سفارش تبلیغ
بستۀ پیشنهادی وب هاست ایران
  شاید سخن حق  

دانش، میراثی ارجمند و نعمتی عام وگسترده است . [امام علی علیه السلام]

تازه‌نوشته‌ها آخرین فعالیت‌ها مجموعه‌نوشته‌ها فرزندانم

[بیشتر]

[بیشتر]

[بیشتر]

[بیشتر]

در صفحه نخست می‌خوانید:   دفتر ِ حجاب - همکاری گروهی - نان خانگی - کنترل آینده دست کیست؟ - 
سفرنامه خاورمیانه اسلامی - بخش یازدهم دوشنبه 85 مهر 3 - 9:17 عصر

مسیر اصلی از مرز بازرگان می‏گذرد و به شهر وان در کنار دریاچه وان ترکیه می‏رسد و از آن‏جا می‏روند به قاضی انتبه و از مرز شمالی سوریه در کیلیس تا دمشق می‏روند. این مسیر از حلب و حمص می‏گذرد. ولی هزینه بالا بود.

من نقشه را دیدم و پیشنهاد کردم از مرزهای نزدیک‏تر برویم تا هزینه کم شود. سرو (Sero) مرز ایران با ترکیه در صد کیلومتری ارومیه است. نخستین مرزی است که ایران با ترکیه دارد، اگر از جنوب حساب کنیم. از آن‏جا تا دیوان شاید هفت ساعتی باشد. جاده دیوان تا نُصَیبین در کنار خط مرزی عراق به صورت افقی از شرق به غرب کشیده شده است. نُصَیبین نیز نخستین مرز ترکیه با سوریه است، اگر از شرق حساب کنیم! از نُصَیبین تا دمشق مسیر مستقیمی وجود دارد که به صورت مورّب شمال شرق سوریه را به جنوب غرب یعنی دمشق متصل می‏سازد. دوستان را متقاعد کردم که امشب را در ارومیه بخوابیم و فردا صبح زود برویم. می‏گویند در جنوب ترکیه کردهای معارض دولت که به پ.ک.ک مشهورند مستقر هستند! خدا به خیر کند.

مسیر سبز مسیر اصلی است و مسیر قرمز مسیری که ما انتخاب کردیم:

 

عصر رفتیم بعد از خرید لیر ترک از دریاچه ارومیه دیدن کردیم. چیزی شبیه دریاچه نمک قم است، پر از نمک. خاک ریخته و دریاچه را به دو نیم کرده تا مسیر ارومیه - تبریز کوتاه شود، ولی اکوسیستم منطقه را به هم زده، بخشی از دریاچه شورتر شده و جانداران آن رو به نابودی گذارده‏‏اند. فعلاً ماشین‏ها را با پنج کشتی کوچک که هر کدام حدود سی خودرو گنجایش دارد منتقل می‏سازند،‌ تا یک پل تا آخر امسال بسازند و جاده را تکمیل نمایند. چند روز پیش احمدی‏نژاد این‏جا بوده و قول داده تا نوروز تمام شود.

این هم مسیر ما از نُصَیبین تا دمشق است، تمام بیابانی و کویری، مانند کویر کوت در عراق. مسیر اسرای کربلا از عراق تا شام از همین کویر بوده است.

 

باید ترکی هم یاد بگیرم. یکی از دوستان می‏داند و چقدر کار ما راحت راه می‏افتد. سوار کشتی شدیم و به آن‏سو رفتیم، رایگان. چهل دقیقه‏ای طول کشید، چون آهسته می‏رفت. در بازگشت قایق موتوری گرفتیم، نفری 750 تومان.

در هتل قدس واقع در خیابان امام (ره) اتاق 106 روی تخت دراز کشیده‏ام و به خواب فرو می‏روم. فردا روز کارهای زیادی برای انجام دارم.


نوشته شده توسط: سید مهدی موشَّح نظرات شما ^

در صفحه نخست می‌خوانید:   دفتر ِ حجاب - همکاری گروهی - نان خانگی - کنترل آینده دست کیست؟ - 
سفرنامه خاورمیانه اسلامی - بخش یازدهم دوشنبه 85 مهر 3 - 9:17 عصر

مسیر اصلی از مرز بازرگان می‏گذرد و به شهر وان در کنار دریاچه وان ترکیه می‏رسد و از آن‏جا می‏روند به قاضی انتبه و از مرز شمالی سوریه در کیلیس تا دمشق می‏روند. این مسیر از حلب و حمص می‏گذرد. ولی هزینه بالا بود.

من نقشه را دیدم و پیشنهاد کردم از مرزهای نزدیک‏تر برویم تا هزینه کم شود. سرو (Sero) مرز ایران با ترکیه در صد کیلومتری ارومیه است. نخستین مرزی است که ایران با ترکیه دارد، اگر از جنوب حساب کنیم. از آن‏جا تا دیوان شاید هفت ساعتی باشد. جاده دیوان تا نُصَیبین در کنار خط مرزی عراق به صورت افقی از شرق به غرب کشیده شده است. نُصَیبین نیز نخستین مرز ترکیه با سوریه است، اگر از شرق حساب کنیم! از نُصَیبین تا دمشق مسیر مستقیمی وجود دارد که به صورت مورّب شمال شرق سوریه را به جنوب غرب یعنی دمشق متصل می‏سازد. دوستان را متقاعد کردم که امشب را در ارومیه بخوابیم و فردا صبح زود برویم. می‏گویند در جنوب ترکیه کردهای معارض دولت که به پ.ک.ک مشهورند مستقر هستند! خدا به خیر کند.

مسیر سبز مسیر اصلی است و مسیر قرمز مسیری که ما انتخاب کردیم:

 

عصر رفتیم بعد از خرید لیر ترک از دریاچه ارومیه دیدن کردیم. چیزی شبیه دریاچه نمک قم است، پر از نمک. خاک ریخته و دریاچه را به دو نیم کرده تا مسیر ارومیه - تبریز کوتاه شود، ولی اکوسیستم منطقه را به هم زده، بخشی از دریاچه شورتر شده و جانداران آن رو به نابودی گذارده‏‏اند. فعلاً ماشین‏ها را با پنج کشتی کوچک که هر کدام حدود سی خودرو گنجایش دارد منتقل می‏سازند،‌ تا یک پل تا آخر امسال بسازند و جاده را تکمیل نمایند. چند روز پیش احمدی‏نژاد این‏جا بوده و قول داده تا نوروز تمام شود.

این هم مسیر ما از نُصَیبین تا دمشق است، تمام بیابانی و کویری، مانند کویر کوت در عراق. مسیر اسرای کربلا از عراق تا شام از همین کویر بوده است.

 

باید ترکی هم یاد بگیرم. یکی از دوستان می‏داند و چقدر کار ما راحت راه می‏افتد. سوار کشتی شدیم و به آن‏سو رفتیم، رایگان. چهل دقیقه‏ای طول کشید، چون آهسته می‏رفت. در بازگشت قایق موتوری گرفتیم، نفری 750 تومان.

در هتل قدس واقع در خیابان امام (ره) اتاق 106 روی تخت دراز کشیده‏ام و به خواب فرو می‏روم. فردا روز کارهای زیادی برای انجام دارم.


نوشته شده توسط: سید مهدی موشَّح نظرات شما ^

در صفحه نخست می‌خوانید:   دفتر ِ حجاب - همکاری گروهی - نان خانگی - کنترل آینده دست کیست؟ - 
سفرنامه خاورمیانه اسلامی - بخش دهم یکشنبه 85 مهر 2 - 6:20 عصر

مسجد جامع مهران را تمام کرده‏اند و چند کولر گازی راه انداخته، چه بهشتی شده است. بار قبل که آمدم طبقه بالا رفتیم و نیمه ساز بود. نماز را که خواندیم، محسن را در کنار خود یافتم، همان دانشجویی که در سفر قبل می‏بایست مرا قاچاقی از مرز رد می‏کرد و نکرد! آن قدر با من حرف زد تا پشیمانم کند! با آغوش باز مرا و همراهانم را پذیرفت. احسان، برادر کوچک‏ترش هم بود. به اصرار ما را به خانه بردند و کبابی از بیرون تهیه کرد و خوردیم. اگر چه خورش بامیه داشتند و همان برای ما کافی بود! مهمان‏نوازی خوب است، ولی نباید به زحمت می‏افتادند. با پدرش زیاد صحبت کردم و فیلم مقتدا صدر را دادم دیدند.

آدم‏های خیلی خوبی هستند. در سفر قبلی با آن‏ها آشنا شدم. دوستانی که در مسیر کرمانشاه به ایلام در مینی‏بوس پیدا کرده بودم محسن را به من معرفی کردند. دانشجویان دانشگاه آزاد ایلام بودند که مرا به خوابگاه دانشگاه دعوت کردند و گفتگوهای مفصلی داشتیم. وقتی شنیدند که بدون گذرنامه قصد رفتن به کربلا را دارم، محسن را به عنوان راه بلد معرفی کردند.

فروردین امسال بود. به نیت زیارت بدون گذرنامه حرکت کرده بودم، ولی نشد و برگشتم. محسن رأیم را زده بود و درست می‏گفت. می‏گفت کاری ندارد رد کردن تو از مرز، ولی آن طرف تو را خواهند گرفت و جریمه سنگینی دارد. دقیقاً‌ همین‏طور بود. این بار که با گذرنامه رفتم دیدم. قدم به قدم سیطره دارد و پلیس می‏گردد و کنترل می‏کند. دیگر قاچاقی به این راحتی نمی‏شود رفت! محسن خیلی خوشحال شد که فهمید بالاخره توانستم به زیارت بروم.

پدرش فرهنگی بازنشسته است. از زمان جنگ خاطرات زیادی از مهران دارد. هم در سفر قبل و هم در این سفر صحبت کردیم و تعریف کرد. مردم شریفی دارد این شهر. در سفر قبل احسان مرا به زیارت فرزند امام موسی کاظم (ع) و برادر امام رضا (ع) برد. زیارتگاه بزرگی دارد در حومه شهر مهران. مردم برای زیارت زیاد به آن‏جا می‏روند. برادر حضرت معصومه (س) و حضرت شاهچراغ (ع) است ظاهراً.

حدود 3 عصر به سمت ایلام آمدیم و تا رسیدیم برای ارومیه اتوبوس داشت. خیلی عجیب بود. مسیر ارومیه از ایلام کم رهگذر است و مدتی می‏گفتند بدون مشتری بوده و تعطیل شده، ولی تازه دوباره راه افتاده و ما را سوار کرد و بلافاصله حرکت کردیم.

با دشتاشه بودم و پانزده ساعت راه بود. کوفته شدیم و بی‏حال. امروز صبح رسیدیم و تلاش کردیم برای ترکیه و دمشق راهی بجوییم. دو روز است استحمام نکرده‏ایم و مدام در راه بوده‏ایم. بخش‏های سخت و خسته‏کننده سفر را می‏گذرانیم. خدا به فریادمان برسد!


نوشته شده توسط: سید مهدی موشَّح نظرات شما ^

در صفحه نخست می‌خوانید:   دفتر ِ حجاب - همکاری گروهی - نان خانگی - کنترل آینده دست کیست؟ - 
سفرنامه خاورمیانه اسلامی - بخش نهم شنبه 85 مهر 1 - 8:56 عصر

سه شنبه است، چهارده شهریور، ساعت 9 شب و من در ارومیه هستم. چقدر طولانی بود. راه سختی را طی کردیم تا به این جا برسیم. البته دوستان خوبی هم پیدا کردیم؛ غفران، هدی، سجاد،‌ مهدی و….

صبح روز دوشنبه به سرعت خود را آماده کردیم. اندکی دیر شده بود. مینی‏بوس با مسافرانی عراقی و تنها چهار ایرانی حرکت خود را آغاز کرد. از اتوبان بدره آمدیم. چقدر دست‏انداز و مانع دشوار خاکی بر سر راه داشتیم. شش ساعت راه دشوار پر پیچ و خم در جاده‏های مخروبه عراق با مینی‏بوسی که ما را در بوفه آن انداخته بودند، هوای گرم بدون تبرید و کولر!

چه صف طولانی‏ای در پشت مرز بود، تا جوازها را مهر کنیم و بگذریم. وقتی گذشتم دیدم تنها هستم. مأمور لامروّت عراقی می‏خواست سامسونت دوستانم را بگردد، آن‏ها را نگه داشته بود. معطلمان می‏کرد. دیگر به مرز ایران رسیده بودیم و من جرأت زیادی پیدا کرده بودم. حوصله ماندن نداشتم. گمان کردم این نیز دنبال گرفتن رشوه و شیرینی است، بازگشتم و به عربی داد و هواری راه انداختم، مأمور به لکنت افتاد و گفت بروید و بی‏خیال شد! از عرب‏ها این یکی را خوب یاد گرفته‏ام. سر پلیس اگر داد نزنی پدرت را در می‏آورد! هنوز قومیت و رجولیّت در این دیار جایگاه بالایی دارد، باید دلاور باشی و دیگران را بترسانی تا بر تو حمله نیاورند، زبان زبان زور است، بازو می‏خواهد و رجز خوانی علی اکبر (ع) را می‏طلبد!

در مینی‏بوس چند کودک بودند. با آن‏ها خود را سرگرم کردیم. دختر شش‏ساله‏ای به نام غفران با مادر و خواهرش هدی قصد زیارت اماکن متبرکه ایران را داشتند. ام لیث دخترش را در کنار ما در بوفه انداخت که بلیط برایش ندهد! با او گفتگو کردم. زبان هم را نمی‏فهمیدیم، ولی با اشاره به یکدیگر می‏فهماندیم. ایران را دوست داشت و عراق را نه! گفتم پس با من بیا و دختر من بشو و برای همیشه در ایران بمان! کشورش را اصلاً‌ دوست نداشت، ولی پدر و مادرش را چرا. وقتی برایش با کاغذ موشک و کشتی و این قبیل چیزها را می‏ساختم، ریسه می‏رفت از خنده، خیلی عربی می‏خندید!

مردی عراقی که گذرنامه ایرانی هم گرفته بود با زن و دو فرزندش همسفر ما بود. استاد فیزیک دانشگاه الزهراء بود که فوق لیسانس فیزیکش را از فرانسه گرفته بود. هم صحبت ما شد. به ایرانی بودنش افتخار می‏کرد (!). با فرزندش که عربی حرف زدیم، مادر برگشت و به فارسی گفت: سارا و مهدی ایرانی هستند و فارسی حرف می‏زنند! وطن آن‏ها ایران است! گویا می‏خواست ـ به گمان خود ـ ننگِ (خیالیِ) عراقی بودن خود و شوهرش را از پیشانی فرزندانش پاک کند! اندکی احساس افتخار کردم و بلافاصله اندوهناک شدم. این‏ها به خاطر همان حرف نانوا خود را ایرانی می‏نمایانند، نه به خاطر حرف استاذنا! (نانوای کربلایی، هنگامی که در صف خریدن نان ایستاده بودم، به دوستش می‏گفت: ایران اروپا است!). روزی تمام جهان به ایرانی بودن احساس افتخار خواهند کرد. چرا که بیت ولایت و ام‏القرای جهان اسلام خواهد شد. هم چون آمریکا که پرچمدار کفر و تمدن مدرن است! ولی این‏ها به جهت تمدن مدرن و ظاهر اروپایی ایران که آن نانوا می‏گفت خود را به ایرانی می‏زنند! و این غم‏انگیز است. با غفران خود را سرگرم کردم.


نوشته شده توسط: سید مهدی موشَّح نظرات شما ^

فهرست کاملی از نوشته‌هایم در این وبلاگ، از روزی که پارسی‌بلاگ افتتاح شد تا همین امروز که به لطف پروردگارم، هنوز قادر به نوشتنم!
از فعالیت
به فرزند
در سفر
به فرزند
با نوشتن
به فرزند

پنج شنبه 96 آذر 2

امروز: 142  بازدید

دیروز: 1296  بازدید

آشنایی
ارومیه - شاید سخن حق
سید مهدی موشَّح
آینده را بسیار روشن می‌بینم. شور انقلابی عجیبی در جوانان این دوران احساس می‌کنم. دیدگاه‌های انتقادی نسل سوم را سازگار با تعالی مورد انتظار اسلام تصوّر می‌نمایم. به حضور خود در این عصر افتخار کرده و از این بابت به تمام گذشتگان خود فخر می‌فروشم!
فهرست

[خـانه]

 RSS     Atom 

[پیام‌رسان]

[شناسـنامه]

[سایت شخصی]

[نشانی الکترونیکی]

 

شناسنامه
نام: سید مهدی موشَّح
نام مستعار: موسوی
جنسیت: مرد
استان محل سکونت: قم
زبان: فارسی
سن: 37
تاریخ تولد: 14 بهمن 1358
تاریخ عضویت: 20/5/1383
وضعیت تاهل: طلاق
شغل: خانه‌دار
تحصیلات: کارشناسی ارشد
وزن: 116
قد: 181
سایت شخصی
آرشیو
کلیدواژه‌ها
کتابخانه احادیث شیعه
هوای امروز شهر قم
مختصات بازدیدکنندگان


طراح قالب
خودم
آری! طراح این قالب خودم هستم... زمانی که گرافیک و Html و جاوااسکریپت‌های پارسی‌بلاگ را می‌نوشتم، این قالب را طراحی کردم و پیش‌فرض تمام وبلاگ‌های پارسی‌بلاگ قرار دادم.
البته استفاده از تصویر سرستون‌های تخته‌جمشید و نمایی از مسجد امام اصفهان و مجسمه فردوسی در لوگو به سفارش مدیر بود.

در سال 1383

تعداد 1556076 بازدید