• وبلاگ : شايد سخن حق
  • يادداشت : روز قدس
  • نظرات : 1 خصوصي ، 6 عمومي
  • ساعت ویکتوریا

    نام:
    ايميل:
    سايت:
       
    متن پيام :
    حداکثر 2000 حرف
    كد امنيتي:
      
      
     
    سلام
    اين کامنت را خصوصي مي فرستم، اگر خواستيد عمومي کنيد از نظر من اشکالي نداره، خصوصي مي فرستم چون نمي دونم تمايل شما بر چيه، خصوصي يا عمومي ...
    نمي دونم خياطي هاي خورده ريزي که تو زندگي پيش مياد را چه کسي براتون انجام ميده
    مثلاً دوختن کش چادر دخترکوچولوتون
    اگر خودتون زحمتش را کشيديد، مي خواستم بگم يه تغيير کوچيک بهش بديد که قشنگ تر رو سر بايسته
    و اون اينکه: چادر را که روي سر انداختيد، درست در انتهاي گوش را علامت بزنيد که کش دوخته بشه، و موقع دوختن کش روي علامتي که زديد حدود دو الي سه سانت عقب تر از لبه ي چادر کش را بدوزيد
    در اين حالت رو سر قشنگ تر مي ايسته و لبه ي چادر از صورت فاصله نمي گيره. ضمن اينکه موقع استفاده ميشه چادر را جلوتر قرار داد طوري که گوش هم اذيت نشه
    براي اينکه کش چادر و کوکي که بهش زده شده به مرور چادر را پاره نکنه، مي تونيد دو تا دکمه ي خيلي کوچيک و مشکي رنگ هم تهيه کنيد و چادر را بين کش و دکمه قرار بديد و بعد کوک بزنيد. اگر چه دکمه ي مشکي رنگ ديده ميشه ولي چادر ديگه پاره نميشه :)
    ضمن اينکه نقد نبود، يک پيشنهاد خواهرانه بود. مدت يک سالي که وبتون رو مي خونم، مطلبي که جاي نقد داشته باشه نديدم و يکي از دلايل خاموش بودنم هم همين بود. چون اصولا کامنت هاي تاييدي نمي گذارم. جايي که حرف داشته باشم، حرفم و نظرم را ميگم، سئوال باشه سئوالم را مي پرسم و نقد داشته باشه متناسب با درکم نقد ...
    جسارت خواهرتون رو به بزرگواري خودتون ببخشيد
    پاسخ

    اتفاقاً همين چادري که در تصوير هست را خودم کش زدم. کوک هم نزدم اصلاً، يه سره گذاشتم زير چرخ و دوختم. از کنار شقيقه اندازه گرفتم و حدود يک‌سانت داخل، دور از لبه ترکي چادر. يه چرخ خياطي کاچيران خريده‌ام. اصلاً زندگي بدون چرخ خياطي که چرخش نمي‌چرخد. اعتماد به نفس بالايي در خياطي دارم. همين يک ماه پيش چند متر پارچه خريدم و سه شلوار داخل منزل براي خودم دوختم. آن‌چه که هماره در بر دارم. مداد را برداشتم يک روزي، چند گل روي چند پارچه کشيدم، بي‌هيچ الگو و نمونه‌اي. کارگاه انداختم و با کاچيران گلدوزي کردم. همين پارچه‌اي که الآن روي چرخ است، يکي از گلدوزي‌هاي خودم را دارد. در اين مدت زندگي خواستم برتري‌هاي مردانه‌ام را بر تمامي اختصاصات زنانه ثابت کنم. نه اين‌که حال کسي را بگيرم، که دل خود آرام نمايم. همين امروز، همچين موهاي دخترم را بافتم که نگو. کاري که مادرش نمي‌توانست. دشوارترين عمليات نگهداري فرزند شايد دفعيات او باشد، آنقدر در اين مقوله دست و پا زده و شلوار حال به هم‌زن و ... خلاصه باطل کردم افسانه‌اي را که مي‌گفت: فقط مادر مي‌تواند!!! فراموش نکنيد سيدمرتضي دو ماهه بود که اموراتش به من واگذار شد! راستي، يه قصه جالب، همين سه ماه پيش، منزل يکي از دوستان ميهمان بودم، بچه‌ها سرگرم بازي با بچه صاحبخانه، آنقدر مشغول که دفع يادشان رفت! کوچيکه شلوار خيس کرد، تا آمدم جمع و جورش کنم، وسطي دفعيات سنگينش! زن صاحبخانه جيغي زد که تن من به لرزه درآمد! اما من، با آرامش، حتي تنبيهش نکردم. به حياط بردم، تطهير کردم. شلوار قرضي از ميزبان گرفتم و خانه آوردم‌شان. محل نجس را هم دوستم آب ريخت و تميز کردم. الحمدلله کف خانه‌شان کفپوش بود، نه فرش و موکت. آمديم خانه و هر جا تعريف کردم کلّي خنديديم.