سفارش تبلیغ
بزرگترین تونل شهری
کله پاچه - شاید سخن حق
  شاید سخن حق  

همه زهد در دو کلمه از قرآن فراهم است : خداى سبحان فرماید « تا بر آنچه از دستتان رفته دریغ نخورید ، و بدانچه به شما رسیده شادمان مباشید . » و آن که بر گذشته دریغ نخورد و به آینده شادمان نباشد از دو سوى زهد گرفته است . [نهج البلاغه]

تازه‌نوشته‌ها جدیدترین فعالیت‌ها سفرنامه اسلامی پی‌گیری یک پرونده خانوادگی
حل مشکل جبر و اختیار
جریان شناسی مصلحان علم
الرجال قوّامون؟!
پیش‏بینیِ ازدواج، آیا؟!
زنِ خوب، بد یا شاغل؟

[بیشتر]

سایت آسیدمنیرالدین
همایش فقه حکومتی
رهبری و بیداری اسلامی
متن کامل مقاله مان
ابزار یافتن IPهای ایرانی

[بیشتر]

دیدار با سیستانی
بیت حکیم
شافعیهای نقشبندیه
انفجار ریل قطار
از فلوجه و رمادی تا دمشق

[بیشتر]

احضار برای دادگاه
حکم ِ جلب
باز هم دادگاه
اجرت المثل!
پدرپرست!

[بیشتر]


در صفحه نخست میخوانید:   نقشه طلاق -  جریان شناسی مصلحان علم ِ مدرن -  حل مشکل جبر و اختیار 1
کله پاچه چهارشنبه 31 فروردین 90 - 10:25 صبح

«چی شده برادر، آفتاب از کدوم ور در اومده؟
کله‌پاچه دعوتمون کردی!»


این جمله را وقتی به او گفتم
که چند نفر از رفقا را دعوت کرده بود
خیلی خوشحال
ابتهاج در بشره صورتش موج می‌زد
از «طلاق» می‌گفت...
- تمام شد! خلاص!
یعنی طلاق ِ محضری و قطعی جاری شد؟!


امروز بالاخره مدارکش کامل شده
رأی دادگاه را داشته
گواهی عدم بارداری
و تمام آن‌چه برای اجرای صیغه طلاق لازم است
حتی همان دو و هشتصد را...!


- پزشکی قانونی که می‌رفتیم با زوجه
برای گرفتن گواهی عدم بارداری
صحبتی هم با هم کردید؟
- من کم، اصلاً سفت خودم را نگه داشته بودم
که حرف نامربوطی از دهانم در نیاید
سعی که این لحظات آخر را بالمعروف عمل کنم
اما او سخن آغاز کرد...
زوجه گفت: «تو نبوغ زیادی داری، این طوری حیف می‌شوی
من می‌دانم تو به چطور زنی نیاز داری
زنی که توقعاتش کم باشد و مزاحم کار علمی تو نشود»
منظورش چه بود؟
- ادامه نداد تا حرفش را کامل کند
ولی فکر کنم خودم بدانم تکمیل سخنش را
منظورش این بود که بهترین زن برای من فقط اوست!
این جمله را که گفت، خنده‌اش بالا گرفت :)
گفتم برادر آرام‌تر، خوب نیست این‌جا بلند می‌خندی
تو چه جوابی دادی؟
- خواستم خاطره خوشی بماند
کنایه‌ها را بی‌پاسخ گذاشتم
و سعی بر ملاطفت داشتم
که این نیز بگذرد و به مرحله بعدی زندگی خود وارد شوم
حتی گفت: «امروز عرش خدا را لرزاندی»
باز هم پاسخی ندادی؟
سکوت کردم و در دل سخن گفتم
با خود گفتم: آن روز که می‌رفت و خانه را ترک
آن روز که بچه‌ها را رها کرد و یک‌سال تنها با بچه‌هایم
آن روز که  در دادگاه به سادگی آب خوردن دروغ می‌بست و باکی نداشت از تهمت
آن روزها که به هر مناسبتی با مأمور کلانتری به در خانه می‌آمد
آن روزها عرش خدا نمی‌لرزید
امروز از این طلاق بلرزد؟!
آن افعال حرام بود و این، در حدّ نهایت، أبغض حلال نزد خداوند باشد
ارتکاب حرام کردی و باکی نداشتی، از این حلال ِ مبغوض نگران ِ عرش خدایی؟!
حاشا و کلا از این انصاف و مروّت


مشکل چه بود؟ می‌خواست بازگردد؟!
- به شدّت! رفتارهای عجیبی کرد، خیلی عجیب، اما...
عذرش را نپذیرفتی تا بازگردد؟
- کدام عذر، مگر کوتاه آمد
طوری رفتار می‌کرد حق به جانب
که برای ترحّم به زوج حاضر به بازگشت است
سخت گرفتی، ساده‌تر خب یک کمی، شاید...
- محکش زدم؛
گفتم: بعد از آن که شما از منزل رفتید...
هنوز حرفم را کامل نکرده بودم
کلامم را نصفه قطع کرد
«تو مرا از خانه بیرون کردی، من نرفتم»
دیدم هنوز بیمار است
بیمار ِ تکبّر ِ خویش
هنوز صواب و خطا نمی‌داند
هنوز هم خودشیفتگی‌اش کاستی نیافته
خیری در این زندگی ندیدم
بازگردد که چه؟
استخوان در گلویم باشد چند سال...!
این شد که نپذیرفتم
امتحانش را رد شد، قبول می‌شد اگر، حرفی نبود!


گفتم: پس حالا دیگر مجردی رسماً؟!
نفس عمیقی کشید
سرش را رو به آسمان
نگاهی عمیق به ابرهایی که از پهنه‌ای سفید می‌گذشتند
چشم‌هایش را بر هم زد
به آرامی
با صدایی که از اعماق وجودش بر می‌خواست
مرا خطاب کرد و گفت:
«آزاد شدم، و همیشه آزاد خواهم ماند!»
گفتم برادر ولی رسم این است که مرد، زن را طلاق دهد
به معنای این‌که آزاد نماید
لبخند تلخی به کنایه از خطایی که در کلامم دیده،
- این رسم قدیم بود، رسم جدید این است، برادر!


در اختتام کلام روایتی از امام موسی بن جعفر(ع) ذکر می‌کنم که سند آن صحیح و رواتش همگی موثق می‌باشند:


مُحَمَّدُ بْنُ الْحُسَیْنِ عَنْ إِبْرَاهِیمَ بْنِ إِسْحَاقَ الْأَحْمَرِ عَنْ عَبْدِ اللَّهِ بْنِ حَمَّادٍ عَنْ خَطَّابِ بْنِ سَلَمَةَ قَالَ کَانَتْ عِنْدِی امْرَأَةٌ تَصِفُ هَذَا الْأَمْرَ وَ کَانَ أَبُوهَا کَذَلِکَ وَ کَانَتْ سَیِّئَةَ الْخُلُقِ فَکُنْتُ أَکْرَهُ طَلَاقَهَا لِمَعْرِفَتِی بِإِیمَانِهَا وَ إِیمَانِ أَبِیهَا فَلَقِیتُ أَبَا الْحَسَنِ مُوسَى ع وَ أَنَا أُرِیدُ أَنْ أَسْأَلَهُ عَنْ طَلَاقِهَا فَقُلْتُ جُعِلْتُ فِدَاکَ إِنَّ لِی إِلَیْکَ حَاجَةً فَتَأْذَنُ لِی أَنْ أَسْأَلَکَ عَنْهَا فَقَالَ ائْتِنِی غَداً صَلَاةَ الظُّهْرِ قَالَ فَلَمَّا صَلَّیْتُ الظُّهْرَ أَتَیْتُهُ فَوَجَدْتُهُ قَدْ صَلَّى وَ جَلَسَ فَدَخَلْتُ عَلَیْهِ وَ جَلَسْتُ بَیْنَ یَدَیْهِ فَابْتَدَأَنِی فَقَالَ یَا خَطَّابُ کَانَ أَبِی زَوَّجَنِی ابْنَةَ عَمٍّ لِی وَ کَانَتْ سَیِّئَةَ الْخُلُقِ وَ کَانَ أَبِی رُبَّمَا أَغْلَقَ عَلَیَّ وَ عَلَیْهَا الْبَابَ رَجَاءَ أَنْ أَلْقَاهَا فَأَتَسَلَّقُ الْحَائِطَ وَ أَهْرُبُ مِنْهَا فَلَمَّا مَاتَ أَبِی طَلَّقْتُهَا فَقُلْتُ اللَّهُ أَکْبَرُ أَجَابَنِی وَ اللَّهِ عَنْ حَاجَتِی مِنْ غَیْرِ مَسْأَلَةٍ
خطاب بن سلمه [یکی از یاران امام موسی کاظم(ع)] گفت: زنی داشتم با صفتی که پدرش نیز همان خصلت را داشت، بد اخلاق بود، اما مایل نبودم طلاقش دهم، زیرا از ایمان او و ایمان پدرش آگاهی داشتم، امام موسی کاظم(ع) را ملاقات کردم و قصد داشتم درباره طلاق آن زن از او بپرسم، گفتم: فدای شما شوم، نیازی به شما دارم، اجازه می‌دهید از شما بپرسم؟ فرمود: «فردا هنگام نماز ظهر بیا!» نماز ظهر را که خواندم، آمدم و او را در یافتم که نماز خواند و نشست، به نزدش رفتم و در برابرش نشستم، پس با من سخن آغاز کرد و فرمود: «ای خطاب! پدرم دختر عمویم را به عقد من درآورد که بد اخلاق بود، به حدّی که چه بسا اگر پدرم در را بر روی من و او می‌بست به امید این‌که با آن زن وصلت نمایم، از دیوار بالا می‌رفتم و از آن زن می‌گریختم! هنگامی که پدرم فوت کرد، آن زن را طلاق دادم!» گفتم: الله اکبر! به خدا قسم بدون این‏که سؤالم را بپرسم به من پاسخ داد!
 منابع:  -الکافی، ج6، ص55، ح2     -وسائل‏الشیعة، ج22، ص10، ح27885
ارزیابی سند:  صحیح، مسند


نوشته شده توسط: سید مهدی موشَّح نظرات شما ()

بایگانی وبلاگ:   فرزندانم -  سفرنامه خاورمیانه اسلامی -  فعالیت‏ها -  حکایت دعوایی عجیب -  نوشته‌ها
از فعالیت در سفر با نوشتن
سایت آسیدمنیرالدین
همایش فقه حکومتی
پیام رهبری برای نهضت بیداری اسلامی
متن کامل مقاله مان
نمودار تشکیلاتی سازمان ملل
چشم انداز فناوری اطلاعات
ابزار یافتن IPهای ایرانی
طرحی برای جهاد اقتصادی
مقاله‌‏مان برای همایش‌مان
نوشته های جدید برای دانلود
مهندسی شبکه مجازی
قطعی بودن ولایت فقیه بر مبنای تمام فقها
دامنه و محدوده تمام IPهای ایرانی (Iran's IP index)
مردان ِ شبکه
تقسیمات کشوری
طرح مهندسی فرهنگی
داده‌های کارگروه‌ها
فرآیند دادرسی تمکین
مافیای فرهنگی
تبلیغ دین؛ کارکرد وبلاگ
سه ساعت با اساتید حوزه
فرآیند ارائه دادخواست
فرآیند دادرسی مهریه
نخبگان حوزه و توصیه رهبر
عمق آزاداندیشی رهبر
نقش ارتکازات اجتماعی در اجتهاد
یک ماه گذشت
سه روز فرصت و اینهمه طلبه!
خارج ولایت فقیه
خارج میروم
دریافت حجره اینترنتی
ماهیگیری
عجب اصفهانی...!
این بار مشهد
اطلاعات هفتاد نوشته منتشر شد!
یک نمونه از وبرایت
وبرایت
کار فروشگاه فرهنگی عماد به زودی تمام میشود!
آغاز یک نوشته؛ سفرنامه خاورمیانه
دیدار با سیستانی
بیت حکیم
شافعی‌های نقشبندیه
انفجار ریل قطار
از فلوجه و رمادی تا دمشق
سخن پایانی سفر
پایان سفر
از تاوان تا وان
اتوبوس به جای قطار
انصراف از لبنان
دفتر رهبری در سوریه
معرفی پارسی‌بلاگ به کافینت سوری
مسجد اموی و پرایدهای ایرانی
اتحاد اسلامی شیعه و سنی ندارد
از ارومیه به ترکیه
مسیری کوتاه‌تر تا سوریه
مسجد جامع مهران
ایران اروپاست!
انصراف از مسیر فلوجه
کشتار مذهبی در عراق
دیدار غیرمترقبه با حکیم
یاری‌خواهی ما از سپاه بدر
محافظان بشیر نجفی
سختی ورود به دفتر سیستانی
مسجد کوفه و طرفداران مقتدا
غول‌های وادی‌السلام
حل مشکل جبر و اختیار
جریان شناسی مصلحان علم ِ مدرن
الرجال قوّامون؟!
پیش‏بینیِ ازدواج، آیا؟!
زنِ خوب، بد یا شاغل؟
قدرت پنجمین نسخه HTML
الماسهای آب ِ شار
شبیه آگهی ازدواج
شیوه سیدجمال در جنگ نرم
سیاحت ِ زمستانه
ضرورت اصول فقه حکومتی به روایت جوادی آملی
گلهای بهاری ِ پاییزی
راز مکعب روبیک و نرم افزار حل آن
نمونه فرآیند خودتکثیری ویروس
شهید صدر: اصل واقعیت بدیهی نیست!
اعتبار هم در حکم پول است!
چالش استفاده ناصحیح از Ajax
از معراج برگشتگان
آنکه نان از عمل خویش خورد
یعنی چه نظم ما در بی نظمی ماست؟
فاطمه، فاطمه است
درج متن و ترجمه قرآن در Word
دولت ِ دشمن؛ به بهانه ادغام وزارتخانه ها
یک همایش و 18 سخنران
بنفشه نارنجی
پردازش هوشمند متن
تمام سفر در یکجا
مکان تخمینی انفجار قم
وقتی اسرائیل گدایی میکند
آخوند درباری
تقویت درس اخلاق در حوزه
همایش تحوّل در علوم انسانی
جهانی شدن اسلامی و پذیرش‌های پیش‌نیاز
کمی هم نوستالوژی از خودمان...
کم‌فروشی ِ فرهنگی
بفرما روضه
ره‌آورد دیجیتالی نور...
پیدا کردن یک دوست قدیمی
باز هم فیزیک و فلسفه
فیزیک و فلسفه
تکنولوژی تبلیغ در حوزه
«مافیای فرهنگی» در خدمتِ «ناتوی فرهنگی»!

جمعه 29 اردیبهشت 91

امروز: 42 بازدید

دیروز: 97 بازدید

آشنایی

کله پاچه - شاید سخن حق
سید مهدی موشَّح[184]
آینده را بسیار روشن می‌بینم. شور انقلابی عجیبی در جوانان این دوران احساس می‌کنم. دیدگاه‌های انتقادی نسل سوم را سازگار با تعالی مورد انتظار اسلام تصوّر می‌نمایم. به حضور خود در این عصر افتخار کرده و از این بابت به تمام گذشتگان خود فخر می‌فروشم!

فهرست

[خـانه]

[ RSS ]

[شناسنامه]

[سایت شخصی]

[نشانی الکترونیکی]

شناسنامه

نام: سید مهدی موشَّح
نام مستعار: موسوی
تلفن تماس: 09192951227
جنسیت: مرد
استان محل سکونت: قم
زبان: فارسی
سن: 32
تاریخ تولد: 14بهمن 1358
تاریخ عضویت: 20/5/1383
وضعیت تاهل: غیرمتأهل
شغل: تحصیل و تدریس
تحصیلات: سطح 3 حوزه
وزن: 124
قد: 181

سایت شخصی

اندیشه‌ها و باورها
سواد کلاسیک
تحصیلات حوزوی
اسم و فامیل
سوابق کاری
موضوعات نوشته‌ها
سالهای نوشتن
سفارش‌دهندگان نوشته‌ها
سایت‌های طراحی شده
دموی سایت‌ها
آواها یا نوارها
نماها یا فیلم‌ها
حساب بانکی

آرشیو

فرزندانم [17]
سفرنامه خاورمیانه 1 [11]
سفرنامه خاورمیانه 2 [10]
فعالیت‏ها [39]
حکایت دعوایی عجیب [48]
نوشته‌ها [41]
حل مشکل جبر و اختیار [8]

طراح قالب

خودم
آری! طراح این قالب خودم هستم... زمانی که گرافیک و Html و جاوااسکریپت‌های پارسی‌بلاگ را می‌نوشتم، این قالب را طراحی کردم و پیش‌فرض تمام وبلاگ‌های پارسی‌بلاگ قرار دادم.
البته استفاده از تصویر سرستون‌های تخته‌جمشید و نمایی از مسجد امام اصفهان و مجسمه فردوسی در لوگو به سفارش مدیر بود.

در سال 1383

اشتراک‌گذاری




تعداد 84489 بازدید