سفارش تبلیغ
صبا ویژن
این آگهی ارتباطی با نویسنده وبلاگ ندارد!
   

دانش سه گونه است: کتابی گویا و سنّتی دیرینه و«نمی دانم»[=اقراربه نادانی] . [پیامبر خدا صلی الله علیه و آله]

تازه‌نوشته‌هاآخرین فعالیت‌هامجموعه‌نوشته‌هافرزندانم

[بیشتر]

[بیشتر]

[بیشتر]

[بیشتر]

در صفحه نخست می‌خوانید:  سلامتی در سرما - تفکیک تصمیم از درآمد - تضییع ِ وعظ - قیمت ِ قیمت - قالتاقان - عاقبت - 
نصیحت در مطب + شنبه 89 آذر 27 - 7:6 عصر

پرسیدم: چه خبر؟
پیراهن سفیدش را اتو می‌کرد
مثل همیشه بادقت، آرام و بدون عجله
گفت: «دایی‌اش را دیدم امروز صبح»
خبر جالبی بود
- کدامشان را؟
گفت: «همان که فرزندش در وبلاگی همین نزدیکی‌ها می‌نویسد»
شناختم
دانستم چه کسی را می‌گفت؛
«مهندس»
هیجان را که در چهره‌ام دید
دیگر نیازی نبود سؤالی بپرسم
ادامه داد:
«رفته بودم دکتر
آمده بود حجامت کند
همین دکتری که در خیابان «سمیه» است»
«سمیه» را می‌شناختم
انتهای «فاطمی» را که وصل کنی به وسط «معلم»
آن موقع‌ها که کلاینت پارسی‌بلاگ را می‌نوشتم
در همین خیابان سمیه بود
محل اجتماعمان
دکتر خوبی است، این دکتر
خود ِ من هم مشتری همین دکتر بوده و هستم!

پیراهن را آویزان کرد، تا به بعدی مشغول شود
پرسیدم: چه شد؟
گفت: «همدیگر را بوسیدیم
مدت‌ها بود که ندیده بودمشان
و بعد احوال‌پرسی گرم
خداحافظی کردیم و ایشان رفت برای حجامت!»
گفتم: همین! تمام شد؟!
«نه...، چند لحظه بعد
گویا چیزی به خاطرش آمده باشد
از اتاق حجامت آمد بیرون و شتاب‌زده گفت:
«دیشب بچه‌های شما خانه ما بودند
پسر کوچکت موقع رفتن
از بغل من پایین نمی‌آمد
هر چه کردند نرفت بغل مادرش!
این بچه‌ها پدر می‌خواهند»
حرفش که تمام شد
به سرعت پیشانی‌ام را بوسید و رفت!»

تو چیزی نگفتی؟
نگفتی: چرا به دروغ امضاء کرده و شهادت داده که تو زن را از خانه بیرون کرده‌ای؟
نگفتی: چرا این حرف را به خواهرزاده‌اش نگفته است؟
نگفتی:
چرا هیچ‌کدام واسطه نشدند و سراغ نگرفتند تا درد تو را بشنوند و مشکل را حل کنند؟
نگفتی: چرا به این ظلمی که زن به شوهر کرده اعتراض نکرده و سکوت کرده‌اند؟
نگفتی: چرا نیامدند بپرسند از تو تا حقیقت را دریابند و به کثرت دروغ‌های گفته‌شده پی ببرند؟
نگفتی:
چرا نگفتند به فامیل‌شان که اشتباه می‌کند که ...
گفت: «گفتم بنده هم عرض کردم بچه‌ها پدر نیاز دارند»

- ببین حالا باید خودت لباس‌هایت را اتو کنی!
خواستم حرف را عوض کنم که این را گفتم
نخواسته بود جلوی منشی مطب
و بیمارانی که در اتاق انتظار نشسته بودند
چیزی گفته باشد
تأثر را در چهره‌اش دیدم
اشک‌هایش را... نه... بغضی که در گلو داشت
حس کردم
حرف را که عوض کردم، ابروانش را در هم کشید و گفت:
«برادر من! تو خیال می‌کنی او لباس‌های مرا اتو می‌کرد در این چهار سال؟!
خدا را شاهد می‌گیرم که نه!
حداکثر دو بار، خیلی مسامحه کنم سه بار
آن‌هم در شرایط خاصی بود!»
می‌گفت همیشه خودش لباس‌ها را در لباسشویی می‌انداخته
خودش آویزان
و خودش هم اتو می‌کرده
و...
پرسیدم: پس حالا که زن نداری زندگی‌ات فرقی نکرده؟
گفت:
«هیچ، هیچ تفاوتی نکرده زندگی‌ام، مگر این‌که فرصتم برای مطالعه و تحقیق و فعالیت بیشتر شده است، بحمدالله!»


برچسب‌های مرتبط با این نوشته:
<< مطلب بعدی: عاقبت
نوشته شده توسط: سید مهدی موشَّح نظرات شما ^

جمعه 98 آذر 1

امروز:  بازدید

دیروز:  بازدید

کل:  بازدید

برچسب‌های نوشته‌ها
فرزند عکس سیده مریم مباحثه سید احمد سید مرتضی اقتصاد فرهنگ فلسفه آشپزی خانواده سفر کار مدرسه آموزش سند بازی روحانیت فاصله طبقاتی هنر خواص فیلم کتاب جوجه دشمن خودم خیاطی انشا نهج‌البلاغه تاریخ ورزش فارسی طلاق
آشنایی
نصیحت در مطب - شاید سخن حق
السلام علیک
یا أباعبدالله
سید مهدی موشَّح
آینده را بسیار روشن می‌بینم. شور انقلابی عجیبی در جوانان این دوران احساس می‌کنم. دیدگاه‌های انتقادی نسل سوم را سازگار با تعالی مورد انتظار اسلام تصوّر می‌نمایم. به حضور خود در این عصر افتخار کرده و از این بابت به تمام گذشتگان خود فخر می‌فروشم!
فهرست

[خـانه]

 RSS     Atom 

[پیام‌رسان]

[شناسـنامه]

[سایت شخصی]

[نشانی الکترونیکی]

 

شناسنامه
نام: سید مهدی موشَّح
نام مستعار: موسوی
جنسیت: مرد
استان محل سکونت: قم
زبان: فارسی
سن: 39
تاریخ تولد: 14 بهمن 1358
تاریخ عضویت: 20/5/1383
وضعیت تاهل: طلاق
شغل: خانه‌دار
تحصیلات: کارشناسی ارشد
وزن: 115
قد: 182
آرشیو
بیشترین نظرات
بیشترین دانلود
طراح قالب
خودم
آری! طراح این قالب خودم هستم... زمانی که گرافیک و Html و جاوااسکریپت‌های پارسی‌بلاگ را می‌نوشتم، این قالب را طراحی کردم و پیش‌فرض تمام وبلاگ‌های پارسی‌بلاگ قرار دادم.
البته استفاده از تصویر سرستون‌های تخته‌جمشید و نمایی از مسجد امام اصفهان و مجسمه فردوسی در لوگو به سفارش مدیر بود.

در سال 1383

تعداد بازدید