|
یکی ماجرا شنید از شیراززادگان ِ آشنایم حکایتی برایم نقل کرد و جایی به ماجرا شباهت رساند که: «کشتیشکستهای گرفتار آدمخواران شد آب را گرم کرده که آبگوشتش را بخورند و دور هم جمع به سرپرستی رئیس قبیله دست به دعا برداشت بیچاره خدایا، از این بدتر دیگر نمیشود، به دادم برس! ندایی شنید که: اشتباه میکنی بنده من، یک سنگ به سر رئیس قبیله بزن! به طرفةالعین سنگ زمختی برداشت و با تمام قوا... زد و گرفتند و زدند و بستند و آویزان کردند و به آتش نزدیکتر که کار را تمام کنند، در شگفت بود که ندا آمد: نگفتم اشتباه میکنی که گفتی از این بدتر نمیشود، دیدی شد؟!» د:
پرسیدم که چه؟! گفت: به رفیق گرفتارت بگو: همیشه حالت بدتری وجود دارد گمان مبر که در بدترین حالت ممکنی در هر بیچارگی که بودی، خدای را شکر کن که حالت بدتر را گرفتار نشدهای! همین!
|