• وبلاگ : شايد سخن حق
  • يادداشت : كارآگاه فوم بر
  • نظرات : 0 خصوصي ، 10 عمومي

  • نام:
    ايميل:
    سايت:
       
    متن پيام :
    حداکثر 2000 حرف
    كد امنيتي:
      
      
     
    + .... 
    فقط برايم جاي تعجب بود!!!
    همين!!!
    البته همچنان نيز...
    خنده اي در کار نبود:)
    پاسخ

    بله، صحيح مي‌فرماييد. من نيز روزهاي اول فقط تعجب مي‌كردم. رفتارهاي شگفتي مي‌ديدم كه در عمرم نديده بودم. يك شب به ما زنگ زدند كه عروس خانواده فرار كرده! همه بسيج شدند و چند ساعت بعد پيدايش كردند، در حرم! از چه فرار كرده بود فكر مي‌كنيد؟ شگفت‌آور است! پسر فيلم ناجور در خانه ديده، زنش هم خواسته ببيند، اجازه نداده، دعوا و در نهايت قهر شبانه! يا مثلاً عروس خانواده برگشته به خواهرشوهر خود گفته: «مريم عين باباش زيرچشمي به آدم نگاه مي‌كنه!» دقت فرموديد خواهرم؟! يا بچه شش‌ماهه را در خانه پدرزن روي پايت بخواباني، [اين روال هميشه بود، كارهاي بچه‌ها از كودكي با خودم بود، حتي وقتي در خانه پدرزن مهمان بوديم!!!] و بچه زود بخوابد، عروس خانواده به مادر بچه بگويد: «آقاي ... چه خوب مي‌خوابونه!» ازين شگفتي‌ها ابتدا تعجب مي‌كردم. بعد وقتي از بيماري‌هاي روحي تك‌تك آن‌ها با خبر شدم، ديگر تعجب نكردم. خيلي زياد است... زياد، بخواهم اگر از اين دست قصه‌ها عرض كنم، عجايبي كه در خانواده آن‌ها ديدم. ولي طبيعي بود، وقتي بفهمي يكي شيزوفرني دارد، ديگري هيستريك است، آن‌يكي دوقطبي، بعدي پارانوئيدي، قسمت ما هم يك نارسيست‌شان شد! :) [پ.ن. تكه طالبي نرم دست پسرش داده، مي‌چلاند و مي‌خورد و راه مي‌رود، به باباي بچه مي‌گويم: آب طالبي دارد مي‌ريزد روي فرش! با خونسردي يا به قول خودش «دل‌گندگي» مي‌گويد: «مي‌بينم!» و هيچ حركتي به بخش تحتاني بدن خود نمي‌دهد! هم پدر بچه مي‌بيند و هم مادر بچه! بعد مي‌خواهيد بچه‌شان آدم بار بيايد؟! اين‌ها از تربيت چيزي نمي‌دانند! تكثير رذائل خود را مي‌كنند و آينده را كپي امروز مي‌سازند، بلكه زشت‌تر! :( ]