سفارش تبلیغ

ثبت شرکت
صبا
این آگهی ارتباطی با نویسنده وبلاگ ندارد!
   

چون طلیعه نعمتها به شما رسید ، با ناسپاسى دنباله آن را مبرید . [نهج البلاغه]

تازه‌نوشته‌ها آخرین فعالیت‌ها مجموعه‌نوشته‌ها فرزندانم

[بیشتر]

[بیشتر]

[بیشتر]

[بیشتر]

در صفحه نخست می‌خوانید:   نخستین اندرویدی ِ من - هشیارم و بیدارم - صداقت ِ اقتصادی - سرآشپز! - به کی؟ - 
خرق ِ عادت + دوشنبه 97 خرداد 14 - 5:0 صبح

خیلی مهربان است
رئوف یعنی
واقعاً
اصلاً حال و هوای خشن ندارد
زیاد می‌خندد
همیشه انگار
دوست‌داشتنی‌ست

معلّم همیشه کلیشه می‌نوشت
همه معلّم‌ها معمولاً
کارنامه توصیفی‌ست دیگر
یک الگو برای همه
تک‌تک بچه‌ها را ارزیابی کند؟!
چه کسی حالش را دارد
مگر می‌شود ویژگی‌های هر دانش‌آموز را مستقل نگاشت؟!

این‌بار متفاوت نوشت
تا دیدم شگفتیدم (واژه‌سازی دیرین‌دیرینی! :)
عکس گرفتم
که نگه دارم
معلّم هم از اخلاق سیداحمد سر ذوق آمده است
کارنامه را متفاوت توصیف کرده!



کتابخانه کوچکی در کلاس دارند
مسئولش
همیشه هم شاکی
از رفتارهای هم‌کلاسی‌ها
آن‌قدر صداقت و پاکی دارد
دروغ و دغل و بی‌امانتی را برنمی‌تابد

خدای را سپاس می‌گویم
و این‌بار نیز
چون همیشه
در برابر اِنعام فراوانش
سر تعظیم فرود می‌آورم!

عَنْ أَبِی عَبْدِ اللَّهِ (ع) قَالَ: «...البَنُونَ نِعْمَةٌ فَإِنَّمَا ... یُسْأَلُ عَنِ النِّعْمَةِ» (کافی، ج6، ص6)
امام صادق (ع): ... پسران نعمت هستند و (روز قیامت) ... از نعمت سؤال خواهد شد.


برچسب‌های مرتبط با این نوشته: فرزند 240 - مدرسه 27 -
نوشته شده توسط: سید مهدی موشَّح نظرات شما ^

در صفحه نخست می‌خوانید:   نخستین اندرویدی ِ من - هشیارم و بیدارم - صداقت ِ اقتصادی - سرآشپز! - به کی؟ - 
کادوی روز معلم + پنج شنبه 97 اردیبهشت 13 - 7:0 صبح

هر سال مکافات شده
قبلاً این طور نبود
وقتی ما کودک بودیم

هر خانواده مسئولیت خود را داشت
برای هر فرزند
هدیه‌ای ساده
کادویی که دانش‌آموز خود به دست معلّم می‌داد
شاید نه خیلی گران‌بها
اما آموزنده

از وقتی کودکانم مدرسه‌ای شدند
هر سال جریان است
یکی دو هفته‌ای درگیری
میان اولیاء
یکی بانی می‌شود
پول جمع کردن
بحث سر مبلغ است
کدام ولی راضی‌تر از معلّم
کدام کم‌تر
یکی پنج تومان بیشتر نمی‌پذیرد
دیگری بیست تومان پیشنهاد می‌کند
هدف؟
کیک و بستنی و شیرینی برای پذیرایی از بچه‌ها
یک کارت هدیه
یا ربع سکه هم برای معلّم!



ما اما...
ما در کنار تمام این بازی‌ها
واقعاً بازی
شورا بازی
وقتی که مادرها معمولاً هدر می‌دهند
برای جلب توافق سی چهل ولی
کار خود را انجام می‌دهیم
به روش خودمان!

اهمیتی به بحث‌ها و دعواها نمی‌دهم
مشارکتی هم نمی‌کنم
البته وقتی به مبلغی برسند
توافق نهایی که باشد
ملتزم می‌مانم
به هدف این‌که وحدت نشکند
سهم خود را پرداخت می‌کنم
برای هر کدام از فرزندان مستقل
ولی کار برای‌مان تمام شده نیست

امسال مثل هر سال
چهارتایی رفتیم لوازم‌التحریری محل‌مان
سهم هر کدام را ده هزار تومان قرار دادم
توافق کردیم خودشان انتخاب نمایند
بر اساس تشخیص خودشان

یکی خودکار رنگی
یکی لاک غلط‌گیر
یکی روان‌نویس
هر کدام هر چه بپسندد
تا سقف تعیین‌شده

در خانه کادو کردیم
بسته‌بندی زیبا
جعبه‌ها را خودمان ساختیم
با مقوا
نوشته‌های روی بسته نیز از خودشان
با خط خودشان

این‌ها ارزش دارد
ارزش آموزشی
ارزش فرهنگی و تربیتی
اخلاق می‌سازد
و گرنه پولی که کودک نبیند و نشنود و بی‌خبر
ولی بدهد و نماینده بخرد و معلّم تحویل بگیرد
این چه سودی برای دانش‌آموز و روند تعلیم و تربیت وی دارد؟!

پ.ن.
حالا بیا و ببین مادرها چه بحث‌هایی سر کیک دارند
این‌که از کدام شیرینی‌فروشی بخرند و چند کیلو باشد و ...
سکه پارسیان باشد یا ربع سکه و ...
ای بابا...
کار مهم‌تر از این ندارند یعنی، تا انجام دهند؟!
چقدر در زندگی اصل‌ها را فدای فرع‌ها کردیم؟!
بس‌مان نیست؟!


برچسب‌های مرتبط با این نوشته: فرزند 240 - مدرسه 27 - فرهنگ 67 -
نوشته شده توسط: سید مهدی موشَّح نظر دهید!

در صفحه نخست می‌خوانید:   نخستین اندرویدی ِ من - هشیارم و بیدارم - صداقت ِ اقتصادی - سرآشپز! - به کی؟ - 
اعدام برای شعر + پنج شنبه 96 اسفند 17 - 9:0 عصر

نگران است
معلم گفته حفظ کند
شعر طولانی
خسته شده
اشک‌ها سرازیر



- پسرم مشکلت چیه؟
«می‌ترسم نتونم شعر رو حفظ کنم»
- خب چی میشه اگه حفظ نکنی؟
«آقامون داد می‌زنه سرم»

کار اشتباهی می‌کند
قطعاً که اشتباه است
مگر شعر داد دارد؟!
مگر حفظش اهمیت دارد؟!
مگر حفظ شعر در زندگی تأثیر دارد؟!
برای مجری تلویزیون بله
برای سخنران و منبری البته
ولی برای یک دانش‌آموز
حفظ شعر چه تأثیری در زندگی وی دارد
هر وقت خواست خطیب شود
خب شعر هم حفظ می‌کند
داد زدن برای شعر؟!

- فقط داد می‌زند؟! به خاطر داد گریه می‌کنی؟!
«می‌ترسم مرا بزند»

یاد حکایت آن پیر دانا افتادم
جوان نگران را گفت به آب متلاطم بیاندازند
بیرون که کشیدند
آرام گرفت
وقتش بود به تلاطم بیافتد
- ببین پسرم!
حالا فکر کن اصلاً شعر را حفظ نکنی
معلّم هم سرت داد بزند
بعدش چه؟!
مثلاً حمله می‌کند که تو را بزند
نه
بالاتر
کتکت که زد
پلیس خبر کرد
بردندت دادگاه
قاضی هم نه گذاشت و نه برداشت
رأی صادر کرد
اعدام
به جرم حفظ نکردن شعر

به این‌جاها که رسیدم کم‌کم لبخند بر لبش نشست
به مسخره بودن حرف‌هایم می‌خندید

- خب بعدش چه می‌شود؟!
فکر کن اعدامت هم بکنند
خب که چه؟!
چه اتفاق مهمی افتاده است؟!
قرار بود هشتاد سال دیگر بروی برزخ
امروز رفتی
ممکن بود با کوله‌باری از گناه بروی
امروز پاک می‌روی
در برزخ می‌مانی تا من بیایم
برادر و خواهرت
و همه کسانی که می‌شناسیم
بعد هم قیامت می‌شود و دسته‌جمعی می‌رویم صحرای محشر
این ترس دارد؟!
نگرانی دارد؟!
معلّم مگر چقدر قدرت دارد؟!
ته تهش چه می‌تواند بکند؟!
از اعدام بالاتر؟!

وقتی آرام شد
خنده‌اش قوام یافت
از تلاطم خارجش کردم:
- ببین عزیز دلم!
نه فقط معلّم
هیچ‌کسی حق ندارد تو را کتک بزند
در مدرسه
و اگر چنین غلطی خواست بکند
راه دارد
آدم عاقل که نمی‌ایستد تا او را بزنند!
فرار کن خب
«چطوری؟!»
- راهش ساده است
در مدرسه همیشه باز است
در کلاس هم
تا معلّم خواست بزند
از مدرسه بزن بیرون
بدو و فرار کن
کیف و کتاب و کاپشن را هم بی‌خیال
راه خانه را که بلدی
صاف بیا خانه
من هستم
بعدش هم می‌روم مدرسه و برخورد می‌کنم
و کلاست را عوض می‌کنم
یا مدرسه‌ات را
دنیا که تمام نمی‌شود
زندگی بن‌بست ندارد
اگر مثل رود روان باشیم
دیگران قدرتی بر ما ندارند
تا وقتی که ما ضعف از خود نشان ندهیم!

راه فرار را که یاد گرفت
نگرانی‌اش برطرف شد
کتاب را برداشت و شعر را حفظ کرد
چند بار برایم خواند
عالی
فردایش هم جلوی معلّم
«خیلی خوب» گرفت و راضی به خانه برگشت

ولی در این میان
در این نگرانی بی‌مورد
یک چیز مهم فرا گرفت؛
هیچ کسی نمی‌تواند آزادی و اختیار را از ما بگیرد
اعتقادات و اندیشه‌هایمان را
حتی اگر بر جسم ما غلبه بیابد
روح از خود ِ ماست
مرگ پایان کار نیست
از مرگ نمی‌ترسیم
تا از ظالمان بترسیم
مرگ تازه آغاز است
آغاز یک زندگی بدون پایان!


برچسب‌های مرتبط با این نوشته: عکس 160 - فرزند 240 - مدرسه 27 -
نوشته شده توسط: سید مهدی موشَّح نظر دهید!

در صفحه نخست می‌خوانید:   نخستین اندرویدی ِ من - هشیارم و بیدارم - صداقت ِ اقتصادی - سرآشپز! - به کی؟ - 
ساعت واقعی + چهارشنبه 96 بهمن 11 - 6:24 صبح

نمی‌دانند
حتی معلّم‌ها نیز
دانش‌آموز را می‌گویند ساعت آفتابی بساز
برمی‌دارد مثل ساعت آنالوگ
عقربه‌ای
همین ساعت‌هایی که می‌شناسیم همه‌مان
دوازده عدد دورتادور دایره می‌چیند
مگر می‌شود؟!
یعنی معلّم‌ها هم نمی‌دانند ساعت آفتابی فقط در طول روز کار می‌کند؟!



باز هم ساعت آفتابی ساختم
باز هم یک معلّم خواسته
باز هم مثل دفعات قبل
ساعتی درست و قابل استفاده

ساعت آفتابی از طلوع تا غروب خورشید کار می‌کند
وابسته به محل قرارگیری هم هست
عرض جغرافیایی ما بالاتر از منطقةالبروج است
طوری که هیچ وقت
هیچ وقت
خورشید بالای سر ما حرکت نمی‌کند
سایه‌مان یعنی صفر نمی‌شود
تابستان و زمستان هم فرق می‌کند
هر روز اصلاً تفاوت دارد
محلّی که خورشید رخ می‌نماید و پنهان می‌شود
بنابراین ساعت آفتابی نه تنها وابسته به عرض جغرافیایی محل است
که به فصل سال هم ربط دارد

اما با اغماض
من ساعتی واقعی ساختم
مانند بارهای قبل
این‌جا تصاویرشان هست

برده مدرسه
معلّم در آفتاب گذاشته
گفته الآن ساعت چند است؟!
مریم پاسخ داده: حدود ده و نیم
معلّم شگفت‌زده
ساعت خود را نگاه کرده
گفته: دقیق ده و ربع است!

با یک مداد و تکه‌ای تخته‌سه‌لایی
بدون اندازه‌گیری‌های نجومی
بدون استفاده از نقاله و گونیا
فقط با یک پرگار کشیدم
و تخمینی نشانه‌گذاری کردم

علم ستاره‌شناسی و تقویم مال ِ ماست
از گذشته بوده
صدها سال
قرون متمادی
آن‌وقت یادمان نمی‌دهند
و با اولیات آن آشنامان نمی‌سازند
تا تجربه تمدنی‌مان را از دست بدهیم
در عوض جامعه کدام بخش از سنّت را تعلیم می‌کند؟
با فشار و اصرار هم
و نسق می‌کشد به خاطرش؟
حنابندان و پاتختی و بعله‌برون و جهزیه‌نما و واسونک و ...
و هزار سنّت بی‌محتوا
که زندگی را بر مردمان کشورمان سخت می‌سازد
آن‌وقت این سنّت‌ها
دانش‌های بومی
که در گذشته هر کشاورز و دامداری می‌دانست
معلّم‌های ما هم یاد ندارند

جامعه بر چه اساسی اولویت سنّت‌های خود را تعیین می‌کند؟!
آیا این اولویت‌ها صحیح‌اند؟!
کدام خواصّ و کدام نخبگان مسئول گزینش سنّت‌ها هستند؟!
نباید سر و صاحب داشته باشد؟!


برچسب‌های مرتبط با این نوشته: فرزند 240 - مدرسه 27 - آموزش 16 -
نوشته شده توسط: سید مهدی موشَّح نظرات شما ^

در صفحه نخست می‌خوانید:   نخستین اندرویدی ِ من - هشیارم و بیدارم - صداقت ِ اقتصادی - سرآشپز! - به کی؟ - 
برنامه نویسی + سه شنبه 96 بهمن 10 - 6:0 صبح

از اتاق که بیرون آمدم
اولین چیزی که توجهم را جلب کرد؛
مریم یک برنامه جدید نوشته بود
برای مدرسه
پیشنهادی
یعنی این‌که اگر معلّم بود...

بله
ما یک تخته سفید در منزل داریم
از اولین روزهایی که بچه‌ها مدرسه‌ای شدند
یک پلاستیک شفاف زدم به دیوار
ماژیک وایت‌بورد دادم دست‌شان
تا هر چه برای یادگیری نیاز دارند بنویسند
تا همین امسال
آموزشگاهی قصد نوسازی داشت
تابلوهای قدیمی را نمی‌خواست
یکی هم نصیب ما شد
مهارت کودکان را در نوشتن روی تخته بالا برده است
مریم که در کلاسش معروف شده به تندنویس روی تخته سفید! :)

برنامه‌ریزی درسی خیلی مهم است
چرا باید هر روز شش کتاب و چندین دفتر را حمل نمایند
وقتی معلّم می‌تواند با اصلاح برنامه
هر روز را به دو یا سه درس اختصاص دهد

مریم این‌کار را کرده
اولاً که ورزش را هر روز قرار داده
زنگ اول
تا کودکان را سر حال آورد
و بعد
درس‌ها را می‌گوید طوری توزیع نموده
تا کتاب و دفتر کمتری هر روز در کیف قرار گیرد
در کیف مدرسه!

بعد هم نشسته پشت رایانه
همان برنامه را در Word طراحی نموده
در حال تایپ بود که رسیدم
عکسی گرفتم و پرسیدم:
«می‌خواهی به معلّم نشان بدهی؟!»
- نه، فقط برای خودم درست کردم!



مهم‌ترین کار را در مدرسه که می‌کند؟!
غیر از دانش‌آموز؟!
اوست که یاد می‌گیرد
کار اصلی را
یادگیری مهم‌ترین فعالیت در مدرسه نیست؟!
معلّم آموزش می‌دهد
چرا؟!
تا دانش‌آموز یاد بگیرد
معاون نظم را برقرار می‌کند
تا دانش‌آموز بتواند یاد بگیرد
فرّاش مدرسه را تمیز می‌کند
تا دانش‌آموز در سلامت یاد بگیرد
مدیر هم
تمام نیروهای انسانی و امکانات را هماهنگ می‌کند
تا باز هم دانش‌آموز یاد بگیرد
دانش‌آموز اگر نخواهد یاد بگیرد
آیا این‌همه آب و برق و نور خورشید می‌توانند ناگزیرش نمایند؟!
کار اصلی مال ِ اوست
یادگیری
حق تصمیم با کیست؟!
دانش‌آموز حق ندارد بگوید چه زمانی برای چه درسی آمادگی بیشتری دارد؟!
حق تصمیم هیچ
آیا حق رأی هم ندارد؟!
حق اظهار نظر؟!
نباید معلّم از بچه‌ها نظر بخواهد
بپرسد که چه برنامه‌ای را می‌پسندند؟!
مشورت کند حداقل؟!

دانش‌آموزان که کار اصلی را بر عهده دارند
در مدرسه
باید سهیم باشند در برنامه‌ریزی
رأی‌گیری کنیم سر کلاس
بگوییم الآن آماده چه هستید؟
برویم ورزش کنیم؟
یا ریاضی؟
یا فارسی؟
بگوییم چهار زنگ فارسی می‌خواهیم
کدام زنگ‌ها را پیشنهاد می‌کنید؟

دختر من برنامه‌اش را نوشت
برنامه پیشنهادی‌اش را
ولی به مدرسه نداد
در اختیار معلّم نگذاشت
چرا؟!
چون هیچ سازوکاری برای این منظور وجود ندارد
هیچ کسی منتظر نیست
این همه زحمت را کشید برای هیچ!

خب مدرسه هیچ
کودک‌اند و ما هیچ ارزشی برای ایده‌هایشان قائل نیستیم
مردم چطور؟!
آیا در جامعه چنین سازوکاری وجود دارد؟!
اگر یک بقّالی
یک کارگر یا نانوا یا تاکسی‌رانی...
اگر ایده‌ای به ذهنش رسید
اگر برنامه‌ای
اگر خلاقیتی
اگر راه حلی...
مگر راه حل‌ها فقط در ذهن مسئولین رده بالا جرقّه می‌زند؟!
چه سازوکار دائمی و مستمر و قابل اعتمادی وجود دارد؟!
دارد اصلاً؟!


برچسب‌های مرتبط با این نوشته: عکس 160 - فرزند 240 - مدرسه 27 -
نوشته شده توسط: سید مهدی موشَّح نظرات شما ^

در صفحه نخست می‌خوانید:   نخستین اندرویدی ِ من - هشیارم و بیدارم - صداقت ِ اقتصادی - سرآشپز! - به کی؟ - 
تکلیف ِ والدین + شنبه 96 دی 9 - 2:31 عصر

مشق را بچه‌ها می‌نوشتند
اما امروز
والدین بیشتر مشق دارند تا بچه‌ها
این تصمیمی‌ست که معلم‌ها می‌گیرند

بچه خانه که می‌آید:
معلّم گفته سؤالات کتاب را مادرتان در دفتر بنویسد، شما جوابش را بنویسید!
آن یکی می‌آید:
معلّم گفته ده تا سؤال ریاضی مادرتون طرح کنه، حل کنید!
و آن یکی:
معلّم ما گفته ساعت خورشیدی بسازید...
ترازو بسازید...
چراغ راهنمایی بسازید...
مدار موازی و سری بسازید...
روزنامه دیواری...

و مگر یک کودک دبستانی می‌تواند این‌ها را بسازد؟!
البته که نمی‌تواند
و پدر و مادرها
آن‌ها هستند که مخاطب این تکالیف‌اند!

البته والدین اختیار دارند
می‌توانند ننویسند
می‌توانند نسازند
می‌توانند این تکالیف را انجام ندهند
اما...
کلاس درس یک رقابت است
شدید
کودکان با هم
هر که زیباتر بسازند برایش
هر که بیشتر کاردستی بیاورد
هم در نظر معلّم
و هم در میان هم‌کلاسی‌ها...
والدین ناگزیر به انجام این تکالیف‌اند
مجبور
وقتی واقع‌نگر باشیم!

من نیز ساعت آفتابی ساخته‌ام



دوبار هم ساخته‌ام



چراغ راهنمایی ساخته‌ام
زیباترینش را هم



ترازو هم چند بار
حتی با امکاناتی بیشتر



و دو بار هم مدار الکتریکی



و چیزهایی دیگر
خیلی چیزها
مانند بازی شکل‌های هندسی
خیلی از آن‌ها را نیز معلّم خواسته بود



و البته چندین روزنامه دیواری
مانند این





منظور؟!
بله...
برای والدین تکالیفی از سوی معلّم تعیین می‌شود
خوب یا بد
با دیده فرصت باید بدان‌ها نگریست
باید امکانی برای آموزش و پرورش باشند
باید در مرئی و منظر دانش‌آموز انجام شوند
باید حس وظیفه‌شناسی و تکلیف‌مداری را یادش بدهند
باید مهارت‌آموز باشند
بچه را کنار خودت بنشانی
از او هم کار بخواهی
حداقل در حدّ آوردن و بردن خط‌کش و ماژیک
ببیند و فرابگیرد
همّت و تلاش را
صبر و حوصله را
اصرار و استقامت را
این‌ها مهم‌تر از متن کتاب‌هایی‌ست که در کلاس یاد می‌گیرد!

من حتی بیشتر ساختم
از تکلیف مدرسه
مثلاً یک برنامه درسی چرخشی



هر روز به مدرسه می‌بُرد
و خیره‌کننده بود
کیفش را هم از روی آن می‌چید

وقتی دیدم ترکیب حرف «ب» با صدای «اَ» را خوب درک نمی‌کنند
دو تا بودن آن‌ها را
این تفکیک را خوب نمی‌فهمند
در کلاس اول دبستان
این ابزار آموزشی را ساختم



قطعات جابه‌جا می‌شد
با آن بهتر یاد می‌گرفتند
تفاوت صداهایی که با هم ادا می‌شوند



آخرین فرزند به معلّمش هدیه کرد
معلّم شخصاً مرا دید و تشکر
به دیوار کلاس زده بود و از روی آن آموزش می‌داد!

و نقاشی برای آموزش حروف و اعداد هم حتی



آری...
می‌دانم که حتی بدون این‌ها هم...
خیلی از دانش‌آموزان...
مگر خود ما با این چیزها باسواد شدیم؟!
بله
اگر این کارها را نکنیم هم یاد می‌گیرند
ولی وقتی مادر در کنار کودک باشد
وقتی وقت می‌گذارد
و محصولی را با دست تولید می‌نماید
این‌ها همان «پرورش» است
همانی که مدرسه فاقد آن بوده و هست
خانه باید مرکز پرورش کودک باشد
مدرسه حتی برای «آموزش» نیز فرصت کافی ندارد
و این با شاغل بودن مادران نمی‌سازد
نمی‌تواند بسازد
مادری یک شغل «تمام‌وقت» است!


برچسب‌های مرتبط با این نوشته: فرزند 240 - مدرسه 27 - هنر 7 -
نوشته شده توسط: سید مهدی موشَّح نظرات شما ^

در صفحه نخست می‌خوانید:   نخستین اندرویدی ِ من - هشیارم و بیدارم - صداقت ِ اقتصادی - سرآشپز! - به کی؟ - 
کوله یا کیف؟ + پنج شنبه 96 آبان 11 - 3:10 عصر

چرا کوله؟!
واقعاً برایم سؤال بود
از همان روز اولی که اولین فرزندم را به مدرسه فرستادم!
 

 
ما مدرسه را با کیف‌های صاف و ساده‌ای تجربه کردیم
کیف‌هایی که اگر چه روی شانه حمل می‌شد
اما کاملاً مستطیلی بودند
لبه‌های گرد نداشتند
شل و ول نبودند
 
من البته خلاف جریان اجتماعی حرکت نکردم
برای بچه‌ها خریدم
به مدرسه رفتند
اما...
همان‌طور که حدس می‌زدم
مشکل به سرعت خود را نشان داد!
لبه‌های کتاب‌ها
دفترها
هر چه که در چنین کیف‌هایی...
کیف که چه عرض کنم
کوله‌هایی...
هر چه که در آن‌ها حمل شود
کج و کوله می‌گردد!
 
چند بار چند جای شهر را در چند زمان مختلف جستجو کردم
کردیم یعنی
با بچه‌ها رفتیم و اما
کیف قدیمی 
مانند آن‌چه در گذشته داشتیم نیافتیم
کیفی که بشود بر پشت حمل کرد
مستطیلی باشد و لبه‌های کتاب و دفتر را نیازارد!
 
تا امسال:
 

 
تابستان به فروشگاه قم تحریر رفتیم
کیف دیدیم
البته نه دارای بندی که بشود بر پشت حمل کرد
اما
در همین حد هم که مستطیلی بود
سفت و محکم
بچه‌ها استقبال کردند
خواستند و تهیه کردیم
 

 
یک ماهی را با همین کیف‌ها به مدرسه رفتند
کودکانم
راضی بودند
از این‌که کتاب‌ها و دفترها صاف می‌ماند
به هم نمی‌ریزد و همه چیز همیشه مرتّب
سر جای خود
اما...
از این‌که کیف را همیشه باید یک طرف بدن حمل کرد
هم برای صاف نگه داشتن ستون فقرات مشکل
هم دستی که باید مشغول بماند
این شد که از خودم پرسیدم:
«چرا خودمان بند پشت برایش نمی‌دوزیم؟!»
 
رفتیم با هم بازار
نیم‌متر چرم مصنوعی خریدیم
و چند قلّاب فلزی
خیلی قیمتی نداشت
نخ محکمی هم داشتم...
 

 
راضی هستند
خدا را شکر
بر پشت می‌نهند
و هر روز به مدرسه می‌روند و باز می‌گردند
و هم‌مدرسه‌ای‌ها
و هم‌کلاسی‌ها
همه در شگفت
چون فرزندان عزیز من تنها دانش‌آموزانی هستند که کیف‌های صاف دارند
کیف‌هایی که کتاب و دفتر را خراب نمی‌کند!
واقعاً کوله‌پشتی مگر برای کوهنوردی نیست؟!
ما که قدیم‌ها فقط با آن‌ها کوه می‌رفتیم
این چه فرهنگی‌ست که مدرسه را کوهنوردی فرض کرده
چرا باید کودکان چنین کوله‌های نامناسبی برای تحصیل داشته باشند؟!
از کی و توسط چه کسی این رسم پیدا شد؟!
 
از قضیه کوله بگذریم
یک اصل تربیتی در این اتفاق وجود داشت
یک هدف ثانوی
این‌که فرزندانم یک مطلب مهم را فرا بگیرند
یاد بگیرند مجبور نیستیم سبک زندگی دیگران را تکرار کنیم
حتی اگر همه مسیری اشتباه را بروند
ما می‌توانیم تنها کسانی باشیم که مسیر درست را انتخاب می‌کنیم
از تنها بودن در راه صحیح نهراسیم! :)


برچسب‌های مرتبط با این نوشته: عکس 160 - فرزند 240 - مدرسه 27 -
نوشته شده توسط: سید مهدی موشَّح نظرات شما ^

در صفحه نخست می‌خوانید:   نخستین اندرویدی ِ من - هشیارم و بیدارم - صداقت ِ اقتصادی - سرآشپز! - به کی؟ - 
انشای خانه دار + سه شنبه 96 آبان 2 - 8:29 عصر

در کلاس نوشته
همین امروز
به خانه آورد و نشانم داد
انشایی که معلم خواسته



در کلاس خوانده
در حضور دانش‌آموزان و معلم

پرسیدم: مسخره‌ات نکردند؟! نخندیدند؟!
«چرا بخندند؟!»، با تعجب پرسید!
- خب، معمولاً دخترهای این زمانه نمی‌خواهند خانه‌دار باشند!
پاسخ داد: «نه، کسی نخندید، فقط خودم خنده‌ام گرفت»
- خنده‌ات گرفت؟! کجا؟!
«وقتی گفتم غذایم بی‌مزه شده بود!»
خود این جمله را نیز با خنده گفت! :)

خوشحال شدم
خدا را شکر کردم
سپاس
این‌که به لطف پروردگار
دختری تربیت کرده‌ام
که واقعاً راضی است از دختر بودنش
و به آن افتخار می‌کند
این‌که نمی‌خواهد کالرجال باشد
این خیلی خوب است!


برچسب‌های مرتبط با این نوشته: عکس 160 - مدرسه 27 - انشا 5 -
نوشته شده توسط: سید مهدی موشَّح نظرات شما ^

در صفحه نخست می‌خوانید:   نخستین اندرویدی ِ من - هشیارم و بیدارم - صداقت ِ اقتصادی - سرآشپز! - به کی؟ - 
سند 2030 به صورت نموداری + چهارشنبه 96 تیر 7 - 5:14 عصر

در اجلاس جهانی آموزش که شرکت کردند
داکار پایتخت سنگال
سال 2000
چارچوبی تعیین شد با این عنوان:
«آموزش برای همه؛ عمل به تعهدات اجتماعی»
در فهرست شرکت‌کنندگان
نام دولت ایران هم دیده می‌شود
در گزارش نهایی این اجلاس

انگار داستان از این‌جا آغاز شده است
از هفده سال پیش (1379)
دولت خاتمی

سال 2015 هم اجلاس دیگری در کره جنوبی برگزار شد
شهر اینچئون
و با چنین بیانیه‌ای خاتمه یافت
با عنوان:
«به سوی آموزش و پرورش با کیفیت، فراگیر و عادلانه و یادگیری مادام العمر برای همه»
با 17 هدفی که در آن ذکر شده بود
پیرو دستور کار تعیین شده
مسئولین ما نیز کارگروه‌هایی تشکیل دادند



و سندی در داخل کشور تنظیم کردند
حدود 370 صفحه

مطالعه کردم تا ببینم چیست
برای فهم بهتر
یک ماه بیشتر به طول انجامید
و در طول مطالعه
به صورت نمودار هم درآوردم



[اندازه بزرگ]
[فایل ایکس‌مایند] 

یک سند کاملاً سکولار
دنیاپرستانه
انگار که هیچ جهان پس از مرگی وجود ندارد
نه قیامتی و نه حشر و نشری
انسانی کاملاً لاابالی
آن‌که فقط آمده تا در دنیا خوش باشد
بی‌نیاز از ماوراء
أن رآه استغنی
این همه مطلب در این سند
از ابتدا تا انتها
هیچ نسبت درستی با هدف خلقت انسان ندارد
اصلاً به مخلوق بودن وی توجه نکرده
به بنده بودن
برای خدای متعال
چه انسان‌هایی می‌سازد؟!
آموزش و پرورشی که مبتنی بر این سند باشد؟!

اما خودمان داریم
سند تحوّل بنیادین آموزش و پرورش را



[نمودار کامل]
[فایل ایکس‌مایند] 

مبتنی بر ارزش‌های اسلامی هم هست
شش سال پیش تصویب شده
در شورای عالی انقلاب فرهنگی

پس اگر بنا بر اجرای یک سند در کشور باشد
برای ارتقاء وضعیت آموزش در کشور
این سند حداقل سه اولویت دارد:
1. زودتر تصویب شده
2. ارزش‌های دینی و بومی در آن گنجانده شده
3. تولید ِ خودمان است و استقلال کشور را حفظ نموده

خائن باشد به مملکتش
کسی که ملّتش را به اجنبی بفروشد
و رضایت خارجی را بر مردمش ترجیح دهد!


برچسب‌های مرتبط با این نوشته: مدرسه 27 - سند 14 -
نوشته شده توسط: سید مهدی موشَّح نظرات شما ^

در صفحه نخست می‌خوانید:   نخستین اندرویدی ِ من - هشیارم و بیدارم - صداقت ِ اقتصادی - سرآشپز! - به کی؟ - 
ایده شهروندی + یکشنبه 96 فروردین 6 - 9:5 عصر

هر معلم، نه به همه دانش‌آموزانش
که به بهترین‌ها
آن‌هایی که می‌داند در نقاشی بیست‌اند
که بکشند
تا در مسابقه شهرداری شرکت جویند

سیدمرتضی با شوق و ذوق به خانه آورد
برگه مخصوص را
گفت فقط به ما سه نفر داده
پیش از رسیدن به مشق‌های مدرسه
ابتدا به ایده‌اش رسید



معتقد بود ایده از خودش است
و جایی ندیده
می‌گفت از تکنیک جان‌بخشیدن استفاده کرده
می‌گفت از معلّم آموخته
که می‌توان اشیاء بی‌جان را جان بخشید!

روز بعد به معلّم داد
تا در نخستین جشنواره ایده‌های شهروندی شرکت جوید
«شهروندی»
چه عبارت ثقیلی
مرا یاد «کیشوندی» می‌اندازد
جایی شنیده بودم در جلسه‌ای
و حسابی هم خندیده بودم بعد از آن جلسه! :)


برچسب‌های مرتبط با این نوشته: فرزند 240 - مدرسه 27 -
نوشته شده توسط: سید مهدی موشَّح نظرات شما ^

   1   2   3      >
فهرست کاملی از نوشته‌هایم در این وبلاگ، از روزی که پارسی‌بلاگ افتتاح شد تا همین امروز که به لطف پروردگارم، هنوز قادر به نوشتنم!
از فعالیت
به فرزند
در سفر
به فرزند
با نوشتن
به فرزند

جمعه 97 مرداد 26

امروز: 269  بازدید

دیروز: 1531  بازدید

برچسب‌های نوشته‌ها
فرزند عکس مباحثه فرهنگ فلسفه اقتصاد خانواده سفر مدرسه کار بازی آموزش سند غذا آشپزی روحانیت فیلم عراق جوجه ترکیه دشمن هنر کتاب انشا خواص خیاطی زینبیه فاصله طبقاتی خودم ارومیه تاریخ نهج‌البلاغه ورزش مهران فارسی طلاق
آشنایی
مدرسه - شاید سخن حق
سید مهدی موشَّح
آینده را بسیار روشن می‌بینم. شور انقلابی عجیبی در جوانان این دوران احساس می‌کنم. دیدگاه‌های انتقادی نسل سوم را سازگار با تعالی مورد انتظار اسلام تصوّر می‌نمایم. به حضور خود در این عصر افتخار کرده و از این بابت به تمام گذشتگان خود فخر می‌فروشم!
فهرست

[خـانه]

 RSS     Atom 

[پیام‌رسان]

[شناسـنامه]

[سایت شخصی]

[نشانی الکترونیکی]

 

شناسنامه
نام: سید مهدی موشَّح
نام مستعار: موسوی
جنسیت: مرد
استان محل سکونت: قم
زبان: فارسی
سن: 38
تاریخ تولد: 14 بهمن 1358
تاریخ عضویت: 20/5/1383
وضعیت تاهل: طلاق
شغل: خانه‌دار
تحصیلات: کارشناسی ارشد
وزن: 115
قد: 182
آرشیو
کتابخانه احادیث شیعه
هوای امروز شهر قم
مختصات بازدیدکنندگان


طراح قالب
خودم
آری! طراح این قالب خودم هستم... زمانی که گرافیک و Html و جاوااسکریپت‌های پارسی‌بلاگ را می‌نوشتم، این قالب را طراحی کردم و پیش‌فرض تمام وبلاگ‌های پارسی‌بلاگ قرار دادم.
البته استفاده از تصویر سرستون‌های تخته‌جمشید و نمایی از مسجد امام اصفهان و مجسمه فردوسی در لوگو به سفارش مدیر بود.

در سال 1383

تعداد 1956360 بازدید