سفارش تبلیغ
صبا
  شاید سخن حق  

کسی که ساعتی بر خواری فراگرفتن شکیبایی نورزد، همواره در خوارینادانی باقی بماند . [پیامبر خدا صلی الله علیه و آله]

تازه‌نوشته‌ها آخرین فعالیت‌ها مجموعه‌نوشته‌ها فرزندانم

[بیشتر]

[بیشتر]

[بیشتر]

[بیشتر]

در صفحه نخست می‌خوانید:   حساسیت ِ حکومت - 
سه نسل در سه شنبه بازار سه شنبه 92 بهمن 1 - 11:29 صبح

خورش کرفس را که بار گذاشتم
رفتیم سه‌شنبه‌بازار
من و پدرم و پسرم
همین بازار محلی خودمان
همین‌طور که مشغول خرید بودیم
سه نفری
ناگهان یاد نوشته‌ای افتادم
پستی که چند سال پیش در وبلاگ بیل گیتس خوانده بودم
Three Generations in Antarctica + +

مدیر سابق شرکت مایکروسافت
با پسر و پدرش رفته بود قطب جنوب
لپ‌تاپش را روشن می‌کند
یک جایی آن وسط‌ها
وسط کیلومترها برف و یخ
به اینترنت کانکت می‌شود و وبلاگش را به روز می‌کند
از طریق ماهواره
آن روزها نام پستش همین بود:
سه نسل در قطب جنوب*

من البته نمی‌توانستم به اینترنت متصل شوم
در وسط سه‌‌شنبه‌بازار
نه تلفن همراهم اندروید یا ویندوزفون دارد
و نه اتصال به اینترنت از طریق اوپراتور روی خطم فعال
بازار هم که وای‌فای نداشت
این شد که تصمیم گرفتم وقتی به خانه بازگشتم
خبر «سه نسل در سه‌شنبه‌بازار»م را بنویسم!

خداوند به نسل شیعه برکت دهد
شاید چند وقت بعد
ما چهار یا پنج نسلی سفر کردیم به قطب جنوب
با همه نوه نتیجه‌هایمان
و از آن‌‌جا وبلاگ را به روز نمودیم
به شرط کفاف ِ عمر! :)

* البته امروز آن پست را نیافتم
ظاهر وبلاگش تغییر کرده و یک پست رسمی‌تر جای آن نوشته قبلی را گرفته
و دیگر البته نه با آن ادبیات خودمانی!


نوشته شده توسط: سید مهدی موشَّح نظرات شما ^

در صفحه نخست می‌خوانید:   حساسیت ِ حکومت - 
از سایبر به رئال پنج شنبه 92 دی 12 - 5:44 عصر

داشتند می‌دویدند
نمی‌توانند که تمام مدت گیم بازی کنند
رایانه قدیمی را زمان‌دار کرده‌ام
یک‌ساعت باز می‌شود
دو ساعت بسته
وقتی کامپیوتر برای بازی ندارند می‌دوند
فعالیت‌های بدنی‌شان زیاد می‌شود
دور اتاق می‌چرخند
عضلات را تقویت می‌کنند و بر مهارت‌های حرکتی می‌‌افزایند

مسابقه گذاشته بودند
کدام سریع‌تر بدود
سیداحمد که باخت خیلی سریع گفت:
«من هنوز یه جون دیگه دارم!»
جون؟!
اثر رایانه است و بازی‌های آن
ادبیات روزمره‌‌شان هم به تبع محیط بازی!

اینترنت هم این‌گونه فرهنگ می‌زاید
سبک زندگی تغییر می‌دهد
بهترین آدم‌های یک ملّت را
به پلاس و فرندفید و فیس‌بوک و اخیراً وی‌چت می‌کشاند
و تمام حیای آن‌ها را به یکباره می‌دَرد
و خیال می‌کنند محیط مجازی به واقعی نمی‌کشد؟!
به هیچ مؤمن و مذهبی و باتقوا هم دیدیم که رحم نکرد!
چه بی‌رحم‌اند این شبکه‌های اجتماعی
بهترین‌های ما را بُردند...!

پ.ن.
چند بازی با توپ یادشان دادم
امروز (14 بهمن 92)
وسطی و استپ و...
وسط بازی سیداحمد گفت:
«هر کسی یادش رفت بگه استپ بازی رو همون‌جا ذخیره کنیم!»
پرسیدم: یعنی چی؟!
«یعنی ذخیره‌ش کنیم که دفعه بعد بازی رو از همون‌جا ادامه بدیم!»
خدایا...!


نوشته شده توسط: سید مهدی موشَّح نظرات شما ^

در صفحه نخست می‌خوانید:   حساسیت ِ حکومت - 
بی اجازه دوشنبه 92 آبان 13 - 2:8 عصر

رفته‌ام فلت بخرم
همان کابل‌های بسیار باریک دستگاه موبایل
بریده شده
طبیعی هم هست
دو سال پیش خریده‌ام
دست دوم هم البته
این‌همه کشوی آن را باز و بسته کرده‌ام
گوشی کشویی همین مشکل را دارد
اولین چیزی که از آن خراب شود کابل فلت است

وقتی برگشتم ناراحت است انگار
نگران ِ از دست دادن پدر شاید
تاب تحمّل دوری ندارد اصلاً
با ناراحتی
و البته کمی مظلومیت
مشغول خوردن قیمه‌ای که برای نهار پخته‌ام
سر سفره
آرام و با صدایی آهسته می‌گوید:
«بابا چرا بی‌اجازه رفتی سر کار؟!»

گوشی را بستم
با تعجب...
درست شد و صدایش درآمد!

یاد آتشکار افتادم
آن سکانسی که مرد گفت:
«وقتی بچه بودیم، مادرمان گوشت را در بشقاب پدرمان می‌گذاشت
امروز که خودمان پدر شده‌ایم
گوشت را در بشقاب پسرمان می‌گذارند!»

دوران گذار است دیگر
همه چیز در تغییر سریع
باید از بچه‌ها اجازه بیرون رفتن گرفت! :)


نوشته شده توسط: سید مهدی موشَّح نظرات شما ^

در صفحه نخست می‌خوانید:   حساسیت ِ حکومت - 
یک دیالوگ کودکانه یکشنبه 92 مهر 28 - 9:12 عصر

- بابا این فنرش در اومده!
سیدمرتضی در حالی که زیر مبل را نگاه می‌کند
مبلی که رویش نشسته‌ام

من: بچه‌ها روی این مبل بالا و پایین پریده‌اند و خراب شده است
یادت هست پسرم یک‌بار فنرهایش را درست کردم
دوباره خرابش کردند

سیدمرتضی رو به سیداحمد:
دیدی، این مبل رو خراب کردی. چرا روش پریدی؟

سیداحمد خیلی متین و استوار:
نه سیدمرتضی، بابا خیلی بزرگه، وزنش زیاده، وقتی روی مبل می‌شینه...

به من نگاه می‌کند
به او نگاه می‌کنم
نگاهم را می‌خواند
خیلی متین و استوار
حرفش را تغییر می‌دهد

... فنر مبل به خاطر این‌که مریم روی مبل وایساده خراب شده
فهمیدی سیدمرتضی؟ مریم خرابش کرده!

سیده‌مریم نیست که از خود دفاع کند
مشکل حل می‌شود
من هیچ نمی‌گویم
لبخند می‌زنم
لبخند می‌زند
صدایش می‌کنم و از او عکس می‌گیرم
سیداحمد فهمیده از لبخندم
رضایتم را به دست آورده است
وقتی حرفش را این‌قدر قشنگ عوض کرده
و بابا را تبرئه نموده!

مدیران جامعه، مدیران سیاسی، پالتیک‌من‌ها نیاز نیست حرف بزنند
تصریح نمایند
و منطوق بدهند
گاهی تنها نگاهشان
حرکات و سکنات و رفتارشان
جامعه را تغییر مسیر می‌دهد؛
به سوی اصلاح یا فساد
تکامل یا سقوط

حیف که مجازات حقوقی تنها محدود به جرایم مشهود و قابل دیدن است!


نوشته شده توسط: سید مهدی موشَّح نظرات شما ^

در صفحه نخست می‌خوانید:   حساسیت ِ حکومت - 
پسر ِ عاقل پنج شنبه 92 مهر 11 - 6:47 عصر

خیلی خوب رفتار می‌کنند
جلوی میهمان
گفته‌ام که نباید چیزی بخواهند
این‌که انواع خوراکی را یک‌جا می‌بینند
خب همه بچه‌ها جذب می‌شوند طبیعتاً
اما...
چون خوب بودند
پس از رفتن میهمان پذیرایی کردم ازشان
همه خوردنی‌ها را در اختیارشان گذاشتم و تعارف‌شان نمودم
و گفتم:
«چون بچه‌های خوبی بودید من هم پدر خوبی هستم
هر چه میل‌تان هست بردارید
اگر کار بد می‌کردید من هم الآن پدر بدی می‌شدم...»

هنوز حرفم تمام نشده:
«باز هم پدر خوبی بودی...»
حرفم را قطع کرد:
«اگر ما هم بچه بدی بودیم، باز هم تو پدر مهربونی بودی
چون ما رو تربیت می‌کردی، تا بچه‌های خوبی بشیم»

شش ساله عجب عقلی دارد
منظورش این که اگر تنبیه‌مان هم بکنی از مهربانی ِ توست!

چرا؟!
رازش:
بی‌دلیل تنبیه‌شان نکردم
بدون توجیه دعوای‌شان نکردم
بدون ذکر علّت اخم نکردم
گاهی بی‌هوا مشغول مطالعه هستم و اخم‌هایم در هم که می‌شود
می‌پرسد: «مگه کار بدی کردم اخم کردی؟!»
- «نه پسر گلم، دارم فکر می‌کنم، اخم نکردم عزیزم»

تربیت بسیار ساده است
کافیست با انسانیّت رفتار کنی...

انسانیّت را هر انسانی می‌فهمد؛ کودک و بزرگ ندارد!


نوشته شده توسط: سید مهدی موشَّح نظرات شما ^

در صفحه نخست می‌خوانید:   حساسیت ِ حکومت - 
تحریم ِ حمایت چهارشنبه 92 مهر 3 - 1:51 عصر

«خیلی بابای خوبی هستی که ازم حمایت می‌کنی»
این جمله را وقتی گفت
که قرار شد دوباره او را تحت حمایت و پشتیبانی خود قرار دهم!

کودکان وقتی با هم گلاویز می‌شوند
طبیعی هم هست
سه تا هستند و گاهی کارشان به منازعه می‌انجامد
همیشه سفت و سخت دنبال عدالت می‌روم
وقتی یکی شکایت کند
دیگری باید توضیح دهد
و اگر نتواند
باید عذرخواهی کند از شاکی
و شاکی باید اعلام نماید که او را بخشیده است!

امروز اما تا از پیش‌دبستانی آمد
سیداحمد
دوید سراغ بازی رایانه‌ای و نپذیرفت نهار بخورد
مجبورش نکردم
به زور هم دهانش نگذاشتم
داد و هوار هم که هیچگاه نمی‌کنم
اما...
اگر بچه را رها کنی و به خوردن مجبور نکنی...
سیدمرتضی این طور نیست
او گرسنه باشد می‌خورد
ولی بعضی بچه‌ها بازیگوش‌اند
نمی‌شود سر غذا خوردن مسامحه کرد
نمی‌خورند تا ضعیف شوند و بیمار
گفتم از دستش ناراحت هستم!

سیده‌مریم که نهارش تمام شد
سر بازی به منازعه با او پرداخت
سیداحمد شکایت آورد به بابایش:
«مریم نمی‌ذاره بازی کنم،‌ منو زد!»

رسماً اعلام کردم:
«سیداحمد به دلیل این‌که حرف مرا گوش نکرده دیگر تحت حمایت من نیست!»
گفتم:
«من دیگر به شکایت‌های او رسیدگی نخواهم کرد!»

پسر بلند شد
نشست سر سفره
غذایش را تا آخر خورد
در حال خوردن غذا بود که رویش را به سویم بازگرداند و گفت:
«خیلی بابای خوبی هستی که ازم حمایت می‌کنی»

به که شکایت بریم
اگر لحظه‌ای خدا دست از حمایت‌مان بردارد...؟!


نوشته شده توسط: سید مهدی موشَّح نظرات شما ^

در صفحه نخست می‌خوانید:   حساسیت ِ حکومت - 
کال آو دیوتی یکشنبه 92 شهریور 31 - 8:25 عصر

رژه نیروهای نظامی را در تلویزیون می‌بیند
سالروز آغاز دفاع مقدس است
می‌فهمد جنگ چیست
اسلحه‌ها را می‌بیند
و نظم را

می‌خواهد برود به بازی‌اش برسد
به رسم امانت
قول از پدرش می‌گیرد:
«بابا اگه جنگ شروع شد صدام کن برم جبهه»
تا گفتم: «چشم»
خیالش راحت شد
دوید و رفت تا بازی‌اش را ادامه دهد!

شش سال دارد
خدا کند در بیست و شش سالگی هم
چنین بیاندیشد!


نوشته شده توسط: سید مهدی موشَّح نظر دهید!

در صفحه نخست می‌خوانید:   حساسیت ِ حکومت - 
بمب ساعتی دوشنبه 92 شهریور 25 - 12:23 عصر

کار ساده‌ای نیست اسباب‌بازی خریدن
تلاش والدین معمولاً این‌که
آن‌چه تهیه می‌شود «فکری» باشد و اسباب ِ پرورش
اما کودکان خود
بیشتر «صدا و تصویر و حرکت» را می‌پسندند
چیزی که بر توانایی‌های فکری و ذهنی‌شان نمی‌افزاید اصلاً

رفته بودم با بچه‌ها جانبازان
همین فروشگاه معروف ِ دورشهر که رفته‌است سر ِ کلهر اخیراً
فشار فراوان:
«اینو بخر بابا، اونو بخر، اون یکی...»
همه‌اش همین الکترونیکی‌های پرسروصدایی که مفت هم نمی‌ارزند
صحبت کردم
آرام‌ شان کردم و بعد...

یک بمب ساعتی برای‌شان ساختم
یکی از همین کیت‌های چشمک‌زن دو کاناله
جعبه موس کوچکی پیدا کردم
چند لحیم‌کاری و اتصال
جلوی چشم خودشان
این‌که دیدند چگونه قطعات به هم متصل می‌شود و تبدیل به یک اسباب‌بازی
آقا... دعوا شد سر این اسباب‌بازی جدید!
مجبور شدیم نوبت ِ بازی بگذاریم!
زمین نمی‌گذارند این را...

چراغ‌های خانه را خاموش می‌کنند
بمب را یک گوشه گذاشته و کلید آن را می‌زنند
چراغ چشمک‌زن روشن می‌شود
بمب است دیگر
حالا باید فرار کنند!
چقدر هم تحرّک داده به بچه‌ها همین بازی
مضاف به لذّت همراهی با والدین
در مسیر تولید اسباب‌بازی
چقدر چیز یاد می‌گیرند بچه‌ها از این فعالیت!

حالا از خود می‌پرسم دوباره
چرا باید اسباب‌بازی‌های گران‌قیمت بی‌ارزشی بخرم
که چند روز بیشتر نمی‌تواند استقبال بچه‌ها را با خود داشته باشد
چیزی که به زودی از کار خواهد افتاد
قطعاتش خواهد شکست
و هیچ منفعت پرورشی هم ندارد!

پ.ن.
قصد و غرضی در اصطلاح بمب ِ ساعتی نبوده است ها
یک‌وقت نگویند پرورش تروریستی می‌دهد بچه‌هایش را
لامپ چشمک‌‌زن جذاب‌ترین کاربردش همین چیزهای انفجاری است دیگر
باتری‌های آن هم کمی درشت هیکل
تداعی‌کننده دینامیت :)
توکل بر خدا...!

پ.ن.
گروهی صف ایستاده
یک به یک داخل سوراخی نگاه می‌کردند
فردی متعجبانه آمد
همه اعتراض: برو آخر صف!
نوبتش که شد، هیچ در سوراخ ندید!
معترض: این‌جا که چیزی نیست!
گروه داخل صف:
«ما چند روز است نگاه می‌کنیم ندیده‌ایم، نیامده می‌خواهی ببینی؟!»

نمی‌دانم بچه‌ها که این‌طور خیره می‌شوند
به این ریزلامپ‌ها
واقعاً چه می‌بینند؟!
که ول نمی‌کنند و این‌قدر پی‌گیرند!


نوشته شده توسط: سید مهدی موشَّح نظرات شما ^

در صفحه نخست می‌خوانید:   حساسیت ِ حکومت - 
بچه مدرسه ای سه شنبه 92 شهریور 12 - 2:30 عصر

متوجه کلیک‌راست روی دسک‌تاپ شده
همین‌که چیزی تغییر کرده در مانیتور
می‌پرسد: «کسی دست زده به کامپیوتر بابا؟»
جوابی که نمی‌شنود
می‌گوید:
«بابا دعواش نمی‌کنه، فقط خودش بگه کی بوده!»

دخترم بزرگ شده است دیگر
یاد گرفته روش‌های تربیتی را
از پدرش
که چگونه خاطی را پیدا کند و متوجه اشتباهش نماید
بدون این‌که تنیبه لازم باشد
چند لحظه‌ای که پشت دستگاه نبودم!

امروز مانتودار شد
امسال مدرسه می‌رود
این روزها خیلی سرخوش است
بالاخره من هم بچه‌مدرسه‌ای‌دار شدم!
چقدر بزرگ شده‌ام! :)


نوشته شده توسط: سید مهدی موشَّح نظرات شما ^

در صفحه نخست می‌خوانید:   حساسیت ِ حکومت - 
روز قدس جمعه 92 مرداد 11 - 12:51 عصر

لباس خوب تن‌شان کردم
بهترین‌ها
موهای‌شان را شانه زدم
تمیز و مرتب و آماده

اما پیشانی‌بندها...
خیلی قدیمی
همان‌هایی که وقتی بچه بودم خودم
پدر و برادرم از جبهه آوردند
تمام این سال‌ها نگهشان داشته
بسیار خاطره‌دار
شاید عجیب به نظر مردم آمده که روی یکی از آن‌ها نوشته:
«لبیک یا خمینی»
خدا رحمت کناد آن مرد بزرگ را، بزرگ‌مرد تاریخ
که همه چیزمان را از او داریم

ما که تکلیف‌مان را ادا کردیم
عکس یادگاری‌مان را هم گرفتیم

خدا إن‌شاءالله آزادسازی قدس را جلو بیاندازد
با الهام ِ وحدت به مبارزین مسلمان؛ شیعه و سنّی، آمین!


نوشته شده توسط: سید مهدی موشَّح نظرات شما ^

   1   2   3      >
فهرست کاملی از نوشته‌هایم در این وبلاگ، از روزی که پارسی‌بلاگ افتتاح شد تا همین امروز که به لطف پروردگارم، هنوز قادر به نوشتنم!
از فعالیت
به فرزند
در سفر
به فرزند
با نوشتن
به فرزند

سه شنبه 96 آبان 2

امروز: 491  بازدید

دیروز: 963  بازدید

آشنایی
فرزندانم 2 - شاید سخن حق
سید مهدی موشَّح
آینده را بسیار روشن می‌بینم. شور انقلابی عجیبی در جوانان این دوران احساس می‌کنم. دیدگاه‌های انتقادی نسل سوم را سازگار با تعالی مورد انتظار اسلام تصوّر می‌نمایم. به حضور خود در این عصر افتخار کرده و از این بابت به تمام گذشتگان خود فخر می‌فروشم!
فهرست

[خـانه]

 RSS     Atom 

[پیام‌رسان]

[شناسـنامه]

[سایت شخصی]

[نشانی الکترونیکی]

 

شناسنامه
نام: سید مهدی موشَّح
نام مستعار: موسوی
جنسیت: مرد
استان محل سکونت: قم
زبان: فارسی
سن: 37
تاریخ تولد: 14 بهمن 1358
تاریخ عضویت: 20/5/1383
وضعیت تاهل: طلاق
شغل: خانه‌دار
تحصیلات: کارشناسی ارشد
وزن: 116
قد: 181
سایت شخصی
آرشیو
کلیدواژه‌ها
کتابخانه احادیث شیعه
هوای امروز شهر قم
مختصات بازدیدکنندگان


طراح قالب
خودم
آری! طراح این قالب خودم هستم... زمانی که گرافیک و Html و جاوااسکریپت‌های پارسی‌بلاگ را می‌نوشتم، این قالب را طراحی کردم و پیش‌فرض تمام وبلاگ‌های پارسی‌بلاگ قرار دادم.
البته استفاده از تصویر سرستون‌های تخته‌جمشید و نمایی از مسجد امام اصفهان و مجسمه فردوسی در لوگو به سفارش مدیر بود.

در سال 1383

تعداد 1519631 بازدید