سفارش تبلیغ
صبا
  شاید سخن حق  

برترین دانش لا اله إلاّ اللّه است . [پیامبر خدا صلی الله علیه و آله]

تازه‌نوشته‌ها آخرین فعالیت‌ها مجموعه‌نوشته‌ها فرزندانم

[بیشتر]

[بیشتر]

[بیشتر]

[بیشتر]

در صفحه نخست می‌خوانید:   دفتر ِ حجاب - همکاری گروهی - نان خانگی - کنترل آینده دست کیست؟ - 
سفرنامه خاورمیانه اسلامی - بخش بیستم - پایانی چهارشنبه 85 مهر 12 - 8:37 عصر

پس از گشتن در شهر به ایستگاه بازگشتیم. کرایه تاکسی‏ها بالاست و انسان را کفری می‏کند. برای چند قدم پول زیادی می‏گیرند که نتیجه قهری لیتری 2000 تومان بودن بنزین است!  قطار ایرانی با کلّی مسافر آمد و در ایستگاه توقف کرد. مسافرین در حال پیاده شدن بودند که آدم‏های ما رفتند بالا. دیدیم همه با فشار سعی در سوار شدن دارند و صدای مسافرین قطار بلند که صبر کنید تا ما پیاده شویم و راهروی واگن‏ها هم که فقط مسیر عبور یک نفر است، غافل از این که خودشان نیز در بازگشت ناگزیر از همین تکاپو خواهند بود! دانستیم که باید ما هم سرعت به خرج دهیم، تا مجبور نشویم برای سوار شدن به قطار بعدی یک هفته در ترکیه بمانیم.

مسافری از کوپه خود خارج شد و ما داخل شدیم و درب را بستیم و این نشان از حیازت کوپه داشت، آن کوپه مال ما بود، حتی اگر از آسمان سنگ می‏آمد! از انسان چه رفتاری سر می‏زند وقتی احساس ناامنی می‏کند و خدا را پناه خویش نمی‏داند! حال و روز بشر بی‏دین در این دنیای مدرن بی‏خدا همین است، اضطراب محض است و نگرانی از این که چه خواهد شد اگر زور به کار نبندم و حق دیگران ندزدم! دیدیم آنانی را که در این معرکه عقب ماندند و سنبه‏شان پر زور نبود و آخرالامر مأمور قطار در واگن کنار لوکوموتیو جایشان داد که معدن اصوات گوش‏خراش موتور دیزل بود، شب تا صبح و صبح تا شب، دیوانه کننده! آن‏ها نیز از کاهلی خود پشیمان، چونان انسانی که روز محشر نعره جهنم را می‏شنود و نادم از فراهم نکردن سپری برای محافظت از آتش، سپری از جنس روزه، نماز، زکات و چیزهای اندکی که خداوند در دنیا از او خواست و او ـ به خیال خود ـ دریغ کرد!

قطار حرکت کرد و ما در کوپه‏ای بودیم که هنوز زباله‏های مسافران قبلی را در خود داشت. کم‏کم آمدند و کوپه را جارو کردند و تمیز، ملحفه‏ای آوردند و عجب واگن ما مسئولی داشت! هر واگن مسئولی دارد که امور مسافرینش را رتق و فتق می‏کند. مسئول ما اندکی الوات بود! به همین دلیل زود با ما رفیق شد و چه رفاقتی! برایمان چای رایگان آورد و بیشتر وقت خود را در سفر کنار ما سپری می‏کرد. جوان بود و از جوانی کردن دوستان طلبه ما لذت می‏برد!

به تهران رسیدیم. اندک زمانی دیگر بایستی در ایستگاه پیاده می‏شدیم که قطار به ناگهان توقف کرد و صدای دویدن مأمورین قطار یکی در پی دیگری هیجان زیادی را بر قلب مسافرین مستولی کرده بود. آن‏چه از زبان رفیق مسئولمان شنیدیم حکایت از برخورد قطار با پیرمردی داشت که به معتادها می‏مانست و هنوز زنده بود، به خواست خدا و قطار مدتی معطل، تا پزشک قطار بر سر بالینش حاضر شود و پس از کمک‏های اولیه قطار حرکت کرد، که در ایستگاه آمبولانس منتظر او بود.

به شهرمان بازگشتیم و چقدر خسته، رسته از تمام بدبختی‏های غربت و وارسته از تمام آلودگی‏های دل و جان به سبب زیارت، آسوده و آرام هر کس به منزل خود رفت و من چون به درب منزل رسیدم، شگفتا که پدر و مادر و خواهر و برادر همه جمع‏اند و پارچه‏ای بزرگ بر فراز درب افراشته که زائرمان خوش آمد! عجبم بیشتر از آن آمد که پدر گوسفندی خریده و همسایه زمین زده، خونش به پای زائر کربلا ریختند! این مردم ما عجب ایمان و اعتقادی به اهل بیت عصمت و طهارت (ع) دارند، الحمدلله،‌ همین است که خداوند کریم «انقلاب» را به آنان هدیه کرد. چنین گوهری را که به هر مردمی نمی‏دهند!

دوستان ما هنوز مشغول برنامه‏ریزی برای سفر دیگری به لبنان هستند و حقیر به کارهای آتی خود می‏اندیشم...! ولی سفر انسان هنوز تمام نشده و مقصد، قیامت، هنوز در پیش است...!

خوش‏سفر باشی، ای انسان!

پایان


نوشته شده توسط: سید مهدی موشَّح نظرات شما ^

در صفحه نخست می‌خوانید:   دفتر ِ حجاب - همکاری گروهی - نان خانگی - کنترل آینده دست کیست؟ - 
سفرنامه خاورمیانه اسلامی - بخش نوزدهم سه شنبه 85 مهر 11 - 10:9 عصر

از ساعت 9 صبح تا 6 عصر در حرکت بودیم،‌ با اتوبوس از تاوان به وان در حاشیه دریاچه. زنی ژاپنی که شیعه مذهب بود و برای زیارت به سوریه رفته و برای بازگشت به ژاپن از طریق هواپیما به تهران می‏رفت به خاطر تمام شدن فرصت زمانی ویزای ایرانش در مرز بازرگان گرفتار شده بود. باید به ترکیه باز می‏گشت و ویزای خود را تمدید می‏کرد. شش ماه است در سفر است و از خانه خود دور. قطار مدتی به خاطر او معطل ماند تا مأمور ترک تکلیف او را مشخص سازد. بنده خدا نه انگلیسی خوب می‏فهمید و نه عربی. البته با انگلیسی با او صحبت می‏کردند، ولی به سختی! تعجب مردم از این بود که تنهایی به این سفر دور و دراز زیارتی آمده و نه با مردی!

9 ساعت حرکت با اتوبوس همه را کلافه کرده بود. خانواده‏ای چهار نفری از اهالی مازندران که دو کودک خردسال با خود داشتند، از حال به هم خوردگی و بالاآوردن دختر بچه خردسال خود به ستوه آمده بودند. فلات آناتولی است دیگر، ترکیه دشت و کویر که نیست!‌ تمام کوه و کوهستان است و دریاچه و آبگیر. جاده صاف و هموار که ندارد. آآ

 رفقای زیادی در این اتوبوس پیدا کردیم و ایرانی جماعت فراوان. ولی تمام این تعاملات در شهر وان رو به اتمام گذارد. لیره‏های ترکی که از ورود قبلی به ترکیه با خود داشتم برداشتم و خرج آب و غذا کردم تا از شرشان خلاص شوم. کمی هم که مانده بود، نمی‏دانستیم چه کنیم. به ایران آوردن و تبدیلش دشوار می‏نمود. در ایستگاه قطار وان که به ساختمانی متروکه می‏مانست گفتند باید چند ساعتی معطل شوید تا قطار برسد. با دوستان رفتیم داخل شهر و شهر وان را دیدیم. شهر بزرگی است ولی مانند یک روستا می‏ماند. یعنی تمرکز شهری ندارد. تنها خیابان اصلی آن چهارشیر است که چند مغازه دارد و چند بازارچه کوچک و بقیه شهر کم تردد است. البته شهر مهمی است چون گذرگاه اصلی شرق ترکیه است.


نوشته شده توسط: سید مهدی موشَّح نظر دهید!

در صفحه نخست می‌خوانید:   دفتر ِ حجاب - همکاری گروهی - نان خانگی - کنترل آینده دست کیست؟ - 
سفرنامه خاورمیانه اسلامی - بخش هجدهم دوشنبه 85 مهر 10 - 7:41 عصر

دوستان آمدند و بازگشتیم و چمدان‏ها بستیم و صبح دوشنبه نماز صبح به حرم حضرت زینب (س) رفتیم و به ایستگاه قطار. پدرمان را درآوردند تا ساعت 8 به وقت تهران قطار حرکت کرد. ظاهر خراب و به درد نخوری داشت، ولی داخلش بسیار شکیل و زیبا بود. کوپه‏های دو نفره، دو تخته و با همه امکانات قابل تصوّر. کمد لباس، روشویی و دستشویی با آینه و جامسواکی در هر کوپه. فوق‏العاده جالب و خوب طراحی شده بود.

چند ساعتی خوابیدیم. قطار نرم و راحتی بود، فقط غذایش خوب نبود. قضیه پاسپورت خیلی کار را دشوار می‏کند. قطار در مرز ترکیه می‏ایستد و همه بیرون می‏ریزند و در صف تا مأمور سوریه تک‏تک پاسپورت‏ها را کنترل کرده و ممهور نماید. بعد از یک ساعت که کار تمام می‏شد و سوار می‏شدی، ده دقیقه نمی‏شد که مأمور خشن ترک که به سبک هفت‏تیر کش‏های وِسترن شش‏لولش را به کمربندش آویزان کرده و هر از چند گاهی آن را با دست جابه‏جا می‏کند تا همه ببینند باید پاسپورتت را می‏دید و دوباره یک ساعت دیگر و یک صف دیگر!

صبح سه‏شنبه ساعت هشت قطار ایستاد و آن حادثه عجیب رخ داد. گفتند کردهای معارض ترکیه، پ‏ک‏ک، بخشی از ریل قطار را منفجر کرده‏اند و راه تا 15 ساعت بسته است. باید با اتوبوس برویم تا به قطار ایرانی برسیم. اصل قضیه این است که مسیر ما خیلی پیچیده بود. ما باید تا شهر تاوان در ترکیه کنار دریاچه وان با قطار سوری می‏رفتیم و از آن‏جا تا شهر وان که آن سوی دریاچه است با کشتی منتقل می‏شدیم. پس از پنج ساعت معلّق بودن روی آب به وان می‏رسیدیم و قطار ایرانی ما را سوار می‏کرد و از سلماس و تبریز به تهران می‏رساند. حالا باید به موقع به وان می‏رسیدیم تا قطار ایرانی را از دست ندهیم.

دو اتوبوس آدم شدیم و در کمرکش کوه‏های ترکیه راه افتادیم. خیلی سخت بود. یک زوج آلمانی علاقه‏مند به صنعت توریسم برای دیدن ایران با ما همسفر شده بودند. مرد مسن بود. در راه با هم صحبت کردیم. متعجب شده بود. پرسید: انگلیسی را از کجا فرا گرفته‏ای؟! گفتم: از ممارست. گفت: چرا؟ گفتم: علاقه به ارتباط، چون به مسافرت و جهانگردی و کسب این قبیل تجربه‏ها مثل شما علاقه دارم. مسیری طولانی را طی می‏کردیم و طبیعی بود که دوستان زیادی پیدا کنیم!

بخش‏هایی از جاده کنار دریاچه کشیده شده بود. اتوبوس ایستاد که سوخت بزند. به کنار ساحل رفتیم. خیلی شبیه سواحل شمالی ایران بود. ساحلی پر از شن و موج‏های متناوب و بسیار ملایم. ولی خیلی کثیف و پر از زباله بود.


نوشته شده توسط: سید مهدی موشَّح نظرات شما ^

در صفحه نخست می‌خوانید:   دفتر ِ حجاب - همکاری گروهی - نان خانگی - کنترل آینده دست کیست؟ - 
سفرنامه خاورمیانه اسلامی - بخش چهاردهم پنج شنبه 85 مهر 6 - 11:0 عصر

بعد از استحمام رفتیم و خوابیدیم و صبح بعد از نماز و صرف صبحانه به کنار مرز رفتیم. از مرز نُصَیبین وارد سوریه شدیم، شهر قامشلی. اتوبوس پیدا کردیم که به دمشق می‏رفت. در مرز سوریه مأمورین خیلی سفیه بودند! از این مرز ایرانی تردّد نمی‏کند و او با پاسپورت ما آشنا نبود. من را به پشت گیشه دعوت کرد و کار همه رفقا را خودم انجام دادم. تک تک اسامی را هجّی کردم و وارد رایانه نمود، آن قدر ساده بود که رمز شبکه و نرم‏افزار فوق محرمانه گمرک سوریه را گفت و من یاد گرفتم! و بعد ثبت در دفتر و در نهایت کارت اقامت را تکمیل کرد.

در سوریه خیلی به ایرانی‏ها احترام می‏گذارند. تمام خیابان‏ها پر از خودروهای ایرانی است. پراید، GLX ، ریو و…. از راننده پرسیدم این ماشین چیست؟ گفت صبا است، ایرانی است! 9 ساعت در اتوبوس بودیم. در راه یک بار که نگهداشت دیدم که چقدر کثیف است شهر. دستشویی‏ها قابل تحمل نیست. تصیور بشار اسد در کنار نصرالله همه جا هست. در پشت بام تمام خانه‏ها دیش ماهواره نصب است. در بیابان بودیم، هشت ساعت و ساعت هشت شب به دمشق رسیدیم. شهر بزرگی است، مثل تهران تمام اتوبان است. در ورودی شهر نمایشگاه‏های اتومبیل بی‏داد می‏کند. اولی ایران خودرو است که تابلوی بزرگی بالای سالن بزرگی نصب شده و تمام ماشین‏های ساخت ایران و بعد تمامی شرکت‏های معتبر تولید خودرو در جهان هر کدام شعبه‏ای دارند و نمایشگاه مفصلی!

از ترمینال با تاکسی به محله زینبیه آمدیم. سوریه سنی هستند و محله زینبیه تا حدودی شیعه دارد. چقدر لبنانی این‏جا هست و ایرانی‏ها که همه جا را گرفته‏اند. هنوز شام نخورده‏ام و خستگی امانم را بریده، چهار روز در راه بودیم تا به اینجا رسیدیم.

شب جمعه برای زیارت به حرم حضرت زینب (س) رفتم، بعد از آن‏که خستگی‏ام در رفت. ولی درب را بسته بودند. هر روز ساعت یازده شب تعطیلش می‏کنند. صبح رفتیم. مفصل زیارت کردیم. نماز ظهر و عصر را خواندیم. نهار و اندکی استراحت و عصر جمعه را به زیارت حضرت رقیه (س) رفتیم. یکی این سوی شهر است و دیگری آن‏سو. مرقد حضرت زینب، جایی که او را دفن کرده‏اند خیلی دور از مرکز شهر است. جزء حومه یعنی ریف دمشق محسوب می‏شود. نقشه دمشق را خریدیم. تمام اماکن تاریخی را در خود دارد. ولی مدفن حضرت رقیه دختر سه ساله امام حسین (ع) در مرکز شهر،‌ محله حمیدیه، کنار مسجد جامع اموی است. یعنی در کنار قلعه معاویه و یزید، لعنت‏الله علیهما! قلعه بسیار بزرگی است. همه از سنگ‏های صخره‏ای بسیار بزرگ ساخته و تراشیده شده است، ولی مرقد دختر کوچک مظلوم امام در خرابه شام، اندکی آن‏سو تر، پشت قلعه قرار دارد. زیارت کردیم و زیارت عاشورایی در حرم شریفش کاسب شدم، بماند برای آخرتم.

چه قلعه مخوفی داشتند این سلاطین ظالم. هنوز صحنه همان صحنه شام است. ایوانی در ارتفاع ده متری که یزید تخت خود را می‏نهاد. وسط صحن جامع فضایی است که اسیران کربلا را در دربار یزید گردآورده بودند. جایی که خواهر امام رو به روی یزیدی که بر تخت خود بالای ایوان تکیه زده بود خطابه قرّاء خود را چون پتکی بر پشت تاریخ بت‏پرستی و طاغوت اموی کوبید و نشان داد فرزند خلف همان مادر (س) است. همین جا حضرت سجاد (ع) آرمان‏های متعالی بشری را برای همه آینده ترسیم نمود. مکان عجیبی است. اموی‏های کافر امروز هم به احترام آن نفاق پیشین نمی‏گذارند کسی با کفش وارد سرای ابلیس شود. تمام این بنا را باید پابرهنه لگدکوب کنی! همه سنی هستند و هنوز پیام عاشورا را در نیافته‏اند! مقام دفن سر حضرت یحیی همان جاست. در شبستان مسجد که ضریحی دارد.

چهار محراب دارد این مسجد اموی که می‏گویند از قدیم ساخته شده و هر کدام محل نماز گذاردن یکی از مذاهب اهل سنت است. مهر در این مسجد نیز پیدا نمی‏شود. باید با خودت بیاوری. اصلاً در این بلاد باید همیشه مهر تربت اباعبدالله (ع) در جیب لباست باشد. بدجوری دچار مشکل می‏شوی وقتی بخواهی نماز بخوانی و دنبال یک مهر می‏گردی! اما زینبیه مال خودمان است. مهر هم دارد. همه چیز دارد. شیعی است. معنوی است. خودی است. احساس می‏کنی در یکی از بلاد ایران هستی. احساس غریبی نمی‏کنی. با همه می‏توانی فارسی حرف بزنی. درست مثل کربلا است. این‏جا ایران است!


نوشته شده توسط: سید مهدی موشَّح نظرات شما ^

در صفحه نخست می‌خوانید:   دفتر ِ حجاب - همکاری گروهی - نان خانگی - کنترل آینده دست کیست؟ - 
سفرنامه خاورمیانه اسلامی - بخش سیزدهم چهارشنبه 85 مهر 5 - 6:45 عصر

در کنار یک پمپ بنزین و یک رستوران بود. دستشویی‏های خوبی داشت، چیزی که در بسیاری از بخش‏های سفرمان کمیاب بود! حمام هم برای راننده‏های کامیون‏هایی که آن‏جا توقف می‏کردند داشت. تا نماز بخوانیم صاحب ساختمان آمد. یعنی مالک تمام این مجموعه. کلاهی بر سر داشت که در ترکیه نشان سواد حوزوی و دینی است. دلش برای ما سوخت و گفت به جای مسجد در طبقه فوقانی بخوابید که رختخواب هم داشت. کارمندان رستوران شب در آن می‏خوابیدند.

رفتم پودر لباسشویی بخرم که حمام بروم، بعد از سه چهار روز! صاحب مغازه در مورد ایران و شیعیان صحبت کرد. عربی خوب می‏دانست. می‏خواست بگوید شیعه مذهب اسلامی نیست. مغازه هم جزو همین مجموعه بود، جالب است که صاحب مذهبی مغازه‏دار مذهبی هم به کار گمارده باشد! استدلالش این بود که می‏گفت: «مذاهب فی إسلام أربع؛ شافعی، مالکی، حنفی، حنبلی. فأین الشیعه؟!» خیلی ساده که اسلام چهار مذهب است،‌ می‏گفت پنجمی هم ندارد! باسواد که نبود، مردم عوام با همین استدلال‏ها از مذهب خود دفاع می‏کنند! اندکی بحث کردم و شام را پارچه‏ای پهن کردیم، همان که دوستمان شب بر روی خود می‏انداخت، در محوطه جلوی مسجد، به دور از دستشویی‏ها. نان و پنیر و کنسرو ماهی‏ای که در ارومیه صبح حرکت همراه با مقداری نان و حلواشکری خریده بودیم! کنار مسجد می‏خوردیم که ناگهان صاحب آمد و بر و بر نگاه می‏کرد. سلامی و علیکی و دعوت کردم از او، ولی ایستاده بود و نگاه می‏کرد، گمان کردم از چیزی ناراحت است، می‏گفت شما امام هستید؟!‌ از عرقچین بر روی سرم چیزهایی فهمیده بود و من تأیید کردم. چون می‏دانستم لباس روحانیت در ترکیه ممنوع است.

از امام خمینی (ره) نقل می‏کنند که چون برای تبعید به ترکیه می‏رفت، به ایشان گفتند در این بلاد آتاتورک ملعون لباس مذهبی را حرام کرده است، امام پرسیدند، لباس روحانیت امروز چگونه است،‌ مشابه آن برای من تهیه کنید و امام (ره) در طول اقامت در ترکیه با لباس دیگری حضور داشتند.

ما هم عرقچینی بر سر داشتیم که امروز نشان قشر روحانیت ترک است! صاحب باز هم دلش سوخت و یک قوطی بزرگ کاکائو یا همان شکلات صبحانه برای ما آورد، به رسم هدیه و مهمان‏نوازی که بعد فهمیدیم برای تألیف قلوب بود که شاید به مذهب ایشان روی آوریم و از نقشبندیه رنگی گیریم! اذان نماز عشاء را گفتند و پیشنماز مسجد که او نیز عرقچینی بر سر داشت آمد (سنی‏ها پنج وقت نماز دارند). امام خود برای ما چای آورد و ما را به مباحثه دعوت کرد و دیدیم که امام جماعت مسئول رستوران هم هست! همگی با هم تصمیم گرفته بودند که ما را سنی کنند. خودشان شافعی مذهب بودند،‌ ولی پیرو مذهب نقشبندیه شده و به نوعی درویش محسوب می‏شدند.

وقتی گفتم ما همه مسلمانیم و شیعه و شافعی و مالکی و حنفی و حنبلی که ندارد،‌ اگر کلمه واحده شویم اسرائیل را از بین خواهیم برد، گفت: نه، نه! فقط امام مهدی می‏تواند بر اسرائیل غلبه کند! مفصل با امامشان بحث کردیم که همه را مخفیانه ضبظ کردم به صورت صوتی که داشته باشم،‌ به عنوان خاطره.

در ترکیه هر امام جماعت شغل دیگری هم دارد و تنها با یک عرقچین خود را معرفی می‏کند. می‏گفت ابوبکر طریقت نقشبندی را تأسیس کرد و عمر طریقت قادریه را. اولی قائل به رهبانیت و گوشه‏نشینی و انتظار ظهور است و دومی قائل به قیام و جهاد! رئیس مذهبشان در حلب زندگی می‏کند و ما را سفارش کرد که در مسیر خود به او هم سر بزنیم! همه جا عکس او را نصب کرده بودند!


نوشته شده توسط: سید مهدی موشَّح نظرات شما ^

در صفحه نخست می‌خوانید:   دفتر ِ حجاب - همکاری گروهی - نان خانگی - کنترل آینده دست کیست؟ - 
سفرنامه خاورمیانه اسلامی - بخش دوازدهم سه شنبه 85 مهر 4 - 10:30 عصر

ایرانی‏ها یا بهتر بگویم اصفهانی‏ها این هتل را اجاره کرده‏اند. وقتی دیدیم همه هتل‏ها پر است و به خاطر نیمه شعبان جا ندارند، یک ایرانی که مغازه ساعت فروشی داشت ما را راهنمایی کرد. برای کسی که تمام هتل را اجاره کرده و اتاق خالی زیاد دارد می‏صرفد که یکی را اجاره دهد و پولش را بگیرد. ولی بیشتر برای خدا این کار را کرد.

دیروز صبح از ارومیه راه افتادیم. خیلی خسته‏ام. چهار روز راه رفته‏ایم تا به دمشق یا به قول اهالی سوریه به شام رسیدیم. با تاکسی تا شهر سِرو رفتیم، مرز ترکیه. به طور عادی همه زائرین سوریه از مرز بازرگان وارد ترکیه می‏شوند. ولی من نقشه را خواندم و برای کم شدن مسافت و هزینه، این مسیر را پیشنهاد کردم.

در مرز ترکیه کار آسان بود. غیر از نگرانی‏هایی که دوستان داشتند از کم تردد بودن مسیر و احتمال پیدا نشدن تاکسی مشکل خاصی نداشتیم. پس از پرداخت عوارض خروج از کشور و مبلغی کمک اجباری به شهرداری محل وارد ترکیه شدیم. یک تاکسی پیدا کردیم که ما را تا نزدیک‏ترین روستای ترکیه می‏رساند. دو تن از اهالی ارومیه که دانشجوی دندانپزشکی در ترکیه بودند با ما همسفر شدند. البته همگی به شهر وان می‏رفتند.

وان مهم‏ترین گذرگاه ترکیه در این منطقه است. از آن روستا با کمک اهالی سوار تاکسی شدیم به قصد نُصَیبین که مرز سوریه بود. قصد اقامت در ترکیه نداشتیم. تاکسی یک هایز بود 21 نفره که در طول مسیر تا 25 نفر هم مسافر سوار و پیاده می‏کرد. همه جور مسافری با ما همسفر شد. انواع و اقسام زن‏ها و مردهای روستایی. حتی یک گوسفند سیاه هم در راه سوار شد که وقتی ناله می‏زد، صدایش به انسان شبیه‏تر بود تا حیوان! اولین ناله را که زد گمان کردم پیرزنی سال‏خورده است، وقتی برگشتم گوسفند بودنش را پی بردم و برایم عجیب بود. لحظه‏ای تردید کردم نکند مسخ شده انسانی باشد، به خاطر گناه. چه این که صاحب آن هم ملایی شافعی مذهب بود و کُرد!

9 ساعت در راه بودیم و چه جاده دشواری. تمام جاده کوهستانی و پر پیچ و خم بود، مانند جاده چالوس. با پستی و بلندی‏ها و دره‏های بسیار عمیق. ولی در همین جاده  عجیب و خطرناک راننده جوان ما گاهی تا 120 هم می‏رفت!

به سِذِر که رسید گفت بقیه را نمی‏روم و ما را به راننده دیگری سپرد که مسیرش نُصَیبین بود. با آن‏که ترکی نمی‏دانستم، ولی دست و پا شکسته می‏توانستم با بعضی صحبت کنم. شب هنگام رسیدیم و گفتند که مرز بسته است و صبح باز می‏شود. هتل‏های ترکیه خیلی گران بود. ما در شهر نُصَیبین بودیم که به روستا یا شهرستان بیشتر می‏مانست تا شهر! راننده مسجدی را نشانمان داد که می‏توانستیم شب را در آن بخوابیم.

در این مسجد چه گذشت؟! امام مسجد که بود؟! نقشبندیه چه فرقه‏ای است؟! باقی داستان سفر را در قسمت بعد بخوانید!


نوشته شده توسط: سید مهدی موشَّح نظرات شما ^

در صفحه نخست می‌خوانید:   دفتر ِ حجاب - همکاری گروهی - نان خانگی - کنترل آینده دست کیست؟ - 
سفرنامه خاورمیانه اسلامی - بخش یازدهم دوشنبه 85 مهر 3 - 9:17 عصر

مسیر اصلی از مرز بازرگان می‏گذرد و به شهر وان در کنار دریاچه وان ترکیه می‏رسد و از آن‏جا می‏روند به قاضی انتبه و از مرز شمالی سوریه در کیلیس تا دمشق می‏روند. این مسیر از حلب و حمص می‏گذرد. ولی هزینه بالا بود.

من نقشه را دیدم و پیشنهاد کردم از مرزهای نزدیک‏تر برویم تا هزینه کم شود. سرو (Sero) مرز ایران با ترکیه در صد کیلومتری ارومیه است. نخستین مرزی است که ایران با ترکیه دارد، اگر از جنوب حساب کنیم. از آن‏جا تا دیوان شاید هفت ساعتی باشد. جاده دیوان تا نُصَیبین در کنار خط مرزی عراق به صورت افقی از شرق به غرب کشیده شده است. نُصَیبین نیز نخستین مرز ترکیه با سوریه است، اگر از شرق حساب کنیم! از نُصَیبین تا دمشق مسیر مستقیمی وجود دارد که به صورت مورّب شمال شرق سوریه را به جنوب غرب یعنی دمشق متصل می‏سازد. دوستان را متقاعد کردم که امشب را در ارومیه بخوابیم و فردا صبح زود برویم. می‏گویند در جنوب ترکیه کردهای معارض دولت که به پ.ک.ک مشهورند مستقر هستند! خدا به خیر کند.

مسیر سبز مسیر اصلی است و مسیر قرمز مسیری که ما انتخاب کردیم:

 

عصر رفتیم بعد از خرید لیر ترک از دریاچه ارومیه دیدن کردیم. چیزی شبیه دریاچه نمک قم است، پر از نمک. خاک ریخته و دریاچه را به دو نیم کرده تا مسیر ارومیه - تبریز کوتاه شود، ولی اکوسیستم منطقه را به هم زده، بخشی از دریاچه شورتر شده و جانداران آن رو به نابودی گذارده‏‏اند. فعلاً ماشین‏ها را با پنج کشتی کوچک که هر کدام حدود سی خودرو گنجایش دارد منتقل می‏سازند،‌ تا یک پل تا آخر امسال بسازند و جاده را تکمیل نمایند. چند روز پیش احمدی‏نژاد این‏جا بوده و قول داده تا نوروز تمام شود.

این هم مسیر ما از نُصَیبین تا دمشق است، تمام بیابانی و کویری، مانند کویر کوت در عراق. مسیر اسرای کربلا از عراق تا شام از همین کویر بوده است.

 

باید ترکی هم یاد بگیرم. یکی از دوستان می‏داند و چقدر کار ما راحت راه می‏افتد. سوار کشتی شدیم و به آن‏سو رفتیم، رایگان. چهل دقیقه‏ای طول کشید، چون آهسته می‏رفت. در بازگشت قایق موتوری گرفتیم، نفری 750 تومان.

در هتل قدس واقع در خیابان امام (ره) اتاق 106 روی تخت دراز کشیده‏ام و به خواب فرو می‏روم. فردا روز کارهای زیادی برای انجام دارم.


نوشته شده توسط: سید مهدی موشَّح نظرات شما ^

فهرست کاملی از نوشته‌هایم در این وبلاگ، از روزی که پارسی‌بلاگ افتتاح شد تا همین امروز که به لطف پروردگارم، هنوز قادر به نوشتنم!
از فعالیت
به فرزند
در سفر
به فرزند
با نوشتن
به فرزند

پنج شنبه 96 آذر 2

امروز: 140  بازدید

دیروز: 1296  بازدید

آشنایی
ترکیه - شاید سخن حق
سید مهدی موشَّح
آینده را بسیار روشن می‌بینم. شور انقلابی عجیبی در جوانان این دوران احساس می‌کنم. دیدگاه‌های انتقادی نسل سوم را سازگار با تعالی مورد انتظار اسلام تصوّر می‌نمایم. به حضور خود در این عصر افتخار کرده و از این بابت به تمام گذشتگان خود فخر می‌فروشم!
فهرست

[خـانه]

 RSS     Atom 

[پیام‌رسان]

[شناسـنامه]

[سایت شخصی]

[نشانی الکترونیکی]

 

شناسنامه
نام: سید مهدی موشَّح
نام مستعار: موسوی
جنسیت: مرد
استان محل سکونت: قم
زبان: فارسی
سن: 37
تاریخ تولد: 14 بهمن 1358
تاریخ عضویت: 20/5/1383
وضعیت تاهل: طلاق
شغل: خانه‌دار
تحصیلات: کارشناسی ارشد
وزن: 116
قد: 181
سایت شخصی
آرشیو
کلیدواژه‌ها
کتابخانه احادیث شیعه
هوای امروز شهر قم
مختصات بازدیدکنندگان


طراح قالب
خودم
آری! طراح این قالب خودم هستم... زمانی که گرافیک و Html و جاوااسکریپت‌های پارسی‌بلاگ را می‌نوشتم، این قالب را طراحی کردم و پیش‌فرض تمام وبلاگ‌های پارسی‌بلاگ قرار دادم.
البته استفاده از تصویر سرستون‌های تخته‌جمشید و نمایی از مسجد امام اصفهان و مجسمه فردوسی در لوگو به سفارش مدیر بود.

در سال 1383

تعداد 1556074 بازدید