سفارش تبلیغ
بررسی مالکیت دامنه هاست ایران
  شاید سخن حق  

هیچ کس چیزى را در دل نهان نکرد ، جز که در سخنان بى اندیشه‏اش آشکار گشت و در صفحه رخسارش پدیدار . [نهج البلاغه]

تازه‌نوشته‌ها آخرین فعالیت‌ها مجموعه‌نوشته‌ها فرزندانم

[بیشتر]

[بیشتر]

[بیشتر]

[بیشتر]

در صفحه نخست می‌خوانید:   قفس ِ دنیا - انیماتوران - سفر استانی - جوجه هیولا - پیش بینی یازده سپتامبر در فیلم ماتریکس - 
کنجکاوی در خبر مرگ پنج شنبه 96 فروردین 10 - 9:40 عصر

سلام آقا سید

سال نو مبارک
ان شا الله سالی پر خیر و برکت داشته باشید

نمیدونم، خبر دارید یا نه؟!
آقای [...] یا [...] فوت کردند.
ظاهرا در مسیر شیراز تصادف کردند.

منتظر بودم ببینم پستی میذارید یا نه! ولی خبری نبود.
میخوام فضولی کنم
میتونید جواب ندید ولی.....

به فرزندانتان گفتید که پدر بزرگشان کیست؟ و الان فوت کرده یا سوالاتی از این قبیل


سال 1388 که دختر ایشان از منزل من رفت
وقتی گفت می‌خواهد به مدارج علمی مورد نظرش برسد
پس از این‌که در قلم‌چی ثبت نام کرده و یک میز تحریر بزرگ و یک صندلی چرخدار خریده بود
تا با فراغ بال به تست‌زنی بپردازد
تا بلکه پس از چهار بار شکست در کنکور
این‌بار برنده این کارزار ملّی گردد
وقتی اصرار کرد: باید زن دوم بگیری تا سه فرزند را نگه دارد
تا بتواند به تحصیل ادامه دهد
و هویتی که همیشه در پی آن بوده حاصل نماید
وقتی به دلیل این‌که قبول نکردم زن دوم بگیرم قاطعانه گفت: طلاق می‌گیرم
و از خانه رفت
دقیقاً شب عید غدیر سال 88
همان سال فتنه
سیدمرتضی فقط دو ماه داشت
سیداحمد یک ساله بود
و سیده‌مریم دو ساله

دو سه ماه که از دادگاه و شکایت‌های ایشان گذشت
یازده شرط اعلام کردند*
که تنها و تنها با پذیرش آن‌ها بازخواهند گشت
و تهدید کردند اگر قبول نکنم
فرزندانم را باید تا آخر عمرم به تنهایی بزرگ کنم!
وقتی این تهدیدات تأثیری در من نگذاشت
و به روشنی دیدند که برای طلاق دادخواست داده‌ام
ناگهان حضانت فرزندان را گرفتند
تا از زاویه دیگری فشار بیاورند
وقتی دیدند با بچه‌ها تسلیم نشدم
تصوّر کردند بدون آن‌ها می‌شوم
وقتی بچه‌ها را با مأمور کلانتری آمدند که ببرند
سرزده و بدون خبر قبلی
سیدمرتضی یک سال داشت
سیداحمد دو ساله بود
و سیده‌مریم تنها سه سال

چند ماه که گذشت دیدند خبری از من نیست
طلاق که به سرانجام رسیده
من هم دارم راست راست درس خارج فقه و اصول شرکت می‌کنم
در چند مؤسسه هم مشغول به کار
چندین پروژه هم در دست اقدام
وقتی دیدند به شکست خورده
از طریق دادگاه اقدام کردند که بچه‌ها را بازگردانند
دادخواست الزام به حضانت دادند!
دادگاه برای من احضاریه فرستاد
ولی می‌دانستم که غیابی هم می‌تواند برگزار گردد
پس نرفتم
و دادگاه به صورت غیابی به نفع من رأی داد
گفت نفقه فرزندان را که می‌دهد
حضانت را هم که خود زوجه قبلاً از دادگاه گرفته است
پس باید حداقل تا 7 سالگی خودش نگه دارد!

وقتی از حکم دادگاه بدوی و سپس تجدیدنظر ناامید شدند
مدتی درگیر بودند که چه کنند
در نهایت یک روز بچه‌ها را گذاشتند دم در منزل ما
زنگ را زدند
و در رفتند!
آن روز سیدمرتضی دو سال داشت
سیداحمد سه سال
و مریم چهار ساله بود

بچه‌ها تا وقتی که مدرسه نروند
خیلی خاطرات در ذهن‌شان نمی‌ماند
آموزش است که به ذهن آن‌ها نظم می‌بخشد
و فرآیند یادگیری و به خاطر سپاری را در ذهن‌شان فعال می‌نماید
کودکان من خاطرات زیادی از آن دوران ندارند
چیز زیادی یادشان نیست
جز چند حادثه ناگوار
مثلاً یکی‌اش همین پشت در گذاشتن و فرار کردن مادر

وقتی شرایط را این طور دیدم
یعنی حس کردم که فرزندانم دچار بی‌اعتمادی به «والدین» شده‌اند
یعنی این حس که نمی‌شود به بزرگ‌ترها اعتماد کرد
و هر لحظه ممکن است از آن‌ها جدا شوی
دیدم مهم‌ترین تکلیفم الآن همین است
این‌که این اعتماد را بازگردانم
این شد که درس و کار را تعطیل کردم
از خانه خارج نشدم
ماندم در کنارشان
تمام وقت
و پیوسته
و هر چه توانستم با آن‌ها وقت گذراندم**
و بارها و بارها و پشت سر هم
به آن‌ها گفتم که هرگز ترکشان نخواهم کرد
و این‌که آن‌ها تقصیری ندارند
و اگر با آن‌ها این طور رفتار شده
تقصیر یک شخص بوده
نه به عنوان والد
بلکه به عنوان یک بیمار
آدمی بوده که به آن‌ها ستم نموده
و ستمگری ناشی از خلق و خوی شخص وی
نه از اشتباهات فرزندان
این را به آن‌ها قبولاندم
قبولاندم که شایسته چنین رفتاری نبودند
و تقصیری ندارند
و برای این پذیرش
همیشه با آن‌ها بودم
تا به سن مدرسه رسیدند
و امروز سیدمرتضی هشت سال دارد
سیداحمد نه ساله است
و مریم به سن ده رسیده

امروز نه مادر را می‌شناسند
و نه از خانواده او اطلاع چندانی دارند
نه می‌دانند چند دایی دارند
و چه پدربزرگ و مادربزرگی
خاطرات اندکی و تصویر مبهمی

حالا مثلاً پسر همسایه مرده باشد
در تصادف شیراز
یا پدر آن زن
این چه تفاوتی می‌کند برای یک کودکی
که این دو در ذهنش اختلافی بر نمی‌انگیزند!

من هیچ خبری به هیچ کسی ندادم
نه فقط فرزندانم
حتی پدر و مادرم
چرا؟!

مؤمن خوب نیست به گمانم که از مرگ دیگران خشنود گردد
حتی انسان شاید
ولی دروغ است اگر بگویم قلباً شاد نشدم
وقتی خبر آن را [...] به من داد
یکی از دوستان قدیمی
تلفن زد و گفت
و من سعی کردم تظاهر نمایم که خوشحال نیستم
و بعد [...] پیامک زد
و بعد هم در وبلاگ کامنت گذاشت
و من که ابتدا تصور می‌کردم این خبر یک بلوف باشد***
بعد از این‌که [...] تماس گرفت و گفت خبرش در رجانیوز منتشر شده
باور کردم
و بعد [...] زنگ زد و تسلیت گفت
و عرض کردم که من صاحب عزا نیستم
و بعد [...]
مؤسس [...]
زنگ زد و اصرار فراوان که حتماً باید در ختم شرکت کنی
حالا که در تشییع نیامدی
و من استنکاف نمودم
که حال روحی‌ام مناسب چنین مجالسی نیست
و او خودش می‌دانست که منظورم چیست
ولی گویا می‌خواست با بودنم
حلالیت برای [...] ردیف کند
و شاید هم ایمان مرا محک بزند
که چقدر حاضرم از کینه‌هایم دست بردارم و اهل عفو باشم
که البته نرفتم
و اهل عفو نبودم

پدرم خبرش را از نماز جمعه فهمید
آقای [...] در انتهای خطبه‌هایش اشاره کرده بود
وقتی آمد به من گفت
بدون نمایش احساسی در چهره‌ام گفتم
بله خبر دارم!

انسان در دو گاه خبری را منتقل می‌نماید
گاهی که از آن خبر دلشاد است
و گاهی که از آن متألم
یعنی تا تحت تأثیر خبری واقع نگردی
دلیلی نداری تا آن را نقل نمایی
ابتدا باید در خودت اثر کند
تا بخواهی اثر را بر دیگران نیز بنهی
من از این خبر حس شادی داشتم
و خوش نداشتم این حس را با نقل آن به دیگران هویدا سازم
خبر را به هیچ گرفتم
و تا کسی خودش ندانست
ابراز نکردم
ولی برای فرزندانم...
اصلاً حس نمی‌کنم اهمیتی داشته باشد که بگویم

اما چیزی که بیشتر برایم جذاب بود دانستنش
این‌که آیا همسر و دخترش نیز با او مرده‌اند یا خیر
که البته تحقیق نکردم
و پاسخی ندارم
چرا؟!
زیرا برعکس آن‌چه در یک خبرگزاری منتشر شد
گمان نمی‌کنم
یعنی اصلاً بعید است که برای سخنرانی عازم شیراز بوده باشد
زیرا سابقه ارتباط با ایشان
این تجربه را برایم نمودار ساخته
که برای فعالیت‌های کاری ایشان هرگز تنها نمی‌رود
حداقل باید [...] و [...] همراهش باشند
که البته بیشتر اوقات با [...]
نمی‌شود که تنها پا شود و برود برای سخنرانی
آن زمان که من هم بودم
گاهی پشت فرمان ماشین ایشان می‌نشستم
به خواست خودشان
هرگز ندیدم تنهایی ماشین را بردارند و بروند جلسه کاری
ولی برعکس
معمولاً شب عید خانوادگی می‌رفتند شیراز
برای دیدن پدر و بیشتر مادرشان
که قدرتی بود برای خودش در خاندان‌شان
از این رو گمانم این است که با خانواده باید رفته باشند
و اگر راننده در این تصادف مرده باشد
یا حداقل یکی از سرنشینان
باید دو سه تای دیگر ناکار شده باشند
حداقل لت و پار یعنی
این است که به گمانم زن و فرزندان ایشان نیز باید حادثه دیده باشند
ته قلبم خیلی مشتاقم که بدانم چه بلایی سر تک‌دختر ایشان آمده است
زنده است یا مرده
فلج شده یا دست و پایش شکسته
یک جور تشفّی قلبی به من می‌دهد
اگر خبر ناگواری از آن‌ها بشنوم
خبری از بی‌چیز و نابود شدنشان
اگر چه می‌دانم که این‌ها از هوای نفس است
و ضعف ایمان
که ما با دیدن نابودی دشمنان‌مان
دلشاد می‌گردیم****

امید که خداوند پناه تمام مؤمنین باشد
و مرا نیز به خاطر این قلب محجوب
و نفس معیوب
و عقل مغلوب
و هوای غالب
به واسطه اقرار لسانم به ذنوب
حیلتی سازد
و مورد عفو و رحمت خود قرار دهد
و پس از آمرزش از دنیا ببرد
نه پیش از آن!

ممنون از این‌که فرصتی فراهم نمودید تا این مطالب را واگویم.
در پناه حق

* آن روز مصرّ بودند که شرط‌ها از خودشان است
هر چه در جلسات دادگاه اصرار داشتم که ادبیات پدرشان است
نه خودشان
نپذیرفتند و داد و هوار که: پدرم هیچ دخالتی ندارد!
بعدتر که کار به سرانجام رسید
اقرار نمودند که تمام شرط‌ها «املای» پدرشان بوده
و ابراز ناراحتی کردند و پشیمانی
از این‌که به حرف پدرشان گوش کرده‌اند!


** از کجا کسب کردم؟!
دورکاری
در خانه کار کردم و پروژه‌هایی به انجام رساندم
تلفنی کار را تحویل می‌گرفتم
پژوهش و برنامه‌نویسی گاهی
و محصول را ایمیل می‌کردم
خداوند هم کم نگذاشت و زندگی گذشت
اگر کم بود قناعت کردم
و اگر زیاد
برای فرزندان پرخرجی کردم تا حالش را ببرند!


*** چرا بلوف؟!
زیرا پیش از این چندباری از آن‌ها بلوف دیده بودم
وقتی می‌خواستند مرا تحریک کنند
تا تعادل و موازنه در رفتارم را بر هم بزنند
1. مثلاً همان اوایلی که طلاق واقع شده بود
در حسینیه شهدا نماز مغرب و عشاء بودم
ناگهان [...] زنگ زد و اجازه عجیبی خواست
یکی از شاگردان پدرزن
اجازه این‌که با زن سابق ازدواج موقت کند
خواست مثلاً بداند که آیا ناراحت نمی‌شوم که او را صیغه نماید!
و من گفتم: «من ایشان را طلاق داده‌ام و دیگر ربطی ندارد به من که چه بکند!»
این آدم را می‌شناختم
قبل‌ترها بارها دیده بودم پدر زن چطور او را مجاب می‌کند
که مثلاً برود پیش فلانی و فلان حرف را بزند
و او به سادگی تسلیم می‌شد.
بعدتر که در خیابان دیدمش
سوار پرایدش بود
بوی گاوهای گاوداری‌اش نیز فضای پراید را پر کرده
پرسیدم: کارت به سرانجام رسید؟!
مضطرب پاسخ داد: «این چه حرفیه؟! نه بابا، اصلاً!»
2. فردی تماس گرفت و خود را «خراسانی» معرفی کرد
مشاوره می‌خواست برای خواستگاری رفتن
گفت: نظر شما نسبت به زن سابق چیست؟!
من آن‌چه ضرورت داشت در مشورت بگویم گفتم
زمانی فهمیدم این نیز یک بلوف است
که ناگهان خواستگاری خودش را از خاطر برد
ساعتی اصرار که واسطه شود میان من و پدر زن
تا زن سابق باز گردد!
چند روز بعد نیز مجدداً زنگ زد
که با پدر زن صحبت مفصل درباره شما کرده‌ام
بیایید حل کنیم قضیه را...
3. با بچه‌ها از مدرسه باز می‌گشتم
دم نانوایی که رسیدم
آقایی را دیدم که نسبت دوری با خانواده زن سابق داشت
و اکنون نسبت نزدیک‌تری پیدا کرده
اصرار که صحبت کنیم
آمد منزل ما و نشست و گرم حرف شد
بلوف عجیبی زد:
«زن سابق شما رفته بوده حرم
شلوغ بوده کنار ضریح
یهو یه خانم چاق و سنگین‌وزن افتاده روی ایشان
به سر ایشان فشار زیادی وارد شده
مایع مغزی و نخاعی ایشان آسیب دیده
دچار غش و بی‌هوشی می‌گردد
خودش نمی‌داند
ولی نتایج پزشکی نشان داده که زیاد زنده نخواهد ماند»
گفتم: به من چه ربطی دارد؟!
گفت: «من فهمیدم شما از او راضی نیستی این بلا سرش آمده
ببخش ایشان را تا خوب شود!»
سال‌ها از این خبر هم گذشته
و دروغ بودن آن نیز روشن شده!
این بلوف‌ها بود که مرا ابتداءاً به مرگ پدرش مشکوک کرده بود!


**** شاید بیشتر کنجکاوی‌ام از این بابت باشد
در رابطه با وضعیت بازماندگان
که دقیقاً شب تصادف
پیامکی از جانب زن سابق دریافت کردم
چهارشنبه 25/12/1395 - 19:02
«آسید مهدی؟!»
من که پاسخ ندادم
ولی صبح روز بعد
بعد از شنیدن خبر مزبور
شک کردم که شاید این پیامک را پیش از سفر ارسال کرده باشند
مثلاً ساعت 7 عصر که قصد حرکت داشته‌اند
و پس از آن
دیگر کله‌پا شده‌اند و نتوانسته‌اند چیزی بفرستند
مطلبی که با ذکر نام من قصد آغاز کلام برای بیانش را داشته‌اند!؟
الله أعلم.


واقعا برایم درک این اتفاقات بسیار سخت است:

1. گذشتن از همه آینده هایی که برای خودتان داشتید
2. وقت گذاشتن برای فرزندان تا این حد
3. حفظ ناراحتی از خانواده سابق
4. و....


به نظرتان ذوری مجبور میشوید حقیقت را به فرزندانتان بگویید؟

یک نفر را می‌شناسم که وضعیتی مشابه فرزندان شما دارد
مادرش در زمان ازدواج واقعیت را به او گفت

تقریبا دو سالی طول کشید تا با این مسئله کنار امد
و خیلی در زندگی او مشکل ایجاد کرد.


من حقیقت را به فرزندانم گفته‌ام
چند وقت پیش از مریم پرسیدم
وقتی مادرم برای هزارمین بار اصرار کرد که باید زن بگیرم:
دخترم تو موافقی زن بگیرم؟!
مریم بلافاصله جواب داد:
بله، اما این بار تحقیق کن تا مثل دفعه قبل زن بد نصیبت نشود! :)

من پاسخ تمام سؤالاتشان را دادم
از همان کودکی
غیر از آن
غیر از تمام سؤالاتی که پرسیدند
خودم نیز مطالبی جمع کرده‌ام
اول همین مطالب وبلاگ است
چیزهایی که درباره طلاق نوشته‌ام را
از روز اول تا روز آخر
همه را تجمیع کرده‌ام در قالب یک کتاب:
http://works.movashah.ir/query/goto-works-id-640.htm
به چه هدفی؟!
که وقتی بچه‌ها بزرگ‌تر شدند
بدهم به مانند یک رمان بخوانند
کتاب را چند نسخه درآورده‌ام
خودشان دیده‌اند
با هم رفتیم از صحافی گرفتیم
گفتم این مال شماست
گفتم این تمام ماجرای ازدواج من است
گفتم وقتی بزرگ‌تر شدید می‌دهم تا بخوانید
گفتم که هر کدام از این مجلّدات به یکی از شما می‌رسد

دو جلد دیگر هم هست
مطالبی دیگر در آن‌ها نوشته و تجمیع کرده‌ام؛
با عناوین: رمیده و رهینه
آن‌ها را نیز آماده نموده
مجلّد کرده
صحّافی شده
آماده است تا هر وقت به سن عقل رسیدند
بدهم تا مفصّل بخوانند
و البته که جز حقیقت
جز راست و درست
چیزی در آن‌ها ننوشته‌ام
هر چیزی که بوده
واقعاً بوده
همه را جمع کردم در این سه جلد کتاب

بچه‌ها امروز به من اعتماد دارند
زیرا هرگز از من دروغ نشنیده‌اند
حتی ساده‌ترین و روزمره‌ترین دروغ‌ها
چیزهایی که در جامعه ما عادی‌ست
من نگفتم
مصرّ بودم که نگویم
تا «اعتماد» پیدا شود
زیرا یاد گرفته‌ام که «تربیت» تابع «الگوگیری»ست
و «الگوگیری» تابعی از «اعتماد»
اولی نباشد، تا آخر زنجیره باز خواهد شد
و تربیت صورت نخواهد پذیرفت

و بچه‌ها امروز خیلی شادند
راحت‌اند یعنی
زیرا چیزی پنهان نیست از نظرشان
چیزی قایم نشده
چیزی تابو نبوده و ممنوع نگردیده
آن‌ها راحت درباره طلاق می‌توانند از من بپرسند
بدون این‌که از چیزی بترسند
وقتی تلویزیون فیلم یا برنامه‌ای درباره طلاق نشان می‌دهد
یا درباره مادر
کانال را عوض نمی‌کنم
مانند بعضی افراد که در چنین موقعیت‌هایی می‌کنند
وقتی درباره مادرشان می‌پرسند
با حوصله جواب می‌دهم
و عصبی برخورد نمی‌کنم
نه امروز
که از ابتدا
و نتیجه
نتیجه این است که همه‌مان آرامیم

من خشمی درون خود دارم
البته که دارم
من این طایفه را نبخشیده‌ام
البته که نبخشیده‌ام
ولی این خشم و غضب فروخورده نیست
نه در من
و نه در کودکانم
سرکوب نشده
اجازه ندادم که بشود یعنی
من هر بار که یاد بدی‌ها و شرارت‌های‌شان می‌افتم
بلافاصله لعن‌شان می‌کنم
خیلی عادی
با لحنی معمولی
و این ناراحتی بروز پیدا می‌کند
جلوی هر کسی که می‌خواهد باشد
چه فرزندان و چه غیر آن
نه با بغض
که با راحتی
و به فرزندانم نیز اجازه داده‌ام
تا چیزی را پنهان نسازند

گاهی با هم دعوایشان که می‌شود
یکی‌شان که در بعضی رفتارها به خانواده مادرش شبیه‌تر است
قهر می‌کند
ولش نمی‌کنم
فوری می‌روم از اتاق درش می‌آورم
می‌‌گویم باید حرف بزنی
ما قهر نداریم
هر چه داری بگو
اگر نگفت
من می‌گویم
فهرستی از مسائلی که ممکن است در درون خود به آن‌ها بیاندیشد
همه را جلویش می‌ریزم:
از دست فلانی عصبانی هستی
تو را ناراحت کرده
اسباب‌بازی‌اش را به تو نداده
دلت می‌خواهد خفه‌اش کنی
با خودت می‌گویی کاش برادری مثل او نداشتم
می‌گویی ای کاش زورش را داشتم و او را می‌کشتم؟!
آن‌قدر حرف می‌زنم تا به حرف بیاید
تا خودش بگوید
همه چیز را که گفت
نود درصد مسیر رسیدن به آرامش را طی کرده است
مسیر کنار آمدن با مشکل را
و بعد از تمام شدن حرفش
سعی می‌کنم دلداری بدهم
و اگر می‌توانم، برای رفع مسأله مداخله کنم

خدا انسان را «آزاد» آفریده است
و طالب آزادی
انسان باید «بتواند» هر چه می‌خواهد بگوید
و هر کار که می‌خواهد بکند
ولی به «میل» خود پرهیز نماید
تا «رشد» کند
از روی «آگاهی» و «اختیار» یعنی
از روی «جبر» هیچ منفعتی نصیب انسان نمی‌شود
این ترجمان همان مطلب گهرباری‌ست که از استادی نقل کردم:
«آدمی از عملش به اندازه بینشش بهره می‌برد!»
اصرار دارم تا فرزندانم هر چه در ذهن دارند بگویند
درباره من
درباره ازدواجم
درباره اشتباهاتم
مرا نقد کنند و از رهاورد آن به تعالی برسند
تکرارم نکنند و راهکاری جدید شوند

گمان نمی‌کنم با این شرایطی که امروز فرزندانم دارند
نیاز باشد تا روز ازدواج خودشان چیزی اضافه کنم
زیرا همین الآن هم هر چه که بخواهند بدانند در اختیارشان است
و ظاهراً که به خوبی با آن کنار آمده‌اند!

خیلی خوب بود

برای من هم آموزنده بود.

پوزش که از مسائل خانوادگی و شخصی سوال کردم


خواهش می‌کنم.
در پناه حق.


نوشته شده توسط: سید مهدی موشَّح نظرات شما () ^

فهرست کاملی از نوشته‌هایم در این وبلاگ، از روزی که پارسی‌بلاگ افتتاح شد تا همین امروز که به لطف پروردگارم، هنوز قادر به نوشتنم!
از فعالیت
به فرزند
در سفر
به فرزند
با نوشتن
به فرزند

یکشنبه 96 مرداد 29

امروز: 1199 بازدید

دیروز: 1241 بازدید

آشنایی
کنجکاوی در خبر مرگ - شاید سخن حق
سید مهدی موشَّح
آینده را بسیار روشن می‌بینم. شور انقلابی عجیبی در جوانان این دوران احساس می‌کنم. دیدگاه‌های انتقادی نسل سوم را سازگار با تعالی مورد انتظار اسلام تصوّر می‌نمایم. به حضور خود در این عصر افتخار کرده و از این بابت به تمام گذشتگان خود فخر می‌فروشم!
فهرست

[خـانه]

[ RSS ]

[ Atom ]

[پیام‌رسان]

[شناسنامه]

[سایت شخصی]

[نشانی الکترونیکی]

شناسنامه
نام: سید مهدی موشَّح
نام مستعار: موسوی
جنسیت: مرد
استان محل سکونت: قم
زبان: فارسی
سن: 37
تاریخ تولد: 14 بهمن 1358
تاریخ عضویت: 20/5/1383
وضعیت تاهل: طلاق
شغل: خانه‌دار
تحصیلات: کارشناسی ارشد
وزن: 116
قد: 181
سایت شخصی
آرشیو
کتابخانه احادیث شیعه
هوای امروز شهر قم
مختصات بازدیدکنندگان


طراح قالب
خودم
آری! طراح این قالب خودم هستم... زمانی که گرافیک و Html و جاوااسکریپت‌های پارسی‌بلاگ را می‌نوشتم، این قالب را طراحی کردم و پیش‌فرض تمام وبلاگ‌های پارسی‌بلاگ قرار دادم.
البته استفاده از تصویر سرستون‌های تخته‌جمشید و نمایی از مسجد امام اصفهان و مجسمه فردوسی در لوگو به سفارش مدیر بود.

در سال 1383

تعداد 1446712 بازدید