• وبلاگ : شايد سخن حق
  • يادداشت : نقاشي نقاشي پويا
  • نظرات : 2 خصوصي ، 8 عمومي
  • درب کنسرو بازکن برقی

    نام:
    ايميل:
    سايت:
       
    متن پيام :
    حداکثر 2000 حرف
    كد امنيتي:
      
      
     
    + مريم 
    خيلي قشنگ بود
    پاسخ

    تشكر.
    + رونيا طهماسبي 
    خودمونيما عجب باحال بووووووووود
    پاسخ

    و تشكر.
    + رونيا طهماسبي 
    وبتون خيلي باحال بووووووووووووود
    پاسخ

    تشكر.

    ليلاي قصه ي من..روزي،من با دل.عجيب مي سوزم

    حتي دليلش را نمي فهمم .وقتي که پر آسيب مي سوزم

    يک سيب را بردار ليلا جان..قرمز ..و رويش عشق را بنويس

    دل سرخ تر از سيب..قلب من،مثل دل اين سيب مي سوزم

    اصلن نمي فهمم چقدر ..اما..چشمانم از باران.غمگين تر

    آتش نمي فهمد چرا داغم..تب دار..پر لهيب..ميسوزم

    گفته ست:عشق و عاشقي مرده..حق داشت از بس که تبر خورده

    ليلا ولي من...سرو پا برجا.در دست اين تکذيب مي سوزم

    تسبيح دستان دل من را..هر دانه ذکرش سوره ي آه ست

    ترکيب عشق و دل..من عمري ست..به جرم اين ترکيب مي سوزم

    مثل اناري..دانه دانه سرخ..اشک از دو چشمان سرازير است

    اين جا خراب آباد دنيا؛؛من..دق کرده از تخريب مي سوزم

    عشق و من و ليلا که مي سوزيم...مثل زليخا..ما که مي سوزيم

    پاسخ

    شما با اين طبع شعر چرا از سايت http://www.shereno.com استفاده نمي‌فرماييد. فضايي بسيار ساده و راحت، قابل و توانا، براي ارائه اشعار و سروده‌هاي‌تان به سبك قديم و جديد؛ نو و سپيد، كه كوچك و بزرگ نظر مي‌دهند و ياري‌تان مي‌نمايند. به گمانم بسيار موفق‌تر خواهيد بود تا قرار دادن آن‌ها در كامنت ساير وبلاگ‌ها. حق يارتان.

    تو آمدي و هواي گندم کردم

    در دست گناه تو..خودم گم کردم

    لعنت به خودم..که من خودم را با تو

    بي آبرو ترين مردم کردم

    مثل سدي مقابل فکرم نشسته اي

    تا بلکه وا نگردد..لبهاي بسته اي

    عمري ست..اين تو..مثلن مهربان من

    من را به نام حضرت عاشق شکسته اي

    پاسخ

    تشکر که اين فضاي خالي را با سروده‌هاي‌تان عِطرآجين نموديد.

    راه ما ..کج راهه شد يوسف بيا

    يک!هزاران جاده شد يوسف بيا

    دل اسير چشم دنيا کرده اند

    شهر پر از دلداده شد ؛يوسف بيا

    خود اسيران ؛دم ز ياري مي زنند

    خودپرست؛!آزاده شد ،يوسف بيا

    خون دل جوشد ز جان عاشقان

    غم ز هجران زاده شد،يوسف بيا

    عاشقي رسم بلاکش هات بود

    حال رسمي ساده شد. يوسف بيا

    خوبي کنعان ز يادش مي رود

    پيش پا افتاده شد يوسف بيا

    چشم بر راهم؛ زليخاي توام

    مصر تو آماده شد.يوسف بيا

    چشم ظاهر بين اين مردم ز بس

    مست صدها باده شد. يوسف بيا

    عشق از بس که تنها مانده است

    از نفس افتاده شد يوسف بيا


    آن آينه ام که خرد خردم بي تو

    يک عمر به درد ..دل سپردم بي تو

    گفتم که بيايي و دوايم باشي

    آخر تو نيامدي و مردم..بي تو

    آن شيشه اي ام که تو تگرگم بودي

    يک عمر فريب داده..مرگم بودي

    حالا که مي روم مرا مي خواهي

    حيف از بهارم که تو برگم بودي

    اسدي


    گنگ است چقدر کار و بارم.. يوسف

    دل باخته ام و غصه دارم... يوسف

    من تا ته دنيات..زليخا هستم

    هرگز نرود به توبه کارم..يوسف