سفارش تبلیغ
صبا
  شاید سخن حق  

[ و بر پلیدیى که در پارگین بود گذشت و فرمود : ] این چیزى است که بخیلان در آن بخل مى‏ورزیدند . [ و در روایت دیگرى است که فرمود : ] این چیزى است که دیروز بر سر آن همچشمى مى‏کردید . [نهج البلاغه]

تازه‌نوشته‌ها آخرین فعالیت‌ها مجموعه‌نوشته‌ها فرزندانم

[بیشتر]

[بیشتر]

[بیشتر]

[بیشتر]

در صفحه نخست می‌خوانید:   حساسیت ِ حکومت - 
خط ِ چشم پنج شنبه 96 شهریور 2 - 1:16 عصر

ما نکشیده‌ایم
ما دست نزده‌ایم
از ابتدا این طور بوده‌اند
از وقتی به دنیا آمده‌اند



لحظه‌های بسیاری
همه با هم
می‌نشینیم و به زیبایی جوجه‌هایمان می‌نگریم
از تماشای‌شان سیر نمی‌شویم

انگار هنرمندی هنر نمایانده
دست به کار شده
و این چنین زیبایی آفریده
بسیار زیبا
نیست؟!

چگونه است که انسان‌هایی در این میان
این همه زیبایی را نشان خدا نمی‌بینند
امثال داروین
و خلف او داوکینز
بنده خدا صدها صفحه کتاب نوشته تا خدا را انکار کند
با اصرار بر این‌که تمام این زیبایی‌های خلقت را بر دوش «انتخاب طبیعی» بیاندازد
فرگشت
خودشان هم متحیّرند
و درمانده
از این‌که تبدیل عدم به وجود را توصیف کنند
اما بر این ناتوانی سرپوش گذاشته
سر تحوّل و تطوّر مخلوقات توقف کرده
عجب بازار فریبی راه انداخته‌اند

خدایا ما اقرار می‌کنیم تو هستی
بر اساس این همه نظم زیبایی که می‌بینیم
حالا آتئیست‌ها و آگنوستیک‌ها هر چه دلشان می‌خواهد بگویند
آن‌ها حتی نمی‌توانند پدید آمدن یک الکترون را توجیه نمایند!

«وَمِنْ آیَاتِهِ خَلْقُ السَّمَاوَاتِ وَالْأَرْضِ وَمَا بَثَّ فِیهِمَا مِن دَابَّةٍ وَهُوَ عَلَى جَمْعِهِمْ إِذَا یَشَاءُ قَدِیرٌ» (شوری:29)
و از نشانه های [ربوبیت و قدرت] او آفرینش آسمان ها و زمین است و [نیز] آنچه از جنبنده میان آن دو پراکنده است، و او هرگاه بخواهد بر جمع کردنشان تواناست. (ترجمه انصاریان)


نوشته شده توسط: سید مهدی موشَّح نظرات شما ^

در صفحه نخست می‌خوانید:   حساسیت ِ حکومت - 
نسل دوم چهارشنبه 96 شهریور 1 - 2:5 عصر

جایشان تنگ شده
چند روز است
گنده شده‌اند
بزرگ
خیلی بزرگ‌تر از آن‌که در آن قفس کوچک راحت باشند
همان جوجه‌های نسل اول

بچه‌ها گفتند قفس بزرگ بسازیم
و ساختیم



رفتیم بازار کهنه
قفس‌هایی داشتند
یک معمولی‌اش
به قیمت پنجاه هزار تومان
تازه نصف این‌چیزی که ما ساختیم

چوب اندازه زد و برید
چوب‌فروش
آوردیم خانه و به هم متصل کردیم
بچه‌ها رنگ زدند
رنگی متفاوت
نارنجی! :)

توری هم در بازار دیدیم
به جای فلزی از پلاستیک
اولش گمان کردم ضعیف باشد
پاره شود زود
ولی تأکید داشت محکم است
خیلی محکم
و راست می‌گفت
از توری سیمی هم محکم‌تر
و البته ارزان‌تر!

رنگ توری نارنجی بود
این شد که قرمز و زرد خریدیم
قاطی کردیم و تقریباً نارنجی شد
تأثیر قرمز بیشتر از آن بود که به زرد اجازه خودنمایی دهد
نارنجی‌اش به سمت سرخ کشیده!

جوجه‌ها در قفس تازه ریز دیده می‌شوند
جای کافی برای ورجه و وورجه
بپرند بالا و بالاتر
پلکان‌هایی برای بالارفتن

به یک روز نکشید
بچه‌ها گیر دادند که حالا قفس کوچک‌مان خالی مانده
نمی‌شود که
دوباره برویم و یک‌روزه بخریم
صبح رفتیم
همین امروز صبح
فروشنده دستش آلوده
به خون خروسی که تازه سر بریده
پنج جوجه در جعبه همراهمان انداخت
گفتم پنج‌تا
تا بقیه پول را برنگرداند
نمی‌خواستم یک اسکناس دو تومانی خروسی در جیبم بگذارم
خون ِ خروسی!
این شد که یکی بیشتر از دفعه قبل گرفتیم
نسل دوم جوجه‌ها را
فقط برای احتراز از آلودگی! :)



قدرت بر پرستاری
اهمیت به نگهداری
حفظ
احساس مسئولیت داشتن نسبت به دیگری
چه هم‌نوع باشد و چه غیرهم‌نوع
اساساً این خیلی خصلت مهمی‌ست
توانایی بر «اهمیت‌دادن»
این‌که بتواند انسان «نگران» دیگران باشد
دلواپس یعنی
غذایش دیر نشود
ظرف آبش خالی نماند
تشنه هست؟
گشنه نیست؟
در این یک ماه کودکانم این حس را تجربه کرده‌اند
و از این بابت در لذّت‌اند
و خوشحال
من نیز خوشحالم
احساس می‌کنم راه جدیدی پیدا شده تا معرفت‌شان ارتقاء یابد
تصاعدی رشد کند!

خدای را سپاس!

پ.ن.
بچه‌ها برای جوجه‌های نسل اول اسم گذاشته بودند
جوجه سیده‌مریم حنا
جوجه سیداحمد طلا
جوجه سیدمرتضی پرسفید
و نام جوجه‌ای که برای من کنار گذاشتند را وروجک قرار دادند
امروز هم در حال رایزنی می‌باشند
قصد دارند پنج نام هم برای این‌ها ثبت کنند
و در حال تملّک
گفتگو می‌کنند تا هر کدام یکی را مالک شود
چه دنیای جالبی دارند کودکان
تمام تلاش‌شان این‌که دنیای‌شان واقعی باشد
مثل دنیای بزرگ‌ترها
انگار تمرین زندگی می‌کنند با این بازی‌های‌شان
البته به تعبیر ما بازی
برای خودشان زندگی‌ست!
:)

پ.ن.
خیلی زرنگ شده
تیز و حواس جمع
دید دارم چیزی می‌نویسم
پرسید: می‌خواهی درباره جوجه‌ها مطلب بنویسی؟
گفتم: بله!
دیگر چیزی نگفت
چند ساعت بعد کول‌دیسک را آورد و گذاشت روی لپ‌تاپم
پرسیدم: چیست؟
پاسخ داد: درباره جوجه‌ها مطلب نوشتم!

مریم خودش رفته از جوجه‌ها عکس گرفته
آن‌چه در نظرش بوده نوشته
بیشتر هم بیان احساسش
از این‌که جوجه‌ها را در دست گرفته و لمس کرده
با چنین عباراتی:










نوشته شده توسط: سید مهدی موشَّح نظرات شما ^

در صفحه نخست می‌خوانید:   حساسیت ِ حکومت - 
قفس ِ دنیا سه شنبه 96 مرداد 24 - 12:53 عصر

«بابا من یه چیزی فهمیدم»
- چی عزیزم؟
«فهمیدم دنیا مثل یه قفسه»
- آفرین، چطوری فهمیدی؟



واقعاً تعجب کرده بودم
چیزهای زیادی درباره دنیا یادشان داده بودم
ولی
این از آن چیزهایی نبود که من به او گفته باشم
مشتاق شدم بدانم چطور به این نتیجه رسیده

«از قفس جوجه‌ها
اون‌ها نمی‌تونند از قفس بیرون برن
ما هم نمی‌تونیم از دنیا بریم بیرون!»
- دقیقاً، حالا به نظرت چه وقت از این قفس آزاد می‌شویم؟!
«وقتی بمیریم»
- موقع آزادی خوشحال می‌شویم یا ناراحت؟

قصد داشتم با این سؤالات
محک بزنم اندیشه‌اش را
دیدگاه‌هایش را نسبت به دنیا
ببینم واقعاً چه نظری پیدا کرده
توقع داشتم بگوید خوشحال می‌شویم
وقتی دنیا را به قفس تشبیه کرده
طبیعتاً باید خروج از آن را شادکننده تلقّی کند
اما پاسخش متفاوت بود

«بستگی داره!»
- به چی؟
«به این‌که چه کارهایی تو دنیا کرده باشیم!»

غرق سرور شدم
از این فهم و درایت
و از فایده‌رسانی جوجه‌ها
یعنی نگهداری پرندگان در خانه
حتی به رشد ایدئولوژی و اعتقادات کودکان نیز یاری می‌رساند؟!
حقیقتاً به این نکته تا به حال نیاندیشیده بودم!

دیدم تنور داغ است
نان را چسباندم
- دخترم عین همینی که تو فهمیدی را
رسول خدا (ص) هم فرموده‌اند
الدنیا سجن المؤمن!
دو سه بار تکرار کرد تا حفظ شود

چیزی که انسان خودش به آن برسد
همیشه باارزش‌ترین است
و ماندگارترین
به هیچ قیمتی حاضر نیست از دست بدهد!


نوشته شده توسط: سید مهدی موشَّح نظر دهید!

در صفحه نخست می‌خوانید:   حساسیت ِ حکومت - 
انیماتوران یکشنبه 96 مرداد 22 - 7:56 عصر

یک کسی
یک روزی
یک هدیه‌ای
فراتر از آن‌چه معمولاً خودمان می‌خریدیم
به بچه‌ها داد؛
به نظر من به درد نخور
به نظر آن‌ها جواهر!

اسباب‌بازی باید چیزی از کودک طلب کند
از او بخواهد
تا چیزی از خود اضافه نماید
نه این‌که همه چیز از قبل چیده شده باشد...

خلاصه اولش خیلی خوش‌شان آمد
کیف کردند یعنی
به سرعت پخش کردند و ساختند
ولی فقط یکی دو روز
روز سوم خسته‌شان کرد
چیزی که هر بار خراب کنی همان قبلی شود
حداقل آجرهایی که خودمان می‌خریدیم
هزاران شکل مختلف از آن‌ها بیرون می‌آمد
تعیّن نداشتند این‌قدر...

دیدم حیف است
انصافاً این اسباب‌بازی‌ها گران هم هستند
بگذار من چیزی اضافه کنم
این شد که گفتم:
بیایید با این‌ها انیمیشن بسازید
حالت‌ها را تغییر دهید و عکس بگیرید
مثلاً از مراحل ساختش...

اول سیدمرتضی دوربین را آورد
تعدادی تصویر در آن بود
عکس‌ها را بیرون کشیدم و به هم چسباندم
یک موزیک هم گذاشتم
شد این:

...

[دانلود فیلم]


سیداحمد ابتدا حرفم را جدی نگرفته بود
باورش نمی‌شد انگار
که بشود
ولی وقتی فیلم را در فلش ریختم
سیدمرتضی به پخش دیجیتال متصل کرد
و در تلویزیون به نمایش در آمد
همّت سیداحمد نیز به وضوح برانگیخته شد
دوربین را برداشت و دست به کار
تصاویری آورد که وقتی به هم وصل کردم
این شد:

...

[دانلود فیلم]


کار سیداحمد به روشنی سناریو داشت
یک فیلمنامه
که بدون نوشتن
در ذهن خود ساخته بود
این بار کار او از تلویزیون پخش می‌شد
و سیدمرتضی
بدون این‌که بگوید
به نظرم متوجه شد که قصه داشتن یا نداشتن انیمیشن چقدر تفاوت می‌کند
بنابراین تصمیم گرفت دوباره بسازد
اما...

اشتباه او این بود که دوربین را در وضعیت فیلمبرداری قرار داد
و با آن تصویر گرفت
خودتان تصور کنید که چه شد! :)

...

[دانلود فیلم]


شد یک سبک جدید
چون وقتی حافظه دوربین را به رایانه متصل کردم
دیدم تعدادی فیلم است
به جای تعدادی تصویر
ولی قشنگ
چون مراحل حرکت و ساخت را نشان می‌دهد
همان‌ها را کمی سریع کردم
کنار هم تدوین نمودم
وقتی دیدند
از این کار هم خوش‌شان آمد!

و من در تعجب
از این‌که خداوند چقدر انسان را پرتوان خلق کرده
کودکان وقتی می‌توانند این‌طور تجربه کنند
یاد بگیرند
و خلاقیت و نوآوری داشته باشند
چرا فرصت‌هایشان هدر رفته
قدر دانسته نمی‌شود
نظام آموزشی ما چقدر عقب‌مانده
فقط حافظه کودکان را پر می‌کند
فکر کنید اگر به جای این همه محفوظات
که قطعاً خیلی زود از خاطرشان می‌رود
همان‌طور که از خاطر ما رفت
مهارت یادشان می‌داد
آیا این می‌شد که این همه جوان بی‌کار در کشور داشته باشیم؟!


نوشته شده توسط: سید مهدی موشَّح نظرات شما ^

در صفحه نخست می‌خوانید:   حساسیت ِ حکومت - 
سفر استانی شنبه 96 مرداد 21 - 11:6 عصر

گفتند: سفر!
گفتم‌شان:
ما هنوز شهر و استان خود را ندیده‌ایم
چند موزه که باید برویم
و کلی شهر و روستا و محله
پذیرفتند
اصرار که همین فردا...

دوشنبه صبح زدیم از خانه بیرون
بعد از صبحانه
به سمت کهک
نزدیک بود
زود رسیدیم
رد شدیم
گفتم برویم تا یک جای مناسب برای استراحت بیابیم
دستگرد روستا بود
ولی پر از تالارها و رستوران‌های بزرگ
رد کردیم
به روستای تیره رسیدیم
باغی دیدیم که استثنائاً دیوار نداشت
پیاده شدیم
صاحب باغ را دیدم
اجازه گرفتم
گفت به شرط آن‌که به درختان کاری نداشته باشید!

بچه‌ها در باغ چرخیدند
با گیاهان و جانوران مشغول
یک‌ساعتی ماندیم
میوه خوردند و راه افتادیم
(فقط میوه‌هایی که خودمان همراه آورده بودیم)

آمدیم کهک
پارک بزرگی داشت
سرسره‌هایی بلند
خوش‌شان آمد
خواستند ساعتی نیز آن‌جا بازی کنند



ایستگاه بعدی روستای سیرو
کنار همان درخت اناری که سال پیش هم رفته بودیم
با این‌که درخت تک و تنها
در کنار خیابان واقع شده
اما سال پیش چهل پنجاه انار داده
بسیار شیرین
مربوط به هیچ باغی هم نیست
پرت
آن سال فصلش بود و چیدیم و چشیدیم
خاطره‌اش برای بچه‌ها شیرین
ساعتی نیز آن‌‌جا بازی کردند
و برای استراحت بعدی
بوستان غدیر را انتخاب کردیم
اصرار بچه‌ها بود
خاطرات خوبی از آن‌جا داشتند
و به تور والیبال آن محتاج
بازی کردند
و نان و پنیری زدند
و نزدیک اذان که شد
رفتیم به سمت حرم



غیر از زیارت
در صحن‌ها گشتیم و درباره آن‌ها صحبت کردیم
قبرهای بعضی بزرگان
هم از علما
و هم از شاهان
خوبی‌ها و بدی‌های گذشتگان
تاریخ ملّت و کشورمان
آن‌چه بر ما رفته که به این‌جا رسیده‌ایم
بیشتر من صحبت کردم و بچه‌ها هم کیف آب خوردن از شیرهای اتوماتیک را بردند
و شگفت‌زده
از این‌که چطور تا لیوان را جلو می‌برند آب باز می‌شود
به خانه آمدیم
خسته
ولی شاد
همه‌مان!

یک سفر یک روزه
سفری پر از تجربه
غیر از شادی و نشاط
آشنا شدن با شهرها و روستاها
با سبک زندگی واقعی
نه خیالی و فیلمی و تلویزیونی
نباید بچه‌ها عادت کنند که زندگی همین است
همین‌که در سریال‌های تلویزیون می‌بینند
در در و همسایه
در فامیل و آشنا
تا ببینند که جاهای بهتری هم برای زیستن وجود دارد
و حتی آدم‌های بهتری
فشاری هم نیاوردم
تمام اقامت‌گاه‌ها را خودشان برگزیدند
حتی پیشنهاد رفتن به حرم

زندگی مدرن
انسان را به جایی‌که هست چسبانده
معمول مردم
نمی‌توانند از محل زندگی تکان بخورند
اگر سفری هم باشد
یا کاری
یا زیارتی
یا دیدار اقوام
با عجله رفتن و عجولانه بازگشتن
اما سفری که با فراغت باشد
انسان فرصت تفکر داشته باشد
ساعت‌ها جایی در طبیعت
جایی که تازگی دارد
ندیده است
بنشیند
و بیاندیشد
این نوع سفرها متفاوت است
شبیه به سفرهایی که انسان در گذشته داشت
وقتی از اسب و الاغ و قاطر و شتر استفاده می‌کرد
ماشین را بیاندازی به جاده
و به سوی نقطه‌ای نامعلوم برانی
هر جا که همه توافق کردند توقف کنی
و بدون نگرانی و دغدغه
برای از دست دادن فرصتی که واقعاً فرصت نیست
وقتی که اصلاً وقت نیست
بلکه بردگی‌ست
بردگی برای کارفرما و شرکت و مؤسسه و تعدادی سرمایه‌دار
تا بر سود مادی دنیای خود بیافزایند
بدون این نگرانی‌ها...
واقعاً انسان امروز چقدر فرصت این‌طور سفر رفتن را دارد؟!

خدا را شکر که ما داریم
و تلاش می‌کنیم که بر این سبیل بمانیم
:)


نوشته شده توسط: سید مهدی موشَّح نظر دهید!

در صفحه نخست می‌خوانید:   حساسیت ِ حکومت - 
جوجه هیولا شنبه 96 مرداد 21 - 8:30 صبح

تازه یک‌ماهه‌شان شده است
یک ماه پیش که گرفتیم
یک‌روزه بودند
رشد به این سرعت
آدم را یاد فیلم‌های علمی-تخیلی می‌اندازد
جایی که هیولاهای فضایی را
با رشدهای سریع نشان می‌دهد



یکی از کارهای هر روز بچه‌ها
بازی با همین جوجه‌هاست
رشد آن‌ها را می‌بینند
و هر روز درباره‌شان صحبت می‌کنند

هرگز فکر نمی‌کردم داشتن حیوان پاک و طاهر خانگی
این مقدار بتواند اثر تربیتی داشته باشد
حیواناتی که خداوند برای همین منظور خلق کرده
و رسول مکرّم اسلام ص به نگهداری آن‌ها توصیه فرموده‌اند

بچه‌ها وقت می‌گذارند
دغدغه دارند
نگران‌شان می‌شوند
محافظت‌شان می‌نمایند
و این‌ها خیلی چیزهای خوبی‌ست
در کلّ مسئولیت‌پذیر می‌شوند!


نوشته شده توسط: سید مهدی موشَّح نظرات شما ^

در صفحه نخست می‌خوانید:   حساسیت ِ حکومت - 
اوج ِ قانونمندی سه شنبه 96 مرداد 17 - 9:43 صبح

شبکه 3 روشن است
حالا خورشید پخش می‌کند
مثل هر صبح
بچه‌ها صبحانه می‌خورند
نان و پنیر و چایی شیرین
سبد لباس چرک در دستم
تا لباسشویی را روشن کنم
ناگهان مریم می‌گوید:
«بابا تلویزیون را خاموش کن، گفته زیر 14 سال نبینند»



به روی خودم نمی‌آورم که چه قدر خوشحال شدم
بله
رشیدپور گفت
گفت که این فیلم را زیر 14 ساله‌ها نبینند
دوربین مخفی‌ست
پسری رفته تا سیگار بگیرد
می‌خواهند فهم و شعور ملّت را بسنجند

خوشم آمد
از این‌که چه فرزند باتربیتی شده است! :)

نسل آینده باید این‌طور باشند
پلیس نخواهند
انگیزه‌های درونی‌شان هدایت نماید
بی‌نیاز از انگیزه‌های بیرونی
تنبیه و تشویق

جامعه این‌طور به گمانم اصلاح می‌شود
وقتی کودکان‌مان را اصلاح کنیم
درست تربیت یعنی!


نوشته شده توسط: سید مهدی موشَّح نظرات شما ^

در صفحه نخست می‌خوانید:   حساسیت ِ حکومت - 
عاشق ماکارونی شنبه 96 مرداد 14 - 7:59 صبح

می‌گفتند نمی‌مانند
هر کسی که می‌شنید
جوجه یک روزه
می‌گفتند دو روزه می‌میرد!



بحمدالله زنده‌اند
ماندند
چون مراقب‌شان بودیم
گرم نگه داشتیم
با یک بخاری برقی کوچک
می‌گویند یک هفته اول باید دمای محیط‌شان 35 درجه باشد

بچه‌ها دوست‌شان دارند
کارهای جالبی می‌کنند
شیطنت‌های کودکانه‌ای
طرح‌های زیبایی روی بدن‌شان
وقتی کنار هم می‌خوابند
تشخیص‌شان از هم دشوار



چه چشمان نافذی
چه نگاه تند و تیزی
مریم نگاه‌شان را یاد گرفته
وقتی ادای‌شان را در می‌آورد
می‌ترکیم از خنده
وقتی سرش را به تندی سر جوجه‌ها تکان می‌دهد
و مانند آن‌ها نگاه می‌کند!



عادات عجیبی
عادت که نه
چون غریزه است
تکرار فعل نبوده که عادت شود
پا می‌زنند و غذا می‌خورند
لگد می‌زنند و پخش و پلا می‌کنند
ناچار یک جادانه‌ای مخصوص طراحی کردم
با مقوا
جای چهار دانه‌خوری
و لبه‌های میانی
تا پایشان داخل دانه‌دان نرود
و پخش نکنند
با این حال
جالب است که وقتی دانه می‌خورند
باز هم پای‌شان را بر زمین می‌کشند
انگار که دارند شن و خاک را کنار می‌زنند
تا به دانه‌ها دست یابند



چقدر عاشق ماکارونی
دیروز نهار داشتیم
بچه‌ها دست می‌گرفتند
جوجه‌ها بالا می‌پریدند
از دست بچه‌ها بقاپند
با چه ولعی می‌خوردند
شاید ماکارونی آن‌ها را یاد غذای دیگری می‌اندازد
که غریزتاً دوست دارند!



از هم می‌دزدند
ماکارونی‌ها را از نوک هم می‌ربایند
با این‌که هست
به دهان دیگری طمع می‌کنند
مخزن غذا را رها می‌کنند
تا به آن‌چه دیگری در نوک گرفته دست یابند
برای‌شان همیشه مرغ همسایه غاز است!

چقدر برای کودکان شیرین است
وقتی با حیوان‌های اهلی سرگرم می‌شوند
حیوانات پاک و طاهر
با دیدن‌شان چیزهای زیادی می‌توان فرا گرفت
از رفتار و منش‌شان!
:)


نوشته شده توسط: سید مهدی موشَّح نظرات شما ^

در صفحه نخست می‌خوانید:   حساسیت ِ حکومت - 
قصه واقعیت پنج شنبه 96 مرداد 12 - 9:55 عصر

از کجا آمده‌ام آمدنم بهر چه بود
به کجا می‌روم...

هر سال تابستان معمولاً
ظهر‌ها پس از نهار
سال 93 آغاز شد
این‌که قصه‌ای برای بچه‌ها بگویم
نامش را گذاشتم «قصه واقعیت»

غیر از خدا هیچ کس نبود
و خدا خلقت را آغاز کرد
و آدم را آفرید
هر سال از ابتدا تا انتها
ولی سال به سال
بر جزئیات افزودم
تا دوران غیبت
و بعد زمان شاه
و سپس انقلاب امام خمینی ره
گفتم: بچه‌ها...
شما به این دنیا آمده‌اید
تا کارهای مهمی را انجام دهید
و وظیفه من
تا خبرتان کنم از زمانه‌ای که در آن هستید
این‌که چرا آمده‌اید
و قرار است چه کنید



گفتم: بچه‌ها...
این قصه با تمام قصه‌هایی که تا به حال شنیده‌اید فرق دارد
این قصه واقعی‌ست
قصه زندگی ماست
قصه‌ای‌ست که اگر فراموش کنید
نابود می‌شوید
باید به خاطر داشته باشید
تا به سلامت از این دنیا عبور نمایید


هر بار
هر جلسه
بچه‌ها مروری بر قصه می‌کردند
جلسه قبل را
و این صداهای اولین جلسه است
سال 1393
وقتی هر کدام‌شان
نخستین مرور را به انجام رساندند
امروز که داشتم گوش می‌دادم
برایم بسیار خاطره‌انگیز بود
قصه‌ای که امروز می‌دانند
آن روز تازه می‌شنیدند

سیدمرتضی:
...

[قصه‌گویی]


سیداحمد:
...

[قصه‌گویی]


و سیده‌مریم:
...

[قصه‌گویی]


اگر آمده‌ایم تا امتحان بدهیم
اگر ورود و خروج‌مان را ساعت زده‌اند
اجل اگر قرار است بیاید و ببردمان
روزی که مأموریت پایان یافت
پس باید بدانیم
از کودکی
که چرا آمده‌ایم و قرار است چه کنیم
این وظیفه والدین نیست تا کودک را مهیای آزمون بزرگ الهی نمایند؟!
اگر امروز نه، پس کی؟!

پ.ن.
به اختلاف برداشت‌ها توجه کردید؟!
یک قصه تعریف شده
برای همه‌شان
مشترک
یکسان
اما سه جور تعریف کرده‌اند
هر کس با حساسیت‌های خودش برداشت کرده
جاهایی را که خودش خوشش آمده پررنگ‌تر کرده! :)


نوشته شده توسط: سید مهدی موشَّح نظرات شما ^

در صفحه نخست می‌خوانید:   حساسیت ِ حکومت - 
حُسن ِ استفاده شنبه 96 مرداد 7 - 6:11 عصر

کودکان کار را دوست دارند
شاید چون حس بزرگ بودن دارد
یا شاید
این‌که تجربه می‌کنند
و زندگی را فرا می‌گیرند
برای ورود به جامعه
در آینده‌ای نزدیک

بحث شستن ماشین که می‌شود
همه‌شان مشتاق کمک‌اند
با جان و دل
دوست دارند پیس‌پیس شیشه‌شور را درآورند
دست بگیرند و با دستمال پاک کنند
همه شیشه‌ها را
بدون توقع



تمیز کردن داشبورد
صفحه‌ای پر
از دگمه‌هایی
که هنوز نمی‌دانند چه می‌کند
و همین شاید جذّاب‌تر می‌نماید
این‌که به بهانه تمیز کردن خودرو
می‌توانند به تمام این دگمه‌ها دست بزنند
کنجکاوی‌ست شاید

دیروز اما
با خود فکر می‌کردم این بد است
از طرف من
این‌که سوء استفاده باشد
برای راحتی خودم
از آن‌ها کار بکشم
اگر چه خودشان خوب بدانند
این شد که وقتی مشغول بازی بودند
مشغول نمایش یعنی...



مریم سناریویی نوشته
ماسک‌هایی ساخته
داده دیالوگ‌ها را حفظ کنند
چون نتوانسته‌اند
قرار شده از رو بخوانند
مشغول نمایش
یواش رفتم و به شستن پرداختم
عصر جمعه‌ای



دقایقی نگذشته...
چه زود با خبر شدند
ریختند در پارکینگ و با ناراحتی:
چرا به ما نگفتی می‌خوای ماشین رو بشوری؟! :(

سیدمرتضی دستمال به دست با شیشه‌شور
سیداحمد هم تندی رفت و جاروبرقی را آورد
واقعاً کار زیادی نکردم
بیشتر خودشان
یکی جارو کرد داخل را
دیگری شیشه‌ها را تماماً
از داخل و خارج
هر جا هم که نیاز باشد می‌روند روی ماشین
تا دستشان برسد :)
من بیشتر تماشاچی
تمیز کردند
فقط شستن بدنه به من رسید
باقی با خودشان
دم آخری هم
دستمال به دست دنبال لکه‌های روی بدنه
هی گفتم: بس است، تمیز شد دیگر!
پاسخ می‌دادند:
نه! این‌جا یک لکه هست باید پاک شود!
ماشین را برق انداختند
انگار که از کارخانه خارج شده تازه!

یاد گذشته افتادم
زمانی که داشتن فرزند ِ زیاد ارزش بود
زمانی که مردم زیاد زاد و ولد می‌کردند
و به زیادی اولاد خود فخر می‌فروختند

گویا درک‌شان می‌کردم
نسل‌های قدیم را
قبل از این‌که فرزندان را فرهنگ ظالمانه امروزمان بیکار و بیعار نماید
زمانی‌که کودکان را از لذّت کار کردن محروم نمی‌ساختند
و به آنان اطمینان و اعتماد نموده
کارهای بزرگ دستشان می‌دادند
و بچه‌ها این‌طور «بزرگ» می‌شدند
و مردان و زنانی قدرتمند

گذشته‌ای که امروز فاقد آنیم
در جامعه‌مان
جوانانی داریم که از کار بیزار
چون دوران لذّت کار را از آن‌ها سلب کردند
پدران و مادرانی
که خیال می‌کردند
فقط خیال
که اگر فرزندشان کار نکند بهتر درس می‌خواند
و آینده موفق‌تری به دست می‌آوَرَد

من اشتباه می‌کردم
از این‌که حس می‌کردم از کار دادن به کودکانم
دارم از تمایلات‌شان سوءاستفاده می‌کنم
به غرض این‌که از کار خود بکاهم
خیر
این اصلاً حُسن استفاده است
این‌که کارهای بزرگ را به آن‌ها بدهم
این‌که فرصت تجربه کردن را
اشتباه کردن را
یاد گرفتن را

دیروز صبح صبحانه را مهمان مریم بودیم
همه‌مان
وقتی آرد برنج را خودش با شیر مخلوط کرد
روی گاز گذاشت
و برای هر چهارتایمان فرنی پخت
و اصرار داشت
اصرار و اصرار
که من اصلاً در کارش دخالت نکنم
نکردم و توانست
کودکی ده ساله
کودکی که امروز می‌تواند آشپزی کند
آماده برای آینده

پس چرا جامعه
هنوز اصرار دارد کودکان را از کار در محیط خانه محروم سازد
با یک بهانه عجیب:
«تو همون درستو دُرُست بخونی هنر کردی، نمی‌خواد کار کنی!»
پس کار و زندگی را چه زمانی باید فرا بگیرد؟!


نوشته شده توسط: سید مهدی موشَّح نظرات شما ^

   1   2   3      >
فهرست کاملی از نوشته‌هایم در این وبلاگ، از روزی که پارسی‌بلاگ افتتاح شد تا همین امروز که به لطف پروردگارم، هنوز قادر به نوشتنم!
از فعالیت
به فرزند
در سفر
به فرزند
با نوشتن
به فرزند

سه شنبه 96 آبان 2

امروز: 491  بازدید

دیروز: 963  بازدید

آشنایی
فرزندانم 7 - شاید سخن حق
سید مهدی موشَّح
آینده را بسیار روشن می‌بینم. شور انقلابی عجیبی در جوانان این دوران احساس می‌کنم. دیدگاه‌های انتقادی نسل سوم را سازگار با تعالی مورد انتظار اسلام تصوّر می‌نمایم. به حضور خود در این عصر افتخار کرده و از این بابت به تمام گذشتگان خود فخر می‌فروشم!
فهرست

[خـانه]

 RSS     Atom 

[پیام‌رسان]

[شناسـنامه]

[سایت شخصی]

[نشانی الکترونیکی]

 

شناسنامه
نام: سید مهدی موشَّح
نام مستعار: موسوی
جنسیت: مرد
استان محل سکونت: قم
زبان: فارسی
سن: 37
تاریخ تولد: 14 بهمن 1358
تاریخ عضویت: 20/5/1383
وضعیت تاهل: طلاق
شغل: خانه‌دار
تحصیلات: کارشناسی ارشد
وزن: 116
قد: 181
سایت شخصی
آرشیو
کلیدواژه‌ها
کتابخانه احادیث شیعه
هوای امروز شهر قم
مختصات بازدیدکنندگان


طراح قالب
خودم
آری! طراح این قالب خودم هستم... زمانی که گرافیک و Html و جاوااسکریپت‌های پارسی‌بلاگ را می‌نوشتم، این قالب را طراحی کردم و پیش‌فرض تمام وبلاگ‌های پارسی‌بلاگ قرار دادم.
البته استفاده از تصویر سرستون‌های تخته‌جمشید و نمایی از مسجد امام اصفهان و مجسمه فردوسی در لوگو به سفارش مدیر بود.

در سال 1383

تعداد 1519631 بازدید