این آگهی ارتباطی با نویسنده وبلاگ ندارد!
   

شریفترین دانش، آن است که در اعضا و جوارح تو پدیدار شود . [امام علی علیه السلام]

تازه‌نوشته‌ها آخرین فعالیت‌ها مجموعه‌نوشته‌ها فرزندانم

[بیشتر]

[بیشتر]

[بیشتر]

[بیشتر]

در صفحه نخست می‌خوانید:   نقد نقض طرح - اف چهار - ساخت ِ پاراوان - فقدان لوله گذار - توانایی ِ حلّ - قُمیّون - تغییر یا تبدیل؟ - عاقبت - 
حدّ ِ صداقت + جمعه 97 دی 7 - 5:0 صبح

سیب زرد ریز و نقلی
تازه از سه‌شنبه‌بازار خریده
نفری چهارتا در کیسه کردم:
- بچه‌ها هر زنگ تفریح یک سیب!

سیداحمد پاسخ داد:
«اگر هر زنگ دو تا سیب بخوریم که به دو زنگ آخر نمی‌رسه!»
- پسرم! مگه من چی گفتم؟
«تو گفتی هر زنگ دو سیب»

وقت آموزش
همیشه این لحظات را دوست دارم
اصلاً دنبالشان می‌گردم
دلم می‌خواهد پیش بیاید
اتفاق بیافتد
تا فوری از آب گل‌آلود بگیرم
ماهی‌هایی را که وقت گرفتن‌شان رسیده است! د:

- ببین سیداحمد!
تو باید مراقب صحبت کردنت باشی
اگر بخواهی راستگو باقی بمانی

تعجب کرده بود
عمداً خواستم تعجب کند
تحیّر مهم است
حیرانی در ابتدای کلام
سؤال پیش بیاید خوب است
دقّت را زیاد می‌کند
توجه را
تعجب توجه می‌آورد
وقتی سؤال در ذهنش شکل بگیرد
دیگر من آموزش را شروع نکرده‌ام
اوست که یادگیری را آغاز کرده است
اول ارائه نیست
مطالبه است
و این مهم است
خیلی مهم



- نگاه کن!
وقتی تو صدایی را شنیده‌ای
فقط می‌توانی درباره شنیدن خودت حرف بزنی
نه فراتر از آن
تو می‌توانی بگویی: «من شنیدم که او گفت دو سیب»
نه بیشتر
تو نباید بگویی: «او گفت دو سیب»
این حدّ صداقت است!

قبول کرد
فهمید و قانع شد

اما خودمانیم
ما خودمان چطور؟
به دور و برمان بنگریم
در شبکه‌های اجتماعی
در خبرگزاری‌ها و خبرسازی‌ها
مطلبی را که خوانده
از منبعی غیرمعتبر
چطور با قطع و یقین نقل می‌کند
تکرار می‌کند و بازنشر
راست و حسینی
چقدر از ما
در زندگی روزمره‌مان
حدّ صداقت را نگه می‌داریم؟!

قال المولی (ع): «رَحِمَ اللَّهُ امْرَأً سَمِعَ حُکْماً فَوَعَى وَ دُعِیَ إِلَى رَشَادٍ فَدَنَا وَ أَخَذَ بِحُجْزَةِ هَادٍ فَنَجَا؛ رَاقَبَ رَبَّهُ وَ خَافَ ذَنْبَهُ، قَدَّمَ خَالِصاً وَ عَمِلَ صَالِحاً، اکْتَسَبَ مَذْخُوراً وَ اجْتَنَبَ مَحْذُوراً، وَ رَمَى غَرَضاً وَ أَحْرَزَ عِوَضاً، کَابَرَ هَوَاهُ وَ کَذَّبَ مُنَاهُ، جَعَلَ الصَّبْرَ مَطِیَّةَ نَجَاتِهِ وَ التَّقْوَى عُدَّةَ وَفَاتِهِ، رَکِبَ الطَّرِیقَةَ الْغَرَّاءَ وَ لَزِمَ الْمَحَجَّةَ الْبَیْضَاءَ، اغْتَنَمَ الْمَهَلَ وَ بَادَرَ الْأَجَلَ وَ تَزَوَّدَ مِنَ الْعَمَلِ.» (نهج‌البلاغه، خ76)
خداوند رحمت کند مردى را که حکمتى بشنود و آن را حفظ نماید، دعوت به هدایت شود و به آن نزدیک گردد، و دامن هدایتگرى را بگیرد و نجات یابد. خداى را پاس دارد، و از گناه خود بترسد. تلاش خالص پیش فرستد، و عمل صالح انجام دهد. ذخیره سودمند بیندوزد، و از حرام دورى گزیند. تیر به نشانه زند، و پاداش آخرتى بیابد. بر هواى نفس غلبه کند، و آرزویش را تکذیب نماید. صبر را مرکب نجات قرار دهد، و تقوا را توشه پس از مرگ کند. در راه روشن قدم نهد، و ملتزم راه روشن شود. مهلت را غنیمت داند، با عمل خود بر اجل پیشى گیرد، و از عمل خود زاد و توشه بردارد. (ترجمه انصاریان)


برچسب‌های مرتبط با این نوشته: عکس 218 - فرزند 345 - سید احمد 162 -
نوشته شده توسط: سید مهدی موشَّح نظر دهید!

در صفحه نخست می‌خوانید:   نقد نقض طرح - اف چهار - ساخت ِ پاراوان - فقدان لوله گذار - توانایی ِ حلّ - قُمیّون - تغییر یا تبدیل؟ - عاقبت - 
فحاشی ِ علمی + چهارشنبه 97 دی 5 - 5:0 صبح

قبلاً درباره فحش مناسب کودکان نوشته بودم
این‌جا
امروز دعوایشان شد:
«مرتضای خر»
- سیداحمد! بیا این‌جا
سیدمرتضی! تو هم بیا
این‌جا بشینید
خب
سیدمرتضی! سیداحمد بهت گفت: خر
حالا تو اسم چه حیوانی را بلدی که به او بگویی؟
«احمد ِ بز»
- خوبه!
حالا نوبت سیداحمده:
- «گاو»
«تمساح»
- «روباه»
«مگس»
- «سوسک شاخدار»
«قابلمه»
- نه، سیدمرتضی! قابلمه که حیوان نیست. فقط اسم حیوان بگو!

نیم‌ساعت طول کشید
داشتم پیاز خُرد می‌کردم تا سرخ کنم
برای ناهار
صدای دعوا را که شنیدم
نشاندمشان در آشپزخانه
تا نیم‌ساعت داشتند به هم نام حیوانات را می‌گفتند:
«احمد ِ بز»
- امتیاز منفی گرفتی
تکراری نمیشه بگی
قبلاً بز را گفته بودی!
«احمد ِ عقاب»
«مرتضای شاهین»



کم‌کم نام حیوانات بد تمام شد
حیوانات خوب را به هم می‌گفتند
به خنده کشید
داشتند می‌مردند از خنده
و من که به انتهای کارهای آشپزی می‌رسیدم
مصادف شد با انتهای نام حیواناتی که می‌شناختند!

- خب، بچه‌ها
حالا برید یک کتاب هر کدام بردارید
یک کتاب علمی باشد
یک ربع وقت دارید کلمات علمی آن را حفظ کنید
بعد بیایید به هم بگویید

آمدند
سیداحمد شروع کرد:
«دوره ژوراسیک»
- «آب و هوا»
«فسیل»
- «ابر سیروسی»
«لایه‌های رسوبی»

اصلاً فضا عوض شد
دعوا هم یادشان رفت
شد بازی
سرشان حسابی گرم شده بود
با این فحش‌های علمی! :)

قال الأمیر (ع): «فَسُبْحَانَ مَنْ أَمْسَکَهَا بَعْدَ مَوَجَانِ‏ مِیَاهِهَا وَ أَجْمَدَهَا بَعْدَ رُطُوبَةِ أَکْنَافِهَا، فَجَعَلَهَا لِخَلْقِهِ مِهَاداً وَ بَسَطَهَا لَهُمْ فِرَاشاً فَوْقَ بَحْرٍ لُجِّیٍّ رَاکِدٍ لَا یَجْرِی وَ قَائِمٍ لَا یَسْرِی، تُکَرْکِرُهُ الرِّیَاحُ الْعَوَاصِفُ وَ تَمْخُضُهُ الْغَمَامُ الذَّوَارِفُ، إِنَّ فِی ذلِکَ لَعِبْرَةً لِمَنْ یَخْشى‏» (نهج‌البلاغه، خ211)
منزه است خداوندى که زمین را پس از موج زدن آبهایش نگاه داشت، و آن را پس از رطوبت اطرافش خشک نمود، و آن را براى خلق خود بستر آرام، و فرش گسترده قرار داد، آن هم روى دریاى عمیق ساکنى که بى جریان است، و ایستاده و بى حرکت مى باشد، که بادهاى سخت آن را زیر و رو و این سو و آن سو مى کند، و ابرهاى پر باران آن را به جنبش مى آورد، «همانا در این آثار براى اهل خشیت عبرت و پند است». (ترجمه انصاریان)


برچسب‌های مرتبط با این نوشته: عکس 218 - فرزند 345 - سید احمد 162 - سید مرتضی 142 -
نوشته شده توسط: سید مهدی موشَّح نظر دهید!

در صفحه نخست می‌خوانید:   نقد نقض طرح - اف چهار - ساخت ِ پاراوان - فقدان لوله گذار - توانایی ِ حلّ - قُمیّون - تغییر یا تبدیل؟ - عاقبت - 
یلدای تاریخ گذشته + پنج شنبه 97 آذر 29 - 5:0 صبح

اول سید احمد
بعد سیده مریم
هر کدام همین سؤال:
«فردا مدرسه جشن یلدا داریم، چی ببریم؟»

اول برای سید احمد
بعد هم برای مریم
هر کدام حدود نیم ساعت
توضیح دادم و حرف زدم

من یه سؤال دارم:
ما چرا جشن می‌گیریم؟
نه ما فقط
همه دنیا
مردم اصلاً
انسان‌ها
چرا جشن می‌گیرند
جشن برای چیست؟

خوش باشند؟!
اگر برای خوش‌گذرانی‌ست
خب چرا یک روز خاص
چرا هر وقت که دلشان می‌خواهد نه؟!

خوب گوش کن!
همه انسان‌ها
همه تمدن‌ها
همه جوامع
جشن می‌گیرند تا ارزش‌های خود را منتقل کنند
چیزهایی را که برای‌شان مهم است
یعنی چی؟!

فکر کن من کشاورز بودم
صدها سال پیش
قبل از این که تقویم باشد و محاسبات نجومی امروزی
می‌خواستم دانه بکارم
و باید در بهار این کار را می‌کردم
امسال چه بکارم؟
پنج تا کاسه بر می‌داشتم
در یکی عدس
در یکی نخود
در یکی لوبیا
در یکی گندم
مثلاً در آخری هم جو می‌ریختم
یکی دو هفته بماند
کدام بیشتر سبز شده و بهتر رشد کرده؟
آها، عدس
پس آب و هوای امسال با عدس سازگارتر است
امسال عدس می‌کارم



خب باید این امر مهم را به فرزندانم یاد دهم
که به موقع بکارند
که بهترین را بکارند
که بیشترین محصول را به دست آورند

تو اسم هم‌کلاسی‌های اول دبستانت یادت هست؟!
نیست
انسان فراموش می‌کند
بچه‌های من هم فراموش می‌کنند به موقع بکارند
وقت کاشت را
پس چه کنم؟
طعم زیبایی به آن می‌دهم
خاطره می‌سازم
خاطره‌هایی لذّت‌بخش
طعمی به یاد ماندنی

عید نوروز پدید آمد
پول می‌دهم تا حالش را ببری
لذّتی که یادت نمی‌رود
هر سال که می‌شود منتظری
کی نوروز می‌شود تا سبزی پلو و ماهی بخوری
عیدی بگیری
مهمانی بروی
آجیل و هزار جور شیرینی جذّاب
چرا؟!
از ذهنت نرود!

جشن، ابزار هدایت است
هدایت اجتماعی
جامعه این‌طور امتداد خود را مشخص می‌کند
مسیری که می‌خواهد برود را
روشن می‌کند و پیشاپیش ترسیم می‌نماید

جشن در همه اقوام و ملل بوده
حتی در تاریک‌ترین اعماق جنگل‌های آمازون
اما این را
این ابزار را
برای انتقال ارزش‌های مهم به کار می‌گرفتند
جایی که بقای‌شان به آن وابسته بوده

حالا
می‌بینی که هر سال
ما تولّد پیامبر (ص) را جشن می‌گیریم
کیک هم می‌خریم
چرا؟!
انسانی که 1400 سال پیش به دنیا آمده
63 سال بعد هم از دنیا رفته
امروز چرا؟!
زیرا به زندگی ما بسته است
به حیات و ممات‌مان
اگر یادمان برود گمراه می‌شویم
خدا را فراموش می‌کنیم
احکام هدایت و رستگاری را
بدبخت می‌شویم و پس از مرگ بیچاره
دست‌مان خالی
اگر یادمان باشد، امیدی هست
که ابدی در بهشت بمانیم
زیرا ما فانی نیستیم
ما جاودانه و ابدی خلق شده‌ایم

اما یلدا
ما بلندترین روز سال را جشن نگرفتیم
اول تیر
اول تابستان
بلایی هم سرمان نیامد
حالا بلندترین شب سال را بگیریم؟!
چه منفعتی برای‌مان دارد؟!

در گذشته داشته
پیرمردی بوده
بزرگ دهکده
کشاورز و دامدار
اول زمستان مهم است
پیغام فرستاده: همه روستا را جمع کنید
برای این‌که بیایند هم
حسابی دستور داده پذیرایی کنند
دور هم
تا جمع شوند:
ببینید فرزندان من!
امشب طولانی‌ترین شب سال است
سرما می‌آید
برف
بوران
دام‌ها در خطر هستند
از فردا صبح شروع کنید به پوشاندن طویله‌ها
اصطبل‌ها
سقف خانه‌ها را مرمّت کنید
لباس‌های گرم آماده کنید
لحاف و تشک‌های زمستانی را از گنجه‌ها
پستوها
انبارها را آماده کنید
وارد سخت‌ترین روزهای سال می‌شویم

تا یادشان نرود
تا فراموش نکنند
تا هر سال خودبه‌خود به یاد بیاورند
آن را جذّاب کرده
قصه‌هایی از گذشته گفته
از سال‌های سخت برفی قبل
آن روزها بخاری و گاز مثل امروز که نبوده
زمستان واقعاً می‌کشت
هر سال قربانی می‌گرفت
یلدا یک خاطره‌سازی بود
جشنی برای حفظ انسان‌ها
ناگهان وسط برف گیر نکنند!

اما امروز
تاریخ آن گذشته
کاربردی که ندارد
پس چرا هنوز جشن یلدا باقی مانده؟!

نمانده بود
کم‌رنگ شده بود
برای چند دهه
ما نوروز و یلدای کم‌رنگی داشتیم
چه شد که پررنگ شد؟!

دشمن
رسانه
آمریکا و انگلیس شبکه‌های رادیویی
و بعد ماهواره‌ای
که چه؟!
فکر کردند و دیدند اسلام قدرت گرفته
جمهوری اسلامی قوی شده
بررسی و تحقیق
جشن‌های دینی زیاد شده
ارزش‌های اسلامی را به نسل‌های بعد منتقل کرده
این‌طور که نمی‌شود
این‌طور نمی‌شود یک ملّت را گمراه کرد
باید کم‌رنگ شود
چه؟!
فرهنگ دینی
تا به نسل‌های بعد منتقل نشود
تا یادشان برود
تا تغییر کند

رادیوهای آمریکایی و ماهواره‌های انگلیسی
و رادیوهای انگلیسی و ماهواره‌های آمریکایی
رسماً
هر سال نوروز گرفتند و یلدا
تبلیغ کردند و تشویق
چطور؟!
سلبریتی‌های‌شان را آوردند
لخت جلوی دوربین
جذّاب کردند تا منحرف کنند
داخل چه شد؟!

صداوسیمای ما هم اشتباه کرد
فکر نادرست:
مردم‌مان دارند آن‌ها را می‌بینند
فقط به خاطر یلدا و نوروز
برهنگی و فساد و عرق‌خوری را
خب خودمان بگیریم
تا آن‌ها را نبینند
این شد که دستوری عمل کردند
نوروز و یلدا را تا توانستند پررنگ کردند
آب به آسیاب دشمن
هدفی که غرب تلاش می‌کرد با زحمت برسد
با هزینه
پول خرج کند
با پول بیت‌المال
خودمان به انجام رساندیم
امروز هم که می‌بینی
حتی در مدرسه هم یلدا و نوروز می‌گیریم!

چه خوب، نه؟!
غرب همیشه تلاش کرده همین‌طور پیش برود
آدم‌ها را با پول خودشان نابود کند
نیاز نباشد از جیب بدهد
مفت و رایگان نابود می‌سازد
بدون خرج و مخارج!

حالا به من بگو
خاطره‌ای که از تولد پیامبر (ص) داری
مقایسه‌ای
با خاطره‌ات از یلدا
من می‌گویم
تولّد پیامبر (ص) در ذهن تو
تا می‌شنوی
این را می‌آورد:
به زور برویم در نمازخانه
بوی گند جوراب‌های بدبو
یک ساعت باید تحمّل کنی
می‌خواهی بالا بیاوری
چند دانش‌آموز هم به زور تئاتر بازی می‌کنند
بی‌مزه و حوصله‌سربر
بعد هم سخنرانی
هر لحظه منتظری تمام شود و فرار کنی
حداقل از این گرمای دم‌کرده
شیرینی خشکی هم که می‌دهند
در گلویت گیر می‌کند
به زور پایین می‌دهی
با عطر پایی که همه نفست را فرا گرفته!

اما یلدا
هم‌کلاسی‌ها لباس‌های محلّی می‌پوشند
رنگ‌وارنگ
آجیل و شیرینی و انواع خوردنی‌ها
تزئین و سفره و دور هم
آن هم در کلاس خودمان
با معلّم
نه سخنرانی و نه برنامه‌های ملال‌آور
خوش هستیم و می‌خندیم

ببین فرزندم!
این دو خاطره را در ذهنت مرور کن
کدام می‌ماند
و کدام می‌رود؟
پنجاه سال بعد
به نظرت فرزندان تو و فرزندان آن‌ها
کدام ارزش‌ها را از ما به ارث می‌برند؟!



این‌ها را به هر دوی‌شان گفتم
جداجدا:
از من مخواه تو را به مسیر نادرست هدایت کنم
با همکاری در جشن نوروز و یلدا
هر دو به ظاهر پذیرفتند
اما اولی
رفت تخمه آفتابگردان خرید و برد مدرسه
دومی
چیزی با خود نبرد
به جای آن
یک انشا نوشت
نوشت تا ببرد در مدرسه بخواند
درباره یلدایی که تاریخ آن دیگر گذشته!

قال الأمیر (ع): «بَعَثَ اللَّهُ سُبْحَانَهُ مُحَمَّداً [صلی الله علیه وآله] رَسُولَ اللَّهِ لِإِنْجَازِ عِدَتِهِ وَ إِتْمَامِ نُبُوَّتِهِ مَأْخُوذاً عَلَى النَّبِیِّینَ مِیثَاقُهُ، مَشْهُورَةً سِمَاتُهُ کَرِیماً مِیلَادُهُ، وَ أَهْلُ الْأَرْضِ یَوْمَئِذٍ مِلَلٌ مُتَفَرِّقَةٌ وَ أَهْوَاءٌ مُنْتَشِرَةٌ وَ طَرَائِقُ مُتَشَتِّتَةٌ... فَهَدَاهُمْ بِهِ مِنَ الضَّلَالَةِ وَ أَنْقَذَهُمْ بِمَکَانِهِ مِنَ الْجَهَالَةِ... خَلَّفَ فِیکُمْ مَا خَلَّفَتِ الْأَنْبِیَاءُ فِی أُمَمِهَا إِذْ لَمْ یَتْرُکُوهُمْ هَمَلًا بِغَیْرِ طَرِیقٍ وَاضِحٍ وَ لَا عَلَمٍ قَائِمٍ.» (نهج‌البلاغه، خ1)
خداوند محمّد رسول اللّه صلى اللّه علیه و آله را براى به انجام رساندن وعده اش، و به پایان بردن مقام نبوت مبعوث کرد، در حالى که قبولى رسالت او را از تمام انبیا گرفته بود، نشانه هایش روشن، و میلادش با عزت و کرامت بود. در آن روزگار اهل زمین مللى پراکنده، داراى خواسته هایى متفاوت، و روشهایى مختلف بودند... چنین مردمى را به وسیله پیامبر از گمراهى به هدایت رساند... آن حضرت (به وقت انتقال به آخرت) هر آنچه را انبیاء گذشته در امت خود به ودیعت نهادند در میان شما به ودیعت نهاد، که پیامبران امتها را بدون راه روشن، و نشانه پا برجا، سر گردان و رها نگذاشتند. (ترجمه انصاریان)


برچسب‌های مرتبط با این نوشته: عکس 218 - فرزند 345 - فرهنگ 74 - سیده مریم 182 - سید احمد 162 -
نوشته شده توسط: سید مهدی موشَّح نظرات شما ^

در صفحه نخست می‌خوانید:   نقد نقض طرح - اف چهار - ساخت ِ پاراوان - فقدان لوله گذار - توانایی ِ حلّ - قُمیّون - تغییر یا تبدیل؟ - عاقبت - 
شوخی ِ مُردنی + یکشنبه 97 آذر 18 - 8:28 صبح

سیدمرتضی: «بابا، کِی نوشتنت تموم می‌شه؟»
در کاردستی کمک می‌خواست
گفته بودم: وقتی کارم تمام شد
سؤال می‌کرد
که ببیند کی تمام می‌شود

- هیچوقت پسرم
من همیشه می‌نویسم
مگه وقتی که مُرده باشم
تازه
شاید بعد از مردن هم بنویسم! :)



«بعد از دفن، روت سنگ نذاریم که راحت‌تر بتونی بنویسی»
منظورش لحد بود
- آره! یک لپ‌تاپ هم بگذارید، چون از نوشتن روی کاغذ متنفّرم!

خندیدیم
سیداحمد و مریم هم خندیدند

این حال را دوست دارم
راحتی با «مرگ»‌ را
با مرگ راحت‌اند
بدون نگرانی از آن سخن می‌گویند

بچه‌هایم را عمداً این‌طور تربیت کردم
مرگ را بپذیرند
به عنوان بخشی از زندگی
مرحله‌ای از آن
که وقتی مُردم
بخندند
گریه نکنند
شاد باشند و با خود بگویند:
«خدا را شکر که پدرمان مأموریتش را به پایان رساند و به مبدأ بازگشت!»*
به جای حلوا هم
شیرینی پخش کنند!
این تفکّر را می‌پسندم
خیلی زیاد
یک دیدگاه ِ شاید شخصی!

حضرت امیر (ع): «فَفَتَرَتْ لَهَا أَطْرَافُهُمْ وَ تَغَیَّرَتْ لَهَا أَلْوَانُهُمْ، ثُمَّ ازْدَادَ الْمَوْتُ فِیهِمْ وُلُوجاً، فَحِیلَ بَیْنَ أَحَدِهِمْ وَ بَیْنَ مَنْطِقِهِ وَ إِنَّهُ لَبَیْنَ أَهْلِهِ یَنْظُرُ بِبَصَرِهِ وَ یَسْمَعُ بِأُذُنِهِ عَلَى صِحَّةٍ مِنْ عَقْلِهِ وَ بَقَاءٍ مِنْ لُبِّهِ ... فَلَمْ یَزَلِ الْمَوْتُ یُبَالِغُ فِی جَسَدِهِ حَتَّى خَالَطَ لِسَانُهُ سَمْعَهُ، فَصَارَ بَیْنَ أَهْلِهِ لَا یَنْطِقُ بِلِسَانِهِ وَ لَا یَسْمَعُ بِسَمْعِهِ، یُرَدِّدُ طَرْفَهُ بِالنَّظَرِ فِی وُجُوهِهِمْ یَرَى حَرَکَاتِ أَلْسِنَتِهِمْ وَ لَا یَسْمَعُ رَجْعَ کَلَامِهِمْ؛ ثُمَّ ازْدَادَ الْمَوْتُ الْتِیَاطاً بِهِ فَقُبِضَ بَصَرُهُ کَمَا قُبِضَ سَمْعُهُ وَ خَرَجَتِ الرُّوحُ مِنْ جَسَدِهِ فَصَارَ جِیفَةً بَیْنَ أَهْلِهِ قَدْ أَوْحَشُوا مِنْ جَانِبِهِ وَ تَبَاعَدُوا مِنْ قُرْبِهِ، لَا یُسْعِدُ بَاکِیاً وَ لَا یُجِیبُ دَاعِیاً؛ ثُمَّ حَمَلُوهُ إِلَى مَخَطٍّ فِی الْأَرْضِ، فَأَسْلَمُوهُ فِیهِ إِلَى عَمَلِهِ وَ انْقَطَعُوا عَنْ زَوْرَتِهِ.» (نهج‌البلاغه، خ109)
مرگ تدریجاً در آنها نفوذ مى کند و بین آنها و زبانشان جدایى مى افکند، در حالى که میان خانواده خود قرار دارد و با چشم خود به آنها نگاه مى کند، با گوش سخنانشان را مى شنود، عقلش سالم و فکرش برجا است... سپس مرگ همچنان در وجود او پیشروى مى کند، تا آنجا که گوشش همچون زبانش از کار مى افتد; به طورى که در میان خانواده اش نه زبان سخن گفتن دارد ونه گوش براى شنیدن. پیوسته به صورت آنها نگاه مى کند، حرکات زبانشان را مى بیند، ولى صداى آنان را نمى شنود. سپس چنگال مرگ در او بیشتر فرو مى رود! چشمش نیز همانند گوشش از کار مى افتد و روح او از بدنش براى همیشه خارج مى شود. در این هنگام، به صورت مردارى در میان خانواده اش قرار مى گیرد، که از نشستن نزد او وحشت مى کنند و از او فاصله مى گیرند. (فریاد سوگواران بر مى خیزد،) ولى نمى تواند سوگوارانش را یارى دهد و نه به کسى که او را صدا مى زند، پاسخ گوید. سرانجام او را به سوى گودالى در درون زمین حمل مى کنند; او را به دست عملش مى سپارند و براى همیشه از دیدارش چشم مى پوشند! (ترجمه مکارم)

* ارجاع هم‌زمان به دو عبارت:
1. کلام الله: «الَّذِینَ إِذَا أَصَابَتْهُم مُّصِیبَةٌ قَالُوا إِنَّا لِلَّـهِ وَإِنَّا إِلَیْهِ رَاجِعُونَ» (بقره:156)
همان کسانی که چون بلا و آسیبی به آنان رسد گویند: ما مملوک خداییم و یقیناً به سوی او بازمی گردیم. (ترجمه انصاریان)
2. گفته معمار:

The Architect: "The function of the One is now to return to the Source, allowing a temporary dissemination of the code you carry, reinserting the Prime program" (The Matrix Reloaded, 2003, 01:55:00)

وظیفه برگزیده اینست که با بازگشت به سرچشمه و انتشار دادن کدی که همراه داری موجب اجرای دوباره برنامه اصلی شوی! (زیرنویس: مهدی زارع)


برچسب‌های مرتبط با این نوشته: عکس 218 - فرزند 345 - سید مرتضی 142 -
نوشته شده توسط: سید مهدی موشَّح نظرات شما ^

در صفحه نخست می‌خوانید:   نقد نقض طرح - اف چهار - ساخت ِ پاراوان - فقدان لوله گذار - توانایی ِ حلّ - قُمیّون - تغییر یا تبدیل؟ - عاقبت - 
مرز ِ روشن + پنج شنبه 97 آذر 8 - 5:0 صبح

عصبانی‌ست
از قیافه‌اش می‌توان فهمید
کودکان اصالتاً رو هستند
فوری در حرکاتشان پیدا می‌شود
هر چه در ذهن‌شان بگذرد

- چی شده پسرم؟! از چی ناراحتی؟!

تازه از مدرسه آمده
هر روز با خوشحالی می‌آمد
با نشاط
شاد
زود لباسش را عوض می‌کرد تا به شام برسد
اما امروز...

«جلوییم داشت یه ریز حرف می‌زد
ولی من باهاش حرف نمی‌زدم
فقط دستمو گذاشته بودم زیر چونه‌م و گوش می‌کردم
بعد
مبصر کلاس اسممو نوشت
آخر زنگ هم معلّم گفت هر کسی اسمش نوشته شده
درس چهار و پنج رو تا چهارشنبه بنویسه و بیاره»

می‌توانستم
بله
مانند بسیاری از مادرها که بی‌دلیل از فرزندشان حمایت می‌کنند
حق را به او بدهم
مبصر را مقصّر
قول بدهم که به معلّم توضیح خواهم داد
فردا هم با معلّم چانه بزنم
حتماً قبول خواهد کرد
خیلی از مادرها این روش را در پیش می‌گیرند
دیده‌ام که می‌گویم
بارها و بارها

ولی من نه
من می‌خواهم فرزندم مستقل باشد
بتواند بر مشکلاتش پیروز شود
و در زندگی خردسالی‌اش
چیزهای مهمی یاد بگیرد
آن‌چه در بزرگسالی نیاز دارد
او هم‌اکنون نیاز به آموزش دارد
پس دست به کار شدم:

- ببین پسرم! خودت رو بذار جای مبصر
از نگاه اون نگاه کن
دو نفر
یکی حرف می‌زند و دیگری گوش می‌کند
تو به او نگاه می‌کردی؟
«آره، ولی به حرفاش اهمیت نمی‌دادم»
- این را که مبصر نمی‌فهمد
او نگاه تو را می‌بیند
او تو را شریک جرم تصوّر می‌کند

این وظیفه توست
همیشه
یادت نباید برود
باید «مرز خودت با دشمن» را مشخص کنی
روشن باشد
و گرنه دشمن می‌شوی
وقتی فاصله واضحی با دشمن نداری
وقتی نگاه می‌کنی
وقتی سکوت می‌کنی
تو هم از اویی
حتی اگر نخواهی
حتی اگر در قلب
در دلت
چیز دیگری در جریان باشد!

این وظیفه همه ماست
و بیشتر از ما
وظیفه مسئولین
وظیفه نخبگان
خواصّ جامعه
یاد فتنه‌های سال‌های اخیر که می‌افتم
یاد اشتباهات بعضی از بزرگان
بزرگان خودمان
آدم‌های خوب
قطعاً این‌ها با فتنه‌گران نبودند
با دشمنان نبودند
شک ندارم که دوست نداشته و ندارند نظام اسلامی آسیب ببیند

ولی
با رفتارشان
با سکوت‌هایشان
با ملاقات‌هایشان
فضا را مشوّه کردند
زشت و تاریک و غبارآلود
فرصت دادند به دشمن
راه باز کردند
سبیل برای کفّار

متأسفانه
این بزرگان
این مطلب را در کودکی یاد نگرفته‌اند
این‌که
مرز خود را با دشمن
همیشه واضح و روشن نگه دارند!

قال أمیرالمؤمنین (ع): «فَاعْتَبِرُوا بِمَا کَانَ مِنْ فِعْلِ اللَّهِ بِإِبْلِیسَ إِذْ أَحْبَطَ عَمَلَهُ الطَّوِیلَ وَ جَهْدَهُ الْجَهِیدَ -وَ کَانَ قَدْ عَبَدَ اللَّهَ سِتَّةَ آلَافِ سَنَةٍ لَا یُدْرَى أَ مِنْ سِنِی الدُّنْیَا أَمْ مِنْ سِنِی الْآخِرَةِ- عَنْ کِبْرِ سَاعَةٍ وَاحِدَةٍ؛ فَمَنْ ذَا بَعْدَ إِبْلِیسَ یَسْلَمُ عَلَى اللَّهِ بِمِثْلِ مَعْصِیَتِهِ، کَلَّا مَا کَانَ اللَّهُ سُبْحَانَهُ لِیُدْخِلَ الْجَنَّةَ بَشَراً بِأَمْرٍ أَخْرَجَ بِهِ مِنْهَا مَلَکاً، إِنَّ حُکْمَهُ فِی أَهْلِ السَّمَاءِ وَ أَهْلِ الْأَرْضِ لَوَاحِدٌ، وَ مَا بَیْنَ اللَّهِ وَ بَیْنَ أَحَدٍ مِنْ خَلْقِهِ هَوَادَةٌ فِی إِبَاحَةِ حِمًى حَرَّمَهُ عَلَى الْعَالَمِینَ» (نهج‌البلاغه، خ192)
از کارى که خداوند با ابلیس کرد عبرت بگیرید، زیرا اعمال طولانى و کوششهاى بسیارش را بر باد داد در حالى که خدا را شش هزار سال عبادت کرده بود، سالهایى که معلوم نیست از سالهاى دنیا بود یا آخرت (آرى) همه آنها را به سبب ساعتى تکبّر نابود ساخت. چگونه ممکن است کسى بعد از ابلیس همان نافرمانى او را انجام دهد ولى در برابر (خشم) خدا سالم بماند؟ نه، هرگز چنین نخواهد بود هیچ گاه خدا انسانى را با داشتن صفتى وارد بهشت نمى کند که بر اثر همان صفت فرشته اى را از بهشت بیرون کرده است. حکم او درباره اهل آسمان و زمین یکسان است و خدا با هیچ یک از خلق خود دوستى خاصى ندارد تا به سبب آن چیزى را که بر همه جهانیان تحریم کرده است بر وى مباح سازد. (ترجمه مکارم)


برچسب‌های مرتبط با این نوشته: عکس 218 - فرزند 345 - سید مرتضی 142 -
نوشته شده توسط: سید مهدی موشَّح نظر دهید!

در صفحه نخست می‌خوانید:   نقد نقض طرح - اف چهار - ساخت ِ پاراوان - فقدان لوله گذار - توانایی ِ حلّ - قُمیّون - تغییر یا تبدیل؟ - عاقبت - 
هفده ربیع + دوشنبه 97 آذر 5 - 6:54 عصر

میلاد نور
تولّد پیامبر اسلام (ص)
باید فرق داشته باشد
از نگاه کودکان



مناسک
سنّت‌ها
رفتارها
کودکان از اهتمام والدین، ارزش‌ها را درک می‌کنند
این‌که به چه اهمیت می‌دهند
چه برایشان مهم است
چه اولویت دارد
وقتی به او اعتماد دارند
می‌پذیرند

نه خیلی بزرگ
یک کیک کوچک
دیروز رفتیم و با هم خریدیم
خودشان بریدند و خوردند
تا طعم شیرین آن یادشان بماند
همان‌طور
که طعم کیک سال‌های قبل را هنوز به خاطر دارند + و +

چند روز مانده به میلاد رسول خدا (ص)
حواسشان جمع می‌شود
خبر می‌دهند! :)


برچسب‌های مرتبط با این نوشته: عکس 218 - فرزند 345 - سیده مریم 182 - سید احمد 162 - سید مرتضی 142 -
نوشته شده توسط: سید مهدی موشَّح نظر دهید!

در صفحه نخست می‌خوانید:   نقد نقض طرح - اف چهار - ساخت ِ پاراوان - فقدان لوله گذار - توانایی ِ حلّ - قُمیّون - تغییر یا تبدیل؟ - عاقبت - 
سادگی ِ سوء تفاهم + شنبه 97 آذر 3 - 7:45 عصر

خودش دلش می‌خواست
پسرها را بهانه کرده بود
پیشنهاد را به آن‌ها داد
تا آن‌ها مطالبه کنند:
«بابا، سیداحمد و سیدمرتضی گفتن براشون حلوا درست کنم ببرن مدرسه»
- باشه، درست کن دخترم، ولی من کمکت نمی‌کنما

شیرینی‌پزی و کار در آشپزخانه را دوست دارد
حس بزرگ شدن را
قدرت و تسلّط بر ابزار و مواد اولیّه را
تولید را
کیست که دوست نداشته باشد؟!



وارد آشپزخانه نشدم
واقعاً هیچ کمکی نکردم
عمداً
قصدم این بود که به استقلال نزدیک‌تر شود

وقت ریختن شربت زعفران اما سری زدم:
- شربتو بریزی روی آرد و روغن داغ، ممکنه بیرون بپاشه بسوزی، باید خیلی کم‌کم بریزی
«خودت می‌ریزی شربتو؟»

این قسمت را کمک کردم
بخش خطرناک کار را
و بعد
وقتی کار به اتمام رسید
حلوای خوشمزه که درست شد:
- آفرین دختر گلم!
تقریباً همه کار رو خودت انجام دادی
من نیامدم تا ببینم می‌تونی تنهایی یا نه

از این حرفم تعجّب کرد:
«جدّی؟! فکر کردم دلت نمی‌خواست حلوا درست کنم، به خاطر همین نیومدی کمکم!»

سوء تفاهم به همین سادگی شکل می‌گیرد
وقتی دخترم
در ذهن خود رفتار مرا تحلیل می‌کند
و به نتایج نادرست می‌رسد:
- نه عزیزم، وقتی اجازه دادم حلوا درست کنی، پس راضی بودم!

بچه‌ها باید حُسن نیّت را هم یاد بگیرند
چقدر تربیت، جزئیات و ریزه‌کاری دارد!

پسرها به مدرسه بردند
در کلاس تقسیم کردند
امروز
راضی برگشتند
همه خوششان آمده بود
مریم حلوای خیلی خوشمزه‌ای درست کرد!

قَالَ علی (علیه السلام): «لَا تَظُنَّنَّ بِکَلِمَةٍ خَرَجَتْ مِنْ أَحَدٍ سُوءاً، وَ أَنْتَ تَجِدُ لَهَا فِی الْخَیْرِ مُحْتَمَلًا» (نهج‌البلاغه، ح360)
به سخنى که از کسى صادر مى شود تا جایى که براى آن محمل خیر مى یابى گمان بد مبر (ترجمه انصاریان)


برچسب‌های مرتبط با این نوشته: عکس 218 - فرزند 345 - کار 31 - آشپزی 50 - سیده مریم 182 -
نوشته شده توسط: سید مهدی موشَّح نظر دهید!

در صفحه نخست می‌خوانید:   نقد نقض طرح - اف چهار - ساخت ِ پاراوان - فقدان لوله گذار - توانایی ِ حلّ - قُمیّون - تغییر یا تبدیل؟ - عاقبت - 
در دسترس + شنبه 97 آذر 3 - 7:17 عصر

«می‌دونی بزرگ شدم می‌خوام چه کاره بشم؟»
- چکار؟
«می‌خوام برم عراق
یه رستوران غذای ایرانی بزنم
آشپزی کنم
بعد زن عراقی بگیرم
بچه‌هام دو رگه بشن
هم عربی حرف بزنن هم فارسی»

این آرزو خیلی واقعی‌ست
خیالی و فانتزی و دور از دسترس نیست
نه آن‌ چیزهایی که ما می‌گفتیم
در کودکی‌مان:
خلبان، ناوخدای کشتی و مخترع



خوشحال شدم
چرا؟
زیرا هنگام تحلیل
وقتی به رفتار کودکان می‌نگرم
احساس می‌کنم
بیشتر تحت تأثیر اراده‌های بزرگ‌ترهایمان بودیم
تشویق‌هایشان
خواسته‌هایشان
ارزش‌های غیرواقعی‌شان

او اما مستقل فکر می‌کند
وابسته نیست
این خیلی خوب است
خیلی خوب
من این‌طور فکر می‌کنم

وقتی درباره دنیا با ما صحبت می‌کردند
اِعمال نفوذ می‌کردند
در ذهن‌مان
با بزرگنمایی بعضی مشاغل خاصّ
که به آرزوهای غیرواقعی بیاندیشیم
هر چه که دور از دسترس
برای اشتغال
برای آینده
برای بزرگسالی‌مان

اما
کودک را اگر رها کنیم
به گمانم
با آرزوهای خودمان پر نکنیم
واقعیت را ببیند
می‌بیند
انتخاب‌های در دسترس‌تری می‌کند
واقعی تصمیم می‌گیرد!

امیرالمؤمنین (ع): «لَوْ شِئْتُ لَاهْتَدَیْتُ الطَّرِیقَ إِلَى مُصَفَّى هَذَا الْعَسَلِ وَ لُبَابِ هَذَا الْقَمْحِ وَ نَسَائِجِ هَذَا الْقَزِّ، وَ لَکِنْ هَیْهَاتَ أَنْ یَغْلِبَنِی هَوَایَ وَ یَقُودَنِی جَشَعِی إِلَى تَخَیُّرِ الْأَطْعِمَةِ، وَ لَعَلَّ بِالْحِجَازِ أَوْ الْیَمَامَةِ مَنْ لَا طَمَعَ لَهُ فِی الْقُرْصِ وَ لَا عَهْدَ لَهُ بِالشِّبَعِ، أَوْ أَبِیتَ مِبْطَاناً وَ حَوْلِی بُطُونٌ غَرْثَى وَ أَکْبَادٌ حَرَّى» (نهج‌البلاغه، ن45)
(فکر نکنید من قادر به تحصیل لذت هاى دنیا نیستم. به خدا سوگند) اگر مى خواستم مى توانستم از عسل مصفا و مغز گندم و بافته هاى ابریشم براى خود (بهترین) غذا و لباس را تهیّه کنم; اما هیهات که هواى نفس بر من چیره شود و حرص و طمع مرا وادار به انتخاب طعام هاى لذیذ نماید در حالى که شاید در سرزمین حجاز یا یمامه (از مناطق شرقى عربستان) کسى باشد که حتى امید براى به دست آوردن یک قرص نان نداشته و هرگز شکمى سیر به خود ندیده باشد. آیا من با شکمى سیر بخوابم در حالى که در اطراف من شکم هاى گرسنه و جگرهاى تشنه باشند؟! (ترجمه مکارم)


برچسب‌های مرتبط با این نوشته: عکس 218 - فرزند 345 - کار 31 - سید احمد 162 -
نوشته شده توسط: سید مهدی موشَّح نظر دهید!

در صفحه نخست می‌خوانید:   نقد نقض طرح - اف چهار - ساخت ِ پاراوان - فقدان لوله گذار - توانایی ِ حلّ - قُمیّون - تغییر یا تبدیل؟ - عاقبت - 
خواست ِ سرمایه + پنج شنبه 97 آبان 17 - 10:30 صبح

نمی‌دانم چرا این‌قدر دوست دارند
شاید با ژن‌هایشان گرفته‌اند
عشق به کله‌پاچه را
از پدرشان!

هر سه اصرار دارند بخرم
از اولین باری که خریدم:
- زیادش خوب نیست بچه‌ها
دو سه ماه یک‌بار
چربی زیادی دارد

امروز صبح که رفتم بخرم
دیروز قول داده بودم
از پس ِ خواست‌شان
قیمت‌ها گران‌تر
از دو سه ماه پیش
طوری که کله‌پز عذرخواهی کرد
خودش هم شرمنده قیمت بود!

چطور گران شد؟!
کله‌پاچه‌ای که غذای فقرا بود
برای بچه‌ها این‌طور توضیح دادم
وقتی داشتند می‌خوردند:



نظام سرمایه‌داری این‌طور است
قیمت را سرمایه تعیین می‌کند
آدم‌ها هیچ‌کاره‌اند

سرمایه‌دارها برگ می‌خوردند
یا چنجه
کله‌ی گوسفند مشتری نداشت
کسی هم به آن میل نداشت
کارگرها و بناها و هر که درآمدش کم بود
این‌ها شدند متقاضی کله‌پاچه
چون بخشی بود که خواستنی نبود
دور ریختنی
قیمت هم ارزان
سالیان سال غذای مردم مستضعف
بچه‌ها
بیست سال پیش که من به کله‌پزی می‌رفتم
فقط اقشار کم‌درآمد را می‌دیدم
خبری از ماشین‌های شاسی‌بلند جلوی کله‌پزی نبود

چه شد؟!
سرمایه اشباع می‌کند
تنوّع آدم‌ها را
چیزهای جدید طلب می‌کند
میل را افزایش می‌دهد
سرمایه دست گذاشت روی کله‌پاچه
و چه کرد؟

سرمایه دنبال بهترین‌هاست
پس اگر در شهر مثلاً ده کله‌پزی باشد
بهترین را پیدا می‌کند
با همان قیمتی که دیگران می‌خرند
فرض هزار تومان
سرمایه هم هزار تومان می‌پردازد
این اول کار است

مشتری‌های این کله‌پزی می‌شود ثروتمندان
آدم‌های شاسی‌بلند
و چه اتفاقی می‌افتد؟
مشتری‌ها آوردوز می‌کند
بیش از حجم تولید می‌شود
مغازه‌دار چه؟
قبلاً پنج تا کله می‌آورد و آخری نصفه می‌ماند
نمی‌بردند
حالا بیست تا هم می‌آورد ته دیگ را خالی می‌کنند
چرا؟
چون سرمایه زیاد مصرف می‌کند
کف جامعه به اندازه نیاز می‌خورد
سرمایه بیش از نیاز
چون او برای گرفتن انرژی نیامده
او برای لذّت مصرف آمده

صاحب دکّان با مشتری‌های ثروتمند که روبه‌رو می‌شود
حجم تولید را که به حداکثر می‌رساند
درآمدش که افزایش می‌یابد
به فکر حواشی می‌افتد
فروعی که تا به حال به فکرشان نبود
ظرف‌های جدید و گران
میزهای زیبا و درخشان
دیوارها را روکش می‌کند
تغییراتی هم در معماری بنا
حالا مغازه او لاکچری شده است
به فکر بازگشت این هزینه‌ها که می‌افتد
دیگر حجم تولید را که نمی‌تواند افزایش دهد
عرضه ثابت
تقاضا زیاد
قیمت را افزایش می‌دهد
قیمتی که در نظام سرمایه‌داری تابع نسبت عرضه و تقاضاست
دیگر از روی کار انجام شده که محاسبه نمی‌شود
نتیجه؟
قیمت کله‌پاچه در این مغازه می‌شود دو هزار تومان

مشتری کم می‌شود؟
خیر
سرمایه دنبال تظاهر است
او نیاز به مصرف بیشتر دارد
او از این‌که گران بخرد لذّت می‌برد
او به این گران‌خری تفاخر هم می‌کند:
خوب‌ترین‌شو خریدم، گرون‌ترین‌شو خریدم!

هوسی می‌افتد به جان سایر کله‌پزها
من هزار، فلانی دو هزار؟!
یک شهر و دو هوا؟!
احساس ظلم که بیاید
حس عدالت برود
حرص ایجاد می‌شود
طمع فزونی می‌یابد
این اصلاً خاصیت فاصله طبقاتی‌ست
رضایت را می‌گیرد
حالا باقی هم فکر افزایش می‌افتند
اما سرمایه‌ی این کار را ندارند
چه می‌شود؟

سرمایه‌گذارانی هستند که دنبال ثروت‌اند
سرمایه می‌خواهد خود را تکثیر کند
پول می‌ریزند در دکان‌ها
می‌خرند و بنا را ارتقا می‌دهند و قیمت را بالا می‌برند
این‌جاست که کله‌پزها کارمند می‌شوند
کارگر سرمایه
سرمایه می‌آید و آن‌ها را اجیر می‌کند
مغازه‌ی خودشان را می‌خرد و به کارشان می‌گمارد
قیمت را هم دیگر سرمایه تعیین می‌کند
بازار را تغییر می‌دهد
نتیجه چه شد؟

حالا کله‌پزی که می‌روی
صاحب مغازه را نمی‌بینی
او شاسی‌بلندش را سوار است و بیکار نشسته
کارگران در دکانش کار می‌کنند
کالا هم لاکچری شده
از دست طبقه مستضعف خارج

هر وقت که از جلویشان رد می‌شوم
صف ماشین‌های گران‌قیمت را می‌بینم
حالا دیگر کله‌پاچه غذای فقرای جامعه نیست
ضعیف‌ترین قشر جامعه
می‌رود در سفره ثروتمندان
می‌شود خوراک سرمایه!

سرمایه این‌طور است
میل به افزایش فاصله طبقاتی
روی هر چه که دست بگذارد
از کف جامعه می‌گیرد
می‌برد و می‌چسباند به سقف جامعه
گوسفندی که قبلاً کله‌اش را دور می‌انداختند
ضعیف‌ترین‌ها به ثمن بخس از آن انرژی می‌گرفتند
حالا مخصوص مرفهین بی‌درد
آن‌هایی که بدون کار کردن پول‌دارتر می‌شوند
زیرا «سرمایه» برای آن‌ها کار می‌کند
در دنیایی که «پول» پول می‌آورد

در کدام دنیا؟!
در دنیایی که قرار بود پول پول نیاورد
فقط «کار» پول بیاورد
به همین جهت خداوند «ربا» را حرام کرد
و آن را جنگ با خودش نامید!

قال امیرالمؤمنین (ع): «فلا اَمْوالَ بَذَلْتُمُوها لِلَّذى رَزَقَها، وَلا اَنْفُسَ خاطَرْتُمْ بِها لِلَّذى خَلَقَها. تَکْرُمُونَ بِاللّهِ عَلى عِبادِهِ، وَلا تُکْرِمُونَ اللّهَ فى عِبادِهِ. فَاعْتَبِرُوا بِنُزُولِکُمْ مَنازِلَ مَنْ کانَ قَبْلَکُمْ، وَانْقِطاعِکُمْ عَنْ اَوْصَلِ اِخْوانِکُمْ.» (نهج‌البلاغه، خ116)
نه اموال خود را براى کسى که آن را روزى شما نمود بخشیدید، و نه جانها را براى خداوندى که آنها را آفرید به مخاطره انداختید. به سبب خدا بر بندگانش کرامت یافته اید، در حالى که خدا را (با نافرمانى از اوامرش) در میان بندگانش اکرام نمى کنید. از قرار گرفتن در منازل آنان که پیش از شما بودند و از دنیا رفتند، و از جدا شدن از نزدیکترین برادرانتان (به سبب مرگ) عبرت بگیرید. (ترجمه انصاریان)


برچسب‌های مرتبط با این نوشته: عکس 218 - فرزند 345 - اقتصاد 90 - فاصله طبقاتی 13 - سیده مریم 182 - سید احمد 162 - سید مرتضی 142 -
نوشته شده توسط: سید مهدی موشَّح نظرات شما ^

در صفحه نخست می‌خوانید:   نقد نقض طرح - اف چهار - ساخت ِ پاراوان - فقدان لوله گذار - توانایی ِ حلّ - قُمیّون - تغییر یا تبدیل؟ - عاقبت - 
سرعت ِ بد + شنبه 97 شهریور 17 - 6:47 عصر

تولید خانگی تغییر کرده
تحوّل یافته
قبل‌تر همه کارها
اکنون همه از بیرون
سبزی دیگر پاک کردن نمی‌خواهد
خُرد کردن هم
پیاز سرخ کرده بیرون هست
سیب‌زمینی خلالی
فلافل نیم‌پز شده
کتلت نیم‌آماده

شرکت‌ها دنبال درآمد
بازار می‌سازند
و خانه‌دارها
البته که تا بتوانند درصدد تسهیل

قبل‌تر هر چه تلاش می‌کردیم
بارها و بارها
هرگز موفق نشدیم
خامه‌مان سفت و محکم نمی‌شد
برای شیرینی



ناگهان دیدیم قنادی محل تابلو زده
خامه قنادی برای فروش
یک کیلو خریدیم
سفت و محکم و آماده
مریم به سادگی شیرینی تر درست کرد در خانه

روستا که بود
کله سحر می‌رفت از کوه سبزی جمع می‌کرد
گاهی هم در زمین خود می‌کاشت
پاک می‌کرد و می‌شست و خُرد
تا بلکه به ظهر نرسیده ناهار را بار بگذارد

شهری سبزی را می‌خَرید
پاک می‌کرد و می‌شست و خُرد
دو سه ساعته ناهار آماده

اما امروز...
خانه‌دارها این‌طور است که بی‌کار می‌شوند
کار ِ خانه کم می‌شود
سبزی که خُرد شده
حتی سرخ‌کرده
پیاز هم
اصلاً غذای آماده
نیم‌پز و تندپز
زمان تهیه غذا به دقیقه رسیده
اتفاقی که زندگی را متحوّل کرده
سبک زندگی را

اگر چه این تحوّل ابتدا به نظر خوب می‌رسد
ولی آثار خوبی بر آن مترتّب نیست
آثاری که می‌توانیم در جامعه خود مشاهده کنیم
به روابط درون خانواده‌ها که نگاه کنیم
اگر اهل دقّت باشیم
سرعت همیشه خوب نیست!

قال الامیر (ع): «اَما وَ الَّذى نَفسى بِیَدِهِ لَیَظهَرَنَّ هؤُلاءِ القَوْمُ عَلَیکُم، لَیسَ لاِنَّهُم اَوْلى بِالْحَقِّ مِنکُمْ، وَلکِن لاِسراعِهِم اِلى باطِلِ صاحِبِهِم وَ اِبطائِکُم عَن حَقِّى» (نهج‌البلاغه، خ97)
بدانید به خدایى که جانم در دست قدرت اوست که ارتش معاویه بر شما پیروز خواهند شد، نه به خاطر اینکه از شما به حق شایسته ترند، بلکه بدان خاطر که آنان در حرکت به سوى باطل ِ زمامدارشان شتابانند! (ترجمه انصاریان)


برچسب‌های مرتبط با این نوشته: عکس 218 - خانواده 39 - آشپزی 50 -
نوشته شده توسط: سید مهدی موشَّح نظرات شما ^

<   <<   6   7   8   9   10   >>   >
فهرست کاملی از نوشته‌هایم در این وبلاگ، از روزی که پارسی‌بلاگ افتتاح شد تا همین امروز که به لطف پروردگارم، هنوز قادر به نوشتنم!
به فرزند
از فعالیت
به فرزند
با نوشتن
در سفر
به فرزند

پنج شنبه 98 تیر 27

امروز:  بازدید

دیروز:  بازدید

کل:  بازدید

برچسب‌های نوشته‌ها
فرزند عکس مباحثه سیده مریم سید احمد سید مرتضی اقتصاد فرهنگ فلسفه آشپزی خانواده سفر کار مدرسه آموزش بازی سند روحانیت فاصله طبقاتی هنر خواص فیلم کتاب دشمن جوجه خیاطی انشا خودم نهج‌البلاغه تاریخ ورزش فارسی طلاق
آشنایی
عکس - شاید سخن حق
سید مهدی موشَّح
آینده را بسیار روشن می‌بینم. شور انقلابی عجیبی در جوانان این دوران احساس می‌کنم. دیدگاه‌های انتقادی نسل سوم را سازگار با تعالی مورد انتظار اسلام تصوّر می‌نمایم. به حضور خود در این عصر افتخار کرده و از این بابت به تمام گذشتگان خود فخر می‌فروشم!
فهرست

[خـانه]

 RSS     Atom 

[پیام‌رسان]

[شناسـنامه]

[سایت شخصی]

[نشانی الکترونیکی]

 

شناسنامه
نام: سید مهدی موشَّح
نام مستعار: موسوی
جنسیت: مرد
استان محل سکونت: قم
زبان: فارسی
سن: 39
تاریخ تولد: 14 بهمن 1358
تاریخ عضویت: 20/5/1383
وضعیت تاهل: طلاق
شغل: خانه‌دار
تحصیلات: کارشناسی ارشد
وزن: 115
قد: 182
آرشیو
بیشترین نظرات
بیشترین دانلود
طراح قالب
خودم
آری! طراح این قالب خودم هستم... زمانی که گرافیک و Html و جاوااسکریپت‌های پارسی‌بلاگ را می‌نوشتم، این قالب را طراحی کردم و پیش‌فرض تمام وبلاگ‌های پارسی‌بلاگ قرار دادم.
البته استفاده از تصویر سرستون‌های تخته‌جمشید و نمایی از مسجد امام اصفهان و مجسمه فردوسی در لوگو به سفارش مدیر بود.

در سال 1383

تعداد بازدید