سفارش تبلیغ
بزرگترین تونل شهری
از معراج برگشتگان - شاید سخن حق
  شاید سخن حق  

دنیا همچون مار است سودن آن نرم و هموار ، و درون آن زهر مرگبار . فریفته نادان دوستى آن پذیرد ، و خردمند دانا از آن دورى گیرد . [نهج البلاغه]

تازه‌نوشته‌ها جدیدترین فعالیت‌ها سفرنامه اسلامی پی‌گیری یک پرونده خانوادگی
حل مشکل جبر و اختیار
جریان شناسی مصلحان علم
الرجال قوّامون؟!
پیش‏بینیِ ازدواج، آیا؟!
زنِ خوب، بد یا شاغل؟

[بیشتر]

سایت آسیدمنیرالدین
همایش فقه حکومتی
رهبری و بیداری اسلامی
متن کامل مقاله مان
ابزار یافتن IPهای ایرانی

[بیشتر]

دیدار با سیستانی
بیت حکیم
شافعیهای نقشبندیه
انفجار ریل قطار
از فلوجه و رمادی تا دمشق

[بیشتر]

احضار برای دادگاه
حکم ِ جلب
باز هم دادگاه
اجرت المثل!
پدرپرست!

[بیشتر]


در صفحه نخست میخوانید:   نقشه طلاق -  جریان شناسی مصلحان علم ِ مدرن -  حل مشکل جبر و اختیار 1
از معراج برگشتگان سه شنبه 21 تیر 90 - 12:45 عصر

خیلی حال و احوالم تغییر کرده است
این مدتی که کتاب «از معراج برگشتگان» آقای داوودآبادی را می‌خوانم
حدود 800 صفحه نوشته است
تمام خاطرات خودش انگار، از جبهه
به شدت هم صادقانه
همه چیز را نوشته، خوب و بد، زشت و زیبا
کم نگذاشته با انصاف


حال و هوایم را خیلی تغییر داده
یاد گذشته‌ها افتاده‌ام و دوران بسیج
البته که دوران جنگ را نبودم
سنّم اقتضاء نمی‌کرد
تمام که شد، تازه ده سال داشتم
منطقه که نمی‌شد اعزام شوم :)


اما یادم هست با برادر بزرگ‌ترم به «کمیته» گاهی می‌رفتم
و با آن یکی برادر بزرگ‌تر به «بسیج مسجد مالک اشتر»
گاهی که خیلی اصرارشان می‌کردم


از سال 1372، چهارده‌سالگی، خودم بسیج را چشیدم
ثبت نام کردم و فعالیت آغاز
یکی دو سالی دانش‌آموزی ناحیه فرستادند
تا پایگاه امام رضا (علیه‌‌السلام) تأسیس شد
درست در محله خودمان، فاز 3 شهرک اکباتان
آن روز دیگر در پایگاه، بسیجی فعال زدند برایم
در شورای فرماندهان فعالیت کردن نیاز به آموزش هم داشت
چندین دوره، مانورهای مختلف؛ شهری و بیابانی
از همه مفیدتر اما برایم، دوره سه روزه‌ای بود که آموزش هدایت تانک دیدم
تانک ِ تانک که نه، نفربرهای BMP روسی را می‌گویم
تنها کسی بودم که در پایان دوره آموزشی
فرصت یافت تا نفربر را روشن کند
همین نفربرهای روسی که مالیوتکا هم شلیک می‌کند :)




ولی آن‌قدر خاطرات حمید داوودآبادی را خوانده‌ام این روزها
در فضای جنگ به حدّی نفس کشیده‌ام
توصیفاتش از لحظه‌لحظه‌های درگیری
یا صبر و حوصله و انتظار پیش از عملیات
دنگم گرفته است
می‌خواهم یک خاطره هم من تعریف کنم
از دوران طلبگی و اردوی بسیج
می‌دانم طولانی خواهد شد و برای وبلاگ، دور از انتظار
که کسی به خواندن متن‌های بلند در اینترنت رضا نمی‌دهد
ولی حس نوشتنم گرفته است
حس نوشتنی که از زیاد خواندن، گاهی بدجور آدم را قلقلک می‌دهد!


همان روزهای اولی که به حوزه علمیه آمدم، دقیقاً ششم مهرماه 1376، رفتم و در بسیج مدرسه علمیه معصومیه (سلام‌الله علیها) عضو شدم. خیلی زود هم با بچه‌ها دوست شدیم و برادر. حسین خیلی فعالیت کرد که اردویی یک روزه فراهم کند، اردویی نظامی، فقط برای بچه‌های بسیج. حسین را خیلی دوست داشتم، کاملاً متفاوت بود با دیگر فرماندهانی که در بسیج داشتیم. روحیه کاملاً بسیجی‌اش از همان اولین دیدار مرا شیفته خود کرده بود. کارهای اردو داشت ردیف می‌شد. یک روز که دور هم نشسته بودیم، رو به من کرد و گفت: «بلدی با پی آر سی کار کنی؟» اسمش را نه تنها شنیده بودم، بارها هم در مانورهای مختلف دیده و کارکردنش را هم که می‌شناختم، آموزش هم دیده، اما خودم تا به حال با آن کار...، حتی دست هم نزده بودم! بلافاصله سرم را به نشانه تأیید تکان دادم و گفتم: «کاری که نداره، معلومه که بلدم!» ما در پایگاه بی‌سیم داشتیم، البته در خود ِ خود پایگاه که نه، یکی از دوستان گاهی می‌آورد و در گشت‌هایمان استفاده می‌کردیم. اما بی‌سیم صحرایی، مثل پی آر سی، که نبود. از همین مشکی کوچولوهای موتورولا، این‌هایی که بدون ایستگاه مرکزی کار نمی‌کند. اما من که رگ قمپزدرکردن‌های تهرانی‌گریم گل کرده بود، با تبختر خودنمایی کردم که: «با هر بی‌سیمی می‌تونم کار کنم!» این صحبت چندان به درازا نکشید. حسین برای جمع و جور کردن کارها بلند شد و رفت.



برنامه هماهنگ شد. یک جلسه توجیهی هم گذاشتند و به پادگانی در شرق تهران اعزام شدیم. بارها از این قبیل اردوها رفته بودم، ولی این‌بار متفاوت بود. این‌بار به عنوان یک طلبه و در کنار طلبه‌های دیگر، از حوزه علمیه قم به اردوی نظامی می‌رفتیم. احساس متفاوتی داشت. در سینه‌کش یک کوه، زیر یک صخره بلند و مرتفع، در یک چادر خیلی بزرگ ما را اسکان دادند. حدود یک گروهان نیرو بود. به رسم عادت گذشته، هیچ‌گاه شب‌ها لباس نظامی را از تن به در نمی‌کردم. به رزم شب و این‌طور چیزها عادت داشتم. از رزم شب‌هایی که در اردوهای نظامی قبلی داشتم، آن‌قدر خاطرات جالب دارم که چند صفحه نوشتن می‌خواهد و مثل آقاحمید کتاب از آن در آوردن، فقط با این تفاوت که ما از قافله جبهه و جنگ عقب ماندیم! نمی‌خواهم حالا در این نیمچه‌وبلاگ سرتان را درد آورم و ملال ِ مخاطب شوم. غرض این‌که رزم‌شب شد و تویوتا با چراغ روشن آمد داخل چادر و بیچاره آن طلبه‌هایی که سابقه بسیج و اردوهای نظامی نداشتند و با زیرپیراهن و زیرشلواری خواب خوش می‌دیدند! این‌ها به کنار...، اتفاق جالب این بود که قرار شد به ستون یک از کوه بالا برویم. آن بالا یکی از سردارانی که مدتی در افغانستان مسئول آموزش نظامی بعضی رزمندگان افغان بود، برایمان سخنرانی می‌کرد. ستون راه افتاد و حسین که بی‌تاب این طرف و آن طرف می‌پرید و مشغول هماهنگی کارها با مسئولین گروهان و فرماندهان بود، خود را به نزدیک من کشید و در گوشم گفت: «داری می‌ری بالا اون پی آر سی رو بردار، تو بی‌سیم‌چی گروهانی!» خشکم زد! نفهمیدم چی شد؟ تا به خودم آمدم حسین رفته بود. ستون هم رسید به کنار پی آر سی و من به ناچار بلندش کردم. کمرم شکست انگار، سی کیلو وزن. سرم را بلند کردم، به کوه نگاه کردم و فاصله طولانی که باید آن را بر پشت خود حمل می‌کردم. بلافاصله بستم. بله، واقعاً بلد بودم با آن کار کنم، در یک دوره آموزشی کاملاً دگمه‌هایش را شناخته بودم. حتی این را یادم نمی‌رفت مربی چقدر اصرار داشت، تا زمانی که باتری تمام نشده، نباید از آن طرف باتری که یدکی است و با رنگ قرمز علامت‌گذاری شده استفاده کنیم. می‌گفت به دستگاه آسیب می‌زند. کار کردن با آن را هم دوست داشتم. اما برای ستون‌کشی و این همه پیاده‌روی خیلی سخت بود. خلاصه دو ساعتی حداقل راه رفتیم تا به ارتفاعات مورد نظر برسیم. یک جاهایی از کوه که فقط نهر آب کوچکی توانسته بود راهی به پایین باز کند، دیواره‌ها را که می‌گرفتم تا خود را بالا بکشم، بی‌سیم کله می‌کرد و تعادلم را به هم می‌زد، با آنتن دراز و دست و پا گیرش! بچه‌ها بودند که از پشت سر هل می‌دادند و کمک می‌کردند. البته امتحانش هم کردم. بعد از اتمام ستون‌کشی، وقتی سخنرانی را بالای کوه شنیدیم و دوباره پیاده به پایین باز گشتیم، بعد از نماز صبح، وسیله بازی خوبی شد برایمان. دو تا بیشتر از این بی‌سیم نداشتیم و آن یکی سر ستون، من هم که ته، با دوست طلبه گفتگو می‌کردیم و ادای بچه‌های جبهه را در می‌آوردیم. طلبه‌های دیگر هم گاهی گوشی را می‌گرفتند و چیزهایی می‌گفتند! بعد هم که رفتیم میدان تیر و ... باقی قضایا بماند وقتی دیگر.
خلاصه این خاطره از آن رو به ذهنم آمد که چطور به خاطر هوس ِ فناوری، همان وسوسه‌ای که از کودکی تا به حال مرا رها نکرده، مجبور شدم 30 کیلو بار سنگین را چهار پنج ساعت بر دوش خود تحمل کنم!


دو تا تصویر هم از این اردوی نظامی طلبگی دارم، با چند تن از دوستان نزدیک. ببینید می‌توانید صاحب این وبلاگ را در تصویر پیدا کنید؟!




یک تصویر تکی هم دارم با لباس نظامی که مربوط به خیلی گذشته‌هاست، لباس متعلق به برادرم بود و ...، خلاصه این هم خودش خاطره است! :)



واقعاً با این‌طور کتاب‌ها، امثال «داء» و «از معراج برگشتگان»
روح انسان رفرش می‌شود، خاطرات که به ذهن می‌آید
جامعه همیشه نیاز دارد به آینده نظر داشته باشد، از رهاورد ِ نظر به گذشته
آینده را باید از زاویه گذشته دید
آینده‌ای که به نحوی از گذشته ارث برده و می‌برد
تاریخ ثابت کرده که همیشه یک جوری تکرار می‌شود
فرم‌ها و فرمت‌ها در طول زمان تغییر می‌کند، اما محتوا همان است، جهت همان و جریان توسعه اسلام هم همان! امید که ما هم رزمنده باشیم، نه به قول حاجی گرینوف: بزمنده!
دشمن هست، پس جنگ هم هست!


نوشته شده توسط: سید مهدی موشَّح نظرات شما ()

بایگانی وبلاگ:   فرزندانم -  سفرنامه خاورمیانه اسلامی -  فعالیت‏ها -  حکایت دعوایی عجیب -  نوشته‌ها
از فعالیت در سفر با نوشتن
سایت آسیدمنیرالدین
همایش فقه حکومتی
پیام رهبری برای نهضت بیداری اسلامی
متن کامل مقاله مان
نمودار تشکیلاتی سازمان ملل
چشم انداز فناوری اطلاعات
ابزار یافتن IPهای ایرانی
طرحی برای جهاد اقتصادی
مقاله‌‏مان برای همایش‌مان
نوشته های جدید برای دانلود
مهندسی شبکه مجازی
قطعی بودن ولایت فقیه بر مبنای تمام فقها
دامنه و محدوده تمام IPهای ایرانی (Iran's IP index)
مردان ِ شبکه
تقسیمات کشوری
طرح مهندسی فرهنگی
داده‌های کارگروه‌ها
فرآیند دادرسی تمکین
مافیای فرهنگی
تبلیغ دین؛ کارکرد وبلاگ
سه ساعت با اساتید حوزه
فرآیند ارائه دادخواست
فرآیند دادرسی مهریه
نخبگان حوزه و توصیه رهبر
عمق آزاداندیشی رهبر
نقش ارتکازات اجتماعی در اجتهاد
یک ماه گذشت
سه روز فرصت و اینهمه طلبه!
خارج ولایت فقیه
خارج میروم
دریافت حجره اینترنتی
ماهیگیری
عجب اصفهانی...!
این بار مشهد
اطلاعات هفتاد نوشته منتشر شد!
یک نمونه از وبرایت
وبرایت
کار فروشگاه فرهنگی عماد به زودی تمام میشود!
آغاز یک نوشته؛ سفرنامه خاورمیانه
دیدار با سیستانی
بیت حکیم
شافعی‌های نقشبندیه
انفجار ریل قطار
از فلوجه و رمادی تا دمشق
سخن پایانی سفر
پایان سفر
از تاوان تا وان
اتوبوس به جای قطار
انصراف از لبنان
دفتر رهبری در سوریه
معرفی پارسی‌بلاگ به کافینت سوری
مسجد اموی و پرایدهای ایرانی
اتحاد اسلامی شیعه و سنی ندارد
از ارومیه به ترکیه
مسیری کوتاه‌تر تا سوریه
مسجد جامع مهران
ایران اروپاست!
انصراف از مسیر فلوجه
کشتار مذهبی در عراق
دیدار غیرمترقبه با حکیم
یاری‌خواهی ما از سپاه بدر
محافظان بشیر نجفی
سختی ورود به دفتر سیستانی
مسجد کوفه و طرفداران مقتدا
غول‌های وادی‌السلام
حل مشکل جبر و اختیار
جریان شناسی مصلحان علم ِ مدرن
الرجال قوّامون؟!
پیش‏بینیِ ازدواج، آیا؟!
زنِ خوب، بد یا شاغل؟
قدرت پنجمین نسخه HTML
الماسهای آب ِ شار
شبیه آگهی ازدواج
شیوه سیدجمال در جنگ نرم
سیاحت ِ زمستانه
ضرورت اصول فقه حکومتی به روایت جوادی آملی
گلهای بهاری ِ پاییزی
راز مکعب روبیک و نرم افزار حل آن
نمونه فرآیند خودتکثیری ویروس
شهید صدر: اصل واقعیت بدیهی نیست!
اعتبار هم در حکم پول است!
چالش استفاده ناصحیح از Ajax
از معراج برگشتگان
آنکه نان از عمل خویش خورد
یعنی چه نظم ما در بی نظمی ماست؟
فاطمه، فاطمه است
درج متن و ترجمه قرآن در Word
دولت ِ دشمن؛ به بهانه ادغام وزارتخانه ها
یک همایش و 18 سخنران
بنفشه نارنجی
پردازش هوشمند متن
تمام سفر در یکجا
مکان تخمینی انفجار قم
وقتی اسرائیل گدایی میکند
آخوند درباری
تقویت درس اخلاق در حوزه
همایش تحوّل در علوم انسانی
جهانی شدن اسلامی و پذیرش‌های پیش‌نیاز
کمی هم نوستالوژی از خودمان...
کم‌فروشی ِ فرهنگی
بفرما روضه
ره‌آورد دیجیتالی نور...
پیدا کردن یک دوست قدیمی
باز هم فیزیک و فلسفه
فیزیک و فلسفه
تکنولوژی تبلیغ در حوزه
«مافیای فرهنگی» در خدمتِ «ناتوی فرهنگی»!

جمعه 29 اردیبهشت 91

امروز: 52 بازدید

دیروز: 97 بازدید

آشنایی

از معراج برگشتگان - شاید سخن حق
سید مهدی موشَّح[184]
آینده را بسیار روشن می‌بینم. شور انقلابی عجیبی در جوانان این دوران احساس می‌کنم. دیدگاه‌های انتقادی نسل سوم را سازگار با تعالی مورد انتظار اسلام تصوّر می‌نمایم. به حضور خود در این عصر افتخار کرده و از این بابت به تمام گذشتگان خود فخر می‌فروشم!

فهرست

[خـانه]

[ RSS ]

[شناسنامه]

[سایت شخصی]

[نشانی الکترونیکی]

شناسنامه

نام: سید مهدی موشَّح
نام مستعار: موسوی
تلفن تماس: 09192951227
جنسیت: مرد
استان محل سکونت: قم
زبان: فارسی
سن: 32
تاریخ تولد: 14بهمن 1358
تاریخ عضویت: 20/5/1383
وضعیت تاهل: غیرمتأهل
شغل: تحصیل و تدریس
تحصیلات: سطح 3 حوزه
وزن: 124
قد: 181

سایت شخصی

اندیشه‌ها و باورها
سواد کلاسیک
تحصیلات حوزوی
اسم و فامیل
سوابق کاری
موضوعات نوشته‌ها
سالهای نوشتن
سفارش‌دهندگان نوشته‌ها
سایت‌های طراحی شده
دموی سایت‌ها
آواها یا نوارها
نماها یا فیلم‌ها
حساب بانکی

آرشیو

فرزندانم [17]
سفرنامه خاورمیانه 1 [11]
سفرنامه خاورمیانه 2 [10]
فعالیت‏ها [39]
حکایت دعوایی عجیب [48]
نوشته‌ها [41]
حل مشکل جبر و اختیار [8]

طراح قالب

خودم
آری! طراح این قالب خودم هستم... زمانی که گرافیک و Html و جاوااسکریپت‌های پارسی‌بلاگ را می‌نوشتم، این قالب را طراحی کردم و پیش‌فرض تمام وبلاگ‌های پارسی‌بلاگ قرار دادم.
البته استفاده از تصویر سرستون‌های تخته‌جمشید و نمایی از مسجد امام اصفهان و مجسمه فردوسی در لوگو به سفارش مدیر بود.

در سال 1383

اشتراک‌گذاری




تعداد 84499 بازدید