• وبلاگ : شايد سخن حق
  • يادداشت : بمب ساعتي
  • نظرات : 0 خصوصي ، 10 عمومي

  • نام:
    ايميل:
    سايت:
       
    متن پيام :
    حداکثر 2000 حرف
    كد امنيتي:
      
      
     
    خونه ي خاله که بوديم، برادرها و خواهر بزرگم اومدند اصفهان ديدن... يه اتاق مخروبه اي هم کنج حياط بود که سقفش ريخته شده بود و استفاده نمي شد، يه روز خواهرم يه لنگه چرخ که مال سه چرخه هاي بچه ها هست را داد دست برادر کوچکم و بهش گفت: با اين برام يه دوچرخه درست کن!!!
    و برادرم بعد از اينکه از بهت در اومد، تلاش کرد تا يه اسباب بازي برامون درست کنه، رفت توي همون اتاق و گشت و گشت و گشت تا يه چيزي پيدا کنه و در آخر با يه تيکه پارچه ي صورتي رنگ اومد بيرون!
    چند سري شستش و حسابي تميزش کرد، بعدم توش رو پر کرد از خورده پارچه و پلاستيک و ... دوختش و روش را هم کوک زد و براش با کوک زدن، چشم و بيني و دهن درست کرد!
    يه عروسک صورتي رنگ که خرگوش بود...
    پاسخ

    با فرمايش شما موافقم؛ همينکه خاطره چنين اسباب‌بازي‌هايي باقي‌ترند. مهم خود آن وسيله نيست، ارتباط عاطفي حاصل از آن بسيار دلچسب‌تر است. چيزي که در قضيه اخير مرا به تعجب واداشت شدت استقبال بود، اينکه چند لامپ کوچک مي‌تواند هوس کودکان ما را از اسباب‌بازي‌هاي گران‌قيمت خارجي بگرداند و همان کارکرد را داشته باشد. تشکر از خاطره زيباي شما. ولي در نهايت آن چرخ گويا استفاده نشد!؟