سفارش تبلیغ
صبا
این آگهی ارتباطی با نویسنده وبلاگ ندارد!
   

خداى سبحان روزى درویشان را در مالهاى توانگران واجب داشته . پس درویشى گرسنه نماند جز که توانگرى از حق او خود را به نوایى رساند . و کردگار ، توانگران را بازخواست کند از این کار . [نهج البلاغه]

تازه‌نوشته‌هاآخرین فعالیت‌هامجموعه‌نوشته‌هافرزندانم

[بیشتر]

[بیشتر]

[بیشتر]

[بیشتر]

در صفحه نخست می‌خوانید:  ساخت ِ خاطره - پیتزاشان - شماره گیر - اصالت ربط - تارت ِ نخود - شش سال بعد - عاقبت - 
عاقبت + شنبه 98 تیر 1 - 5:0 صبح

به نظرم مفید است
برای خیلی‌ها
خیلی از زنان و مردان جامعه‌مان
که این آخرش است
این ته خط است
این ته دادگاه است
وقتی نادرست رفتار کنی
تهش این می‌شود
عبرت است
اگر نبود نمی‌گذاشتم این‌جا
باشد تا یاد بگیرند
تا پیش‌بینی کنند
تا پیش ببینند
تا مثل این آدم‌ها رفتار نکنند
تا دچار چنین حسرتی نشوند
برای عبرت بردن
چون به نظرم ذکر این مطلب مفید است

این ماجرا به حکایتی مربوط می‌شود که درباره آن این‌جا نوشته بودم
این ایمیلی است که زوجه سال‌ها پس از طلاق برای زوج فرستاده است:
(متن بدون دخل و تصرّف و کم و زیاد عیناً کپی شده است و هیچ تغییری در آن نداده‌ام، فقط نام اشخاص را حذف کردم و به جای آن‌ها سه نقطه گذاشتم)

بسمه‌تعالی

این مطلب را در حالی می‌نویسم که در اتاق نشسته‌ام و چندین روز است که مشغول مطالعه‌ی وبلاگ و مطالب مربوط به خودم هستم. علاوه بر وبلاگ، سی‌دی‌هایی که ایشان تهیه کرده‌اند و اسنادی که در اختیارم گذاشته‌اند و..
هر روز که مقداری از آن را مطالعه می‌کنم، تمام وجودم داغ می‌شود و عرق تمام بدنم را خیس می‌کند. گریه می‌کنم و به خدا و جانمازی که در اتاق، در این چند روز مدام پهن است، پناه می‌برم. مشغول دعای ابوحمزه ثمالی می‌شوم، گریه بیشتر می‌کنم و از درگاه خدای متعال طلب عفو می‌کنم که من، آن [...] نبودم. اصلاً او، من نبودم. حقیقتاً او یک زن ملعونه‌ای بوده که چنین کرده است چرا که ذهنش را پر کرده بودند از مسلک‌های غلط و پیچیده! بگویم خدا بیامرزد یا نیامرزد یا هدایت کند، آن کسی را که مرا در این مسیر اشتباه انداخت و من از فضایی که مدام در آن تحقیر می‌شدم، می‌هراسیدم. تصور کنید، به زنی که شوهر و بچه دارد، چنین القا کنند: «زنانی که وقتشان را صرف خانه‌داری و شوهرداری و بچه‌داری می‌کنند، به چه درد اسلام می‌خورند؟ و چه دردی از اسلام دوا خواهند؟! آیا شما وظیفه ندارید؟! مخصوصاً کسانی که در خانه‌ای به دنیا آمده‌اند که محیط خانه، مملو از مباحث عمیق علمی و فرهنگی است. آیا این موضوع، وظیفه‌ای بر دوش شما نمی‌گذارد؟! اگر نه، پس فرق شما با دیگر دختران که در چنین محیطی نیستند چه می‌شود؟! تو تک دختر خانه، محرم خانه و دختر مدیری هستی! قطعاً به نحو احسنت از پسِ آن بر خواهی آمد.» اگر چه که بیانات هیچ‌گاه به این صراحت نبوده، اما در همین حوالی بوده که ذهنیت مرا بکلی به اشتباه انداخته بود. تا آن‌جا که گمان می‌کردم، زندگی عادی با همسر و فرزندانم، خسارت دنیا و آخرت است و ما که به این مباحث دسترسی کامل و ساده‌ای داشتیم، در این زمینه کوتاهی کرده‌ایم. و ادامه می‌دهند که خدایا! جواب خدا را چه خواهی داد؟! آیا در روز قیامت خدای متعال شما را که دختر این خانه بودی، بازخواست نمی‌کند که چرا غفلت کردی؟! دیگران هیچ، اما تو که شرایط خدمت به فرهنگستان را داشتی، چرا کوتاهی کردی؟! (این‌ها همه، تصوراتی بود که خودم از برخوردهای خانواده احساس می‌کردم، نه این که به وضوح چنین گفته باشند.) و من رفتم که به خیال واهی، به اسلام خدمت کنم!
از طرف دیگر، حقیقتاً همسر و فرزندانم را دوست داشتم، چیزی بیشتر از دوست داشتن! وقتی جدایی صورت گرفت، بارها برای آنان نوشتم که نشان‌دهنده‌ی عشق بی حدّ و اندازه‌ی من به عزیزانم بوده است. در این‌جا بخشی از آن‌ها را می‌آورم:
«وای [...]! کجایی مادر؟! نمی‌دانم چرا یاد تو این‌قدر قلبم را فشرده می‌کند، آنقدر که به شدت اشک‌هایم را به هر طرف می‌پراکند! قلبم تو را صدا می‌زند. دستانم، صورت ماه تو را می‌خواهد. نگاهم، صدایم، وجودم.... تو را می‌خواهد. می‌نویسم برای تو، برای دخترم، اما اشکها آنقدر کاغذ را مچاله می‌کنند که جوهر خودکار در آن پخش می‌شود و قلم هم دیگر یاری نمی‌کند. در صفحه‌ی بعد باز می‌نویسم برایت [...]! مادر! آیا در این دیار خاکی، مادری هست که فرزندانش را نخواهد و بدون آنان توانایی نفس کشیدن داشته باشد؟! و بی دغدغه زندگی کند؟! نه، باور نمی‌کنم. خیلی دوست دارم یکبار دیگر تو را در آغوش بگیرم و بگویم: «کوتاهی‌ام را ببخش!» یادم می‌آید در یکی از آن روزهای بحرانی که حال روحی وحشتناکی داشتم، تو ازم خواستی تا دستانت را بشویم و اصرار داشتی که من، این کار را انجام بدهم. اما من، از فشار روحی شدید، تو را از خود دور می‌کردم. اطرافیان در حیرت بودند که آیا این همان [...]‌ای است که در یک چشم بهم زدن، حاجت فرزندانش را برطرف می‌کرد؟! چه شده که دیگر نمی‌تواند حتی دستِ دخترش را بشوید؟! نمی‌دانم آن شب چه مرگم شده بود که توانایی انجام تقاضای تو را که تنها «شستن دستانت بود»، نداشتم. هنوز هم در حیرتم! با تمام عشقی که از تو در دلم قلیان داشت، اما انگار صدایت را نمی‌شنیدم و گریه‌هایت را نمی‌دیدم. آنقدر مستأصل شده بودم که خودم هم در برابرت زانو زدم و دو دست روی سرم گذاشتم و گریه می‌کردم.
گاهی می‌گویم خدا را شکر که آن شب تمام شد، گاه می‌گویم نه! ای کاش برگردد آن شب و من تو را در آغوش بکشم و دستانت را به آرامی بشویم و خشک کنم!
عزیز دخترم! کوتاهی آن شب را چگونه جبران کنم؟! و کی و چگونه از عذاب وجدان آن شب نجات خواهم یافت؟! چگونه غفلت مرا خواهی بخشید که تو نیاز داشتی و گریه می‌کردی برای یک لحظه آغوش من، اما من نمی‌توانستم و فقط با تو گریه می‌کردم. چگونه از مادرِ مریضت خواهی گذشت و به من فرصت دوباره خواهی داد؟! تا تمام لحظات عمرم را برای جبران آن لحظات صرف کنم؟!
تو ای پسرم، [...]! [...]! در فراغ شما در آتشم! و کی این آتش برایم سرد خواهد شد؟! چه زمان خود را از ترک شما خواهم بخشید؟! تا سرِ آرام به بالین بگذارم؟! کدام لحظه خواهد بود که باز خنده‌های شما را تماشا کنم؟! و کدام روز عزیز و گرامی خواهد بود که در کنار شما آرامش گیرم؟! چه روز زیبایی است که دوباره بشنوم که می‌گویی: «مامان، من خیلی دوستت دارم.»؟! و کدام سال خوشبختی است که تولد شما را به جشن بنشینم؟! باور نمی‌کنم بچه‌ای مادرش را نخواهد و مادری بچه‌اش را؟! نه، باور نمی‌کنم. چگونه باور کنم که بدون مادر، حقیقتاً شادید؟! چگونه باور کنم که دخترم، اطراف خود مادری را ببیند که دست بچه‌اش در دست گرفته‌، اما آهی از دل نکشند که ای کاش مادر منم اینجا بود و به وجودش در برابر دوستانم افتخار می‌کردم و او را به همه نشان می‌دادم؟!
آه خدای من! چه روز عزیزی است که بتوانم هر سه فرزندم را به آغوشم بگیرم و عقده‌ی دل وا کنم؟! خدایا! این است مقام(فقر و ذلّت) آن کس که به درگاه تو روی آورده و به لطف و کرمت پناه جسته و با نعم و احسانت انس و الفت گرفته. و تو آن ذات با جود و بخششی که جامه‌ی عفوت (بر تن گنه‌کاران) تنگ نیست و فضل و رحمتت نقصان‌پذیر نخواهد بود و ما هم تمام وثوق و اطمینان خاطرمان به عفو همیشگی توست. آیا چنین پنداریم که تو بر خلاف حسن ظنّی که به حضرتت داریم با ما رفتار می‌کنی؟ یا ما را از امید و آرزوهایی که به تو داریم محروم می‌سازی؟ هرگز!

و من الله توفیق

این عاقبت انسان‌پرستی‌ست
مطلبی که در
این‌جا به آن اشاره کرده بودم!


برچسب‌های مرتبط با این نوشته:
<< مطلب بعدی: شش سال بعد
مطلب قبلی: از دست رفته >>
نوشته شده توسط: سید مهدی موشَّح نظرات شما ^

فهرست کاملی از نوشته‌هایم در این وبلاگ، از روزی که پارسی‌بلاگ افتتاح شد تا همین امروز که به لطف پروردگارم، هنوز قادر به نوشتنم!
به فرزند
از فعالیت
به فرزند
با نوشتن
در سفر
به فرزند

چهارشنبه 98 مرداد 30

امروز:  بازدید

دیروز:  بازدید

کل:  بازدید

برچسب‌های نوشته‌ها
فرزند عکس مباحثه سیده مریم سید احمد سید مرتضی اقتصاد فرهنگ فلسفه آشپزی خانواده سفر کار مدرسه آموزش بازی سند روحانیت فاصله طبقاتی هنر خواص فیلم کتاب دشمن جوجه خیاطی انشا خودم نهج‌البلاغه تاریخ ورزش فارسی طلاق
آشنایی
عاقبت - شاید سخن حق
سید مهدی موشَّح
آینده را بسیار روشن می‌بینم. شور انقلابی عجیبی در جوانان این دوران احساس می‌کنم. دیدگاه‌های انتقادی نسل سوم را سازگار با تعالی مورد انتظار اسلام تصوّر می‌نمایم. به حضور خود در این عصر افتخار کرده و از این بابت به تمام گذشتگان خود فخر می‌فروشم!
فهرست

[خـانه]

 RSS     Atom 

[پیام‌رسان]

[شناسـنامه]

[سایت شخصی]

[نشانی الکترونیکی]

 

شناسنامه
نام: سید مهدی موشَّح
نام مستعار: موسوی
جنسیت: مرد
استان محل سکونت: قم
زبان: فارسی
سن: 39
تاریخ تولد: 14 بهمن 1358
تاریخ عضویت: 20/5/1383
وضعیت تاهل: طلاق
شغل: خانه‌دار
تحصیلات: کارشناسی ارشد
وزن: 115
قد: 182
آرشیو
بیشترین نظرات
بیشترین دانلود
طراح قالب
خودم
آری! طراح این قالب خودم هستم... زمانی که گرافیک و Html و جاوااسکریپت‌های پارسی‌بلاگ را می‌نوشتم، این قالب را طراحی کردم و پیش‌فرض تمام وبلاگ‌های پارسی‌بلاگ قرار دادم.
البته استفاده از تصویر سرستون‌های تخته‌جمشید و نمایی از مسجد امام اصفهان و مجسمه فردوسی در لوگو به سفارش مدیر بود.

در سال 1383

تعداد بازدید